18/آذر/1404
|
20:25

به عبارت دیگران

گزارش جلال از تنها دیدارش با جمال‌زاده در ژنو

با جهانبگلو ناهار خوردم و راه افتادم سراغ جمال‌زاده. صبح، از کافه‌ای که اباطیل قبلی را در آن یادداشت کردم، تلفنی ‌زده بودم به حضرت و سلام‌وعلیک و که:
«می‌خواهم خدمت برسم».
و که بفرمایید و از این قبیل. و قرار برای عصر. سر راه گُلی تