رضا باقریپور: جنگها همیشه آنگونه پیش نمیروند که طراحان اولیه آنها تصور میکنند. یکی از مهمترین خطاهای راهبردی قدرتهای بزرگ آن است که گمان میکنند با انتخاب میدان نبرد، تعریف دشمن و تعیین مرکز ثقل درگیری، میتوانند مسیر جنگ را نیز تا حد زیادی کنترل کنند. در جنگهای کلاسیک، این تصور تا حدودی منطقی است؛ 2 طرف اصلی مشخصند، جغرافیای نبرد قابل شناسایی است، زنجیره فرماندهی روشن است و فشار نظامی را میتوان عمدتا بر مجموعهای محدود از اهداف متمرکز کرد اما بحرانهای نظامی امروز - بهویژه در غرب آسیا - بیش از آنکه شبیه دوئل باشند، شبیه شبکهای از فشارهای همزمانند.
تحولات روزهای اخیر یمن شاید یکی از روشنترین شواهد این تغییر باشد؛ جنگ ایران و آمریکا، دستکم در سطح آثار راهبردی، دیگر صرفا یک جنگ میان 2 پایتخت نیست، این جنگ در حال تبدیل شدن به مجموعهای از میدانهای بههمپیوسته است که در هر کدام بازیگران، منافع، جغرافیا و منطق خاص خود را دارند.
آنچه طی روزهای گذشته در یمن رخ داده، از این منظر اهمیت بسیار بیشتری از یک جابهجایی معمول در خطوط تماس دارد. انصارالله در ادامه عملیات خود در ساحل غربی یمن، شهر و بندر مخا را تصرف، به مناطق نزدیک به بابالمندب پیشروی کرده و بنا بر گزارشهای منتشرشده، به جزایر میون و پریم و سپس جزایر حنیش دست یافته است.
در همین حال، حملات به زیرساختهای انرژی عربستان نیز ادامه یافته و ریاض از توقف موقت خط لوله شرق-غرب پس از حملات پهپادی خبر داده است. روی نقشه، اینها مجموعهای از رخدادهای محلیاند اما از نظر راهبردی، کنار هم قرار گرفتن آنها به معنای فشار بر یکی از مهمترین گلوگاههای تجارت و انرژی جهان است.
رویترز نیز در گزارش اخیر خود تأکید کرد پیشروی حوثیها در سواحل دریای سرخ و نزدیکی آنها به بابالمندب، اهرم فشاری تازهای بر صادرات نفت عربستان و تجارت جهانی ایجاد کرده است.
اهمیت این تحول از آنجا بیشتر میشود که حتی برخی اندیشکدههای نزدیک به جریان نومحافظهکار و امنیتی آمریکا آن را نه یک مساله فرعی در جنگ یمن، بلکه یک تغییر در هندسه جنگ منطقهای توصیف کردهاند.
مؤسسه مطالعات جنگ و پروژه تهدیدات حیاتی در گزارش 11 سپتامبر خود نوشتند حوثیها در حال ایجاد شرایطی برای تبدیل بابالمندب به منطقهای تحت کنترل «محور مقاومت» هستند و تصرف سواحل غربی یمن و جزیره پریم، امکان تهدید کشتیرانی را از فاصله نزدیکتر فراهم میکند. همین گزارش تصریح میکند حضور انصارالله در این موقعیت به ایران امکان میدهد در شرایطی که تهران بنا به ادعای مقامات آمریکا در تنگه هرمز با محدودیتهایی در اخلال کامل در عبور نفت مواجه است، یک مسیر جایگزین برای اعمال فشار بر بازار انرژی و افزایش هزینههای اقتصادی آمریکا و متحدانش داشته باشد.
این نکته را نباید به اشتباه به معنای آن دانست که هر تحول در یمن مستقیما از تهران فرمان میگیرد یا انصارالله صرفا ابزار اجرایی ایران است. چنین تحلیلی از پیچیدگی سیاست منطقهای میکاهد. شیعیان یمن بازیگرانی با محاسبات، اهداف و ظرفیتهای مستقلند و طبیعی است از آشفتگی منطقهای برای پیشبرد منافع خود استفاده کنند اما از منظر ژئوپلیتیک، استقلال بازیگر محلی لزوما به معنای بیارتباطی راهبردی آن با یک قدرت منطقهای نیست. واشنگتنپست در یادداشت 11 سپتامبر خود با عنوان معنادار «جبهه دوم ایران» نوشت تحول اخیر یمن، موازنه قدرت را بر هم زده و در عین حال «پیروزی» حوثیها را به معنای افزایش اهرم ایران نیز میداند. به بیان دیگر، یک بازیگر محلی میتواند مسیری را دنبال کند که هم برای خودش سودمند باشد و هم برای یک بازیگر بزرگتر، ارزش راهبردی ایجاد کند.
توزیع جنگ به جای تمرکز بر جنگ
از این زاویه، مساله اصلی شاید خود یمن نباشد، بلکه الگویی است که یمن در حال آشکار کردن آن است. در ادبیات نظامی متعارف معمولا از دوگانه جنگ منظم/ جنگ نامنظم سخن گفته میشود اما آنچه در چنین شرایطی اهمیت بیشتری دارد «توزیع جنگ» است؛ یعنی توزیع هزینه، ریسک، زمان و عدم قطعیت در چند میدان مختلف، به گونهای که طرف مقابل نتواند مساله را به یک نبرد واحد و قابل مدیریت تقلیل دهد. در چنین مدلی، ممکن است یک قدرت بزرگ در هر میدان، از نظر توان آتش، فناوری و سازمان نظامی، برتری محسوسی داشته باشد اما همین برتری در یک میدان مشخص الزاما به پیروزی در کل معادله منجر نمیشود. مشکل زمانی آغاز میشود که پیروزی در یک میدان، همزمان با باز شدن مسالهای دیگر در میدان دوم و سوم باشد.
نشانههای این معادله از همین حالا برای آمریکا آشکار شده است. مؤسسه هادسون در تحلیل اخیر خود ادعا کرد فشار اقتصادی، تحریم و عملیات نظامی، توان ایران را بهشدت کاهش داده و واشنگتن نباید از فشار خود عقبنشینی کند. از نگاه این جریان، مساله اصلی آن است که آمریکا بتواند فشار متمرکز خود را حفظ و ایران را وادار به پذیرش شروط خود کند. بنیاد دفاع از دموکراسیها نیز تقریبا از زاویهای مشابه مدعی شد تهران اکنون با اقتصادی شکننده و فشار مستمر مواجه است و حتی تهدید اقتصادی میتواند از حملات نظامی برای بقای حکومت ایران خطرناکتر شود اما دقیقا همینجا میتوان نقطه ضعف نهفته در این نوع تحلیلها را مشاهده کرد. وقتی طرف مقابل تلاش میکند جنگ را به یک رقابت نسبتا روشن میان «توان آمریکا» و «ظرفیت دولت ایران» تبدیل کند، منطقیترین واکنش لزوما ورود به همان زمین و پذیرفتن همان تعریف از جنگ نیست. مساله فقط آن نیست که ایران چگونه میتواند در یک نبرد کلاسیک مقاومت کند، پرسش مهمتر این است: میتواند اجازه دهد رقیب، کل جنگ را در قالب یک دوئل دوجانبه و قابل پیشبینی طراحی کند؟
قدرتهای بزرگ دقیقا زمانی مزیت بیشتری دارند که جنگ برای آنها قابل تمرکز باشد. ناوگان دریایی، برتری هوایی، اطلاعات ماهوارهای، سامانههای فرماندهی و توان مالی عظیم، در یک میدان مشخص معنا و کارایی فوقالعادهای دارد اما اگر بحران به شکلی گسترش یابد که همزمان مساله دریانوردی، انرژی، مرزهای منطقه، امنیت متحدان، بازارهای جهانی، محاسبات کشورهای خلیج فارس و بحرانهای داخلی، بازیگران سوم را درگیر کند، دیگر مساله صرفا «چه کسی در نبرد قویتر است؟» نخواهد بود، مساله این خواهد بود: کدام طرف میتواند هزینههای حاصل از پیچیده شدن محیط راهبردی را بهتر مدیریت کند.
یمن دقیقا از این جهت آموزنده است. انصارالله برای ایجاد یک بحران در دریای سرخ، لزوما به یک ناوگان بزرگ و کلاسیک نیاز ندارد، کافی است موقعیت جغرافیایی، توان موشکی و پهپادی و حضور خود را به شکلی به کار گیرد که محاسبات کشتیرانی و امنیت انرژی را تغییر دهد. گزارش موسسه مطالعات جنگ و پروژه تهدیدات حیاتی امریکن اینترپرایز نشان میدهد پیشرویهای اخیر این نیروها عملا آنها را به موقعیتی رسانده که تهدید بالقوه خطوط عبور دریایی از بابالمندب را آسانتر میکند. حتی اگر انصارالله در کوتاهمدت همه ظرفیتهای نظامی خود را علیه کشتیها به کار نگیرد، صرف تغییر در ادراک ریسک میتواند بیمه، هزینه حملونقل، مسیرهای تجاری و محاسبات دولتها را تغییر دهد. در چنین فضایی، «توان بالقوه برای ایجاد اختلال» گاهی به اندازه استفاده مستقیم از آن اهمیت مییابد.
بر همین اساس، پاسخ راهبردی ایران باید بر چندلایه کردن محیط تصمیمگیری طرف مقابل استوار باشد؛ جلوگیری از آنکه طرف مقابل بتواند با یک ابزار، یک محور فشار و یک تعریف از جنگ، رفتار تهران را پیشبینی و مدیریت کند. جنگ هرچه بیشتر شبکهای شود، پاسخ مؤثر نیز باید شبکهایتر باشد. یکی از - بلکه با فاصله زیاد - اصلیترین مزیت راهبردی ایران در 4 دهه گذشته، ایجاد عمق راهبردی از طریق پیوند با نیروهایی بوده که در کشورهای مختلف منطقه، خود را بخشی از یک منازعه بزرگتر با نظم امنیتی موجود میدانند. هیچ سلاحی حتی به کسری از اهمیت این ابزار و مولفه نمیرسد و ما نیز تاکنون از بخشهای زیادی از امکانهای این مولفه استفاده نکردهایم.
جوامع شیعی در بحرین و شرق عربستان، فلسطینیهای اردن و دیگر گروههای سیاسی و اجتماعی ناراضی در منطقه را نمیتوان از معادله امنیتی آینده غرب آسیا حذف کرد. اهمیت این نقاط دقیقا آن است که بسیاری از آنها در مجاورت مراکز اصلی قدرت، انرژی و ارتباطات منطقهای قرار گرفتهاند. بحرین در کنار تأسیسات و ترتیبات امنیتی خلیج فارس، شرق عربستان در مجاورت بخش مهمی از زیرساخت انرژی این کشور و اردن در نقطه اتصال چندین جغرافیای حساس منطقه قرار دارد. حتی در شمال ایران نیز محیط پیرامونی، از جمله جمهوری آذربایجان، بخشی از همین معادله گستردهتر است؛ هر چند ماهیت سیاسی و اجتماعی آن با دیگر موارد تفاوت دارد. بنابراین اگر واشنگتن و متحدانش میکوشند فشار را به داخل جغرافیای ایران منتقل کنند، تهران نیز ناگزیر است به ظرفیتهای ژئوپلیتیک پیرامون خود به عنوان بخشی از میدان فشار متقابل بنگرد.
مساله اساسی در اینجا «گسترش جنگ برای گسترش جنگ» نیست، مساله شکستن انحصار طرف مقابل بر تعریف میدان جنگ است. اگر آمریکا بتواند جنگ را به حمله به زیرساختهای ایران، تحریم اقتصاد و فشار بر دولت ایران محدود کند، بخش عمدهای از مزیت ساختاری خود را حفظ خواهد کرد اما اگر در محاسبات واشنگتن روشن باشد فشار بر تهران میتواند پیامدهایی در چندین محیط سیاسی و امنیتی منطقهای ایجاد کند، دیگر نمیتوان جنگ را یک عملیات نظامی محدود با اهداف مشخص تصور کرد. از همین رو، راهبرد ایران باید بر ایجاد ظرفیتهای متعدد برای فشار متقابل استوار باشد؛ به گونهای که طرف مقابل نتواند مطمئن باشد پس از هر ضربه به ایران، محیط منطقهای مطابق برنامه او باقی خواهد ماند. از فرصت این جنگ باید برای تغییر صورتبندی منطقه حداکثر استفاده را برد.
چرا ایران نباید اجازه دهد آمریکا جنگ را به یک دوئل نظامی میان تهران و واشنگتن تقلیل دهد؟
گسترش میدان نبرد
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها