فاطمه یوسفی: در تاریخ منازعات راهبردی معاصر، دکترین «قطع سر» همواره گل سرسبد نظریات پنتاگون و سازمانهای اطلاعاتی غرب برای مهار یا براندازی نظامهای انقلابی بوده است. این رهیافت بر یک انگاره سنتی و سادهانگارانه در جامعهشناسی سیاسی استوار است؛ فرضیهای که مدعی است ساختارهای سیاسی برآمده از خیزشهای ضداستعماری در جهان اسلام، منظومههایی شدیدا متمرکز، شکننده و قائم به شخص هستند. طبق این فرمولبندی، اتاقهای جنگ واشنگتن و تلآویو باور داشتند با وارد آوردن تکانههای خردکننده به هرم هدایت، ایجاد فشارهای امنیتی حداکثری و ترور رأس حاکمیت، شریانهای حیاتی تصمیمگیری در تهران قطع خواهد شد و کل پیکره نظام اسلامی در کسری از زمان دچار ایست قلبی، گسست ادراکی و فروپاشی درونزا میشود. بر همین بستر بود که ائتلاف متخاصم در نبرد جاری، تمام سرمایه اطلاعاتی، سایبری و هوایی خود را به کار گرفت تا با جنایت ترور رهبر حکیم انقلاب اسلامی، کار جمهوری اسلامی را یکسره کند.
آنچه اما در میدان معادلات رخ داد، برای ناظران غربی به یک معمای لاینحل راهبردی بدل شد. ماشین حاکمیتی و دفاعی کشور نهتنها از حرکت بازنایستاد و دچار ایستایی یا شکاف نخبگانی نشد، بلکه با انضباطی ریاضیوار، بیدرنگ سطوح تصاعدی آتش، مدیریت صحنه و فرآیندهای بازتولید قدرت را به نمایش گذاشت. این انسجام حیرتانگیز نشان داد بقای تاریخی جمهوری اسلامی بر یک تصادف مقطعی تکیه ندارد، بلکه محصول دههها مهندسی هوشمندانه در طراحی ساختار سیاسی و امنیتی کشور است؛ معماری کمنظیری که توسط رهبر شهید، حضرت آیتالله العظمی امام خامنهای اعلیالله مقامهالشریف پایهریزی شد تا حاکمیت را از وابستگی به ارادههای فردی رهانیده و به یک سامانه خودکار، مصون از شوک و شکستناپذیر بدل کند.
خداحافظی با مسأله چند هزارساله خلأ قدرت در ایران
در علم سیاست کلاسیک، گذر از دورههای بحران معمولا پاشنه آشیل نظامهایی است که از فرهمندی و کاریزمای رهبران خود تغذیه میکنند. هنر بیبدیل امام شهید در طول 37 سال زعامت، حل این تضاد بنیادین از طریق «نهادینهسازی عمیق کاریزما» در بستر قانونگرایی و ساختارسازی پیشرفته بود. بر خلاف آن دسته از پژوهشگرانی که سعی داشتند سنخ رهبری ولی فقیه را با چارچوب رهبری کاریزماتیک «وبر» تشریح کنند، حضرت معظمله اجازه ندادند مشروعیت الهی و مردمی نظام در انحصار فرد باقی بماند، بلکه آن را به روح حاکم بر شوراهای بالادستی و سازوکارهای قانونی بدل کردند. در این طراحی، نهادهایی چون شورای عالی امنیت ملی، مجمع تشخیص مصلحت نظام و رویههای دقیق قانون اساسی در خصوص مجلس خبرگان و مدیریت دوران گذار، به گونهای بازمهندسی شد که پدیدهای به نام خلأ قدرت در دستور زبان سیاسی ایران سالبه به انتفای موضوع باشد.
اصل راهبردی در این معماری، افزونگی ساختاری و کارکردی است؛ به این معنا که هیچ مأموریت حیاتی و حیاتیترین کارویژههای حاکمیت به یک نقطه اتکای منفرد وابسته نیست. بدین سان، جهتگیری کلان تمدنی، سیاستهای دفاعی، رویکردهای اقتصاد ملی و اراده ایستادگی در تاروپود نهادهای سیاسی و امنیتی چنان قوام یافته که حتی دراماتیکترین حوادث نیز نمیتواند قطبنمای حرکت کشور را دستخوش اعوجاج یا تعلیق کند.
از این منظر بنیادین، جمهوری اسلامی ایران توانست خط ریل تاریخ و فلسفه سیاست در این جغرافیا را پس از چند هزار سال دگرگون کند و بزرگترین گسست معرفتی را از سنت دیرپای قدرت رقم بزند. در حافظه تاریخی این سرزمین، امر سیاسی همواره پدیدهای شخصمحور، قائم به فرد و گرهخورده به سرنوشت بیولوژیک شاهان، سلاطین و نخبگان حاکم بود؛ الگویی بهشدت شکننده که با زوال یا حذف فیزیکی رأس هرم، شیرازه کشور را در مغاک هرجومرج، بحران جانشینی، ملوکالطوایفی و فروپاشی فرومیبرد. نبوغ ساختارساز رهبر شهید در این بود که برای نخستینبار در تاریخ این تمدن کهن، حاکمیت را از مدار بسته و آسیبپذیر قائمیت به فرد خارج کردند و آن را بر ریل نهادمندی عمیق، قانون اساسی انقلابی و عقلانیت پایدار سیستمی نشاندند. این دستاورد بیسابقه، بقای ملی و حاکمیت سیاسی ایران را از یک متغیر لرزان و وابسته به اشخاص، به سازهای نهادینهشده، خودترمیم و مستقل از حوادث تقلیلناپذیر ارتقا داد؛ تحولی ژرف که ایران را برای همیشه از چرخه چند هزار ساله بحران بقا در پی ضربه به حاکم عبور داد و عصر بلوغ ساختاری و فناناپذیری نهادی را در سپهر سیاست ایرانی متولد کرد.
این قدرت، اجتماعی است و جنگیدن با جامعه غیرممکن
تجلی این نبوغ ساختاری در تراز نیروهای مسلح، پدیدهای را شکل داد که در تاریخ تحولات نظامی مدرن مطلقا بیسابقه است. ارتشها در نظامهای متعارف عموما پدیدههایی جزیرهای، مکانیکی و بریده از تودههای مردم هستند که با بمباران ستادها یا ضربه به رأس فرماندهی، زمینه انفعال و تسلیم را آشکار میکنند اما امام شهید هندسه دفاعی ایران را بر یک مثلث به همپیوسته و درونزا بنا نهادند. در این منظومه، ارتش جمهوری اسلامی ایران به مثابه ستون کلاسیک، منضبط، وفادار و مقتدر صیانت از تمامیت ارضی در مرزهای زمینی، هوایی و دریایی عمل میکند، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در جایگاه پیشران راهبردی، خلاق و متخصص در نبردهای نامتقارن، هوافضا و جنگهای مدرن ترکیبی صفآرایی کرده و بسیج مستضعفان به مثابه اقیانوس پایانناپذیر ایمان و سازمانیافتگی تودههای جامعه، عمق دفاعی را تا سطح محلات، کارخانهها، دانشگاهها و مساجد امتداد بخشیده است.
ادغام ساختارمند بسیج در بدنه دفاعی کشور، شکاف تاریخی میان جامعه و دستگاه امنیت را در ایران برای همیشه درمان کرد. حضور مویرگی مردم در ساختار، مانع آن شده که دشمن با ضربات تکنولوژیک، رشته پیوند ملت با حاکمیت را بگسلد. این ساختار چندلایه تضمین میکند اگر بازویی آسیب ببیند، رکن دیگر هدایت میدان را در دست گرفته و عقبه مردمی در کسری از زمان با ترمیم خطوط نبرد، هر متجاوزی را در باتلاقی غیرقابل مهار و فرسایشی زمینگیر میکند؛ معادلهای پیچیده که ژنرالهای غربی فاقد هرگونه داده تحلیلی برای مواجهه با آن هستند.
فشار بیشتر، سلاحهای خطرناکتر ایران را بیدار میکند
ژرفترین بعد تئوریک در طراحی امام شهید خامنهای، ارتقای جمهوری اسلامی از یک نظام صرفا «مقاوم» به یک ارگانیسم پادشکننده بود. سیستمهای صرفا مقاوم زیر ضربات مداوم دچار فرسودگی میشوند اما ارگانیسم پادشکننده پدیدهای است که اساسا برای تکامل، ارتقای کیفی و پرتاب به مدارهای بالاتر قدرت، به تنشها و تکانههای سخت بیرونی نیاز دارد. در این هندسه نوآورانه، تهاجم همهجانبه، جنایات ترور یا تحریم فلجکننده دشمن، به مثابه یک ماشه خودکار ساختاری عمل میکند.
کارکرد این ماشه آن است که با وقوع تجاوز، بلافاصله محافظهکاریها، رخوتهای بروکراتیک و قیود خودخواسته دیپلماتیک که در دوران صلح بر دستوپای سیستم تنیده شده بودند، خودبهخود باطل میشوند. در نتیجه، فضای روانی و سیاسی جدید، اراده نظام را یکدست کرده و بهسرعت سطوحی از توانمندیهای راهبردی که در زمان عادی در حالت رزرو قرار داشتند، قفلگشایی و روانه میدان نبرد میشوند. دشمن تصور میکرد ضربه میزند تا اراده نظام سلب شود اما غافل از آن بود که ضربهاش موتور محرک پیشرفت نسلی، تزریق خون تازه به بدنه مدیریتی و تهاجمیتر شدن رفتار منطقهای جمهوری اسلامی است.
انعکاس منطقهای این ساختار، خنثیکننده بزرگترین استراتژی مهار آمریکا و رژیم اشغالگر صهیونی در غرب آسیا بوده است. سالها دستگاههای تبلیغاتی غرب، محور مقاومت را شبکهای از نیروهای نیابتی وابسته به تهران معرفی میکردند؛ توهمی که آنان را به این نتیجه رساند با ترور آیتالله شهید سیدحسن نصرالله، فرماندهان مقاومت در منطقه و سپس ترور رهبر شهید، شاکله جبهه مقاومت از هم میپاشد اما واقعیت روزآمد حاکی از پیروزی یک طراحی ریزومی (زمینساقهای) در سراسر منطقه است؛ شبکهای که فاقد ساقه یا ریشه یگانه است، به صورت افقی گسترش یافته و در صورت قطع شدن شاخهای، از گرههای نامتناهی دیگر بازتولید میشود.
رخدادهای اخیر بهویژه در یمن نشان میدهد مقاومت به یک اکوسیستم خودسامان ارتقا یافته است. انصارالله در بابالمندب و دریای سرخ شریانهای حیاتی صهیونیستها را مسدود میکند، مقاومت عراق عمق مواضع دشمن را هدف قرار میدهد و حزبالله لبنان با وجود شدیدترین فشارها، انضباط آتش و هدایت پدافندی خود را حفظ کرده است. امام شهید به جای وابستهسازی این نیروها به دستورات لحظهای از مرکز، فناوری، دانش تولید سلاح و اشتراک ادراکی-راهبردی را در بطن این جوامع بومیسازی فرمودند. نتیجه آن شد که این شبکه اکنون بدون نیاز به تلگرافهای تاکتیکی، به شکل یک هوش جمعی خودکار، محاصره ژئواستراتژیک دشمن را تعمیق میبخشد.
پنتاگون تمام کارتهای خود را رو کرده و کارت جدیدی ندارد
با فرونشستن غبار توهمات دشمن، اکنون افق آینده بیش از هر زمان دیگری روشن است. اتاقهای فکر متخاصم دریافتهاند ترورهای راهبردی، خرابکاری سایبری و جنگهای روانی نهتنها بنیادهای حاکمیت ایران را به لرزه درنیاورده، بلکه بالعکس، آخرین شکافهای داخلی را ترمیم، اراده نبرد را فراگیر و سامانه را در یک وضعیت آمادهباش آفندی دائمی تثبیت کرده است. آنان با حکومتی مواجهند که بحرانها را به سکوی پرش تبدیل میکند؛ ساختاری که نه در بنبست مانده و نه برای استمرار بقا ناگزیر به کرنش در برابر نظم کهنه بینالملل است.
واشنگتن و تلآویو با یک ورشکستگی در نظریه مهار مواجه شدهاند. پنتاگون و موساد پرهزینهترین کارتهای بازی خود را سوزاندهاند، بیآنکه متوجه باشند در برابر حکومتی صفآرایی کردهاند که دههها پیش از وقوع واقعه، برای فردای سنگینترین شوکها ریلگذاری شده است.
در بیان پیروزی تاریخی معمار شهید همین بس که ایشان بازی قدرت را به گونهای بازآرایی کردند که حتی فقدان کالبدشان نیز به عنوان آخرین قطعه از پازل بازدارندگی عمل کند و دشمن را با دستهایی کاملا خالی در برابر خطوط آتشی فعالتر تنها بگذارد. امروز کابوس بیپاسخ محافل راهبردی غرب این است که وقتی مرگبارترین ضربه ممکن نتوانست نبض این ساختار را کُند کند، از این پس با چه اهرمی میتوان جلوی پیشروی آن را گرفت؟ این بنبست ادراکی، آغازگر فصلی برگشتناپذیر در تاریخ غرب آسیاست؛ عصری که در آن جمهوری اسلامی ایران در قامت ناظم بلامنازع میدان، قواعد دوران پساهژمونی را دیکته میکند.
از ساختار دفاعی تا شبکه مقاومت ایران؛ چرا آمریکا با یک معمای راهبردی روبهرو شده است؟
پنتاگون مبهوت معمای ایرانی
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها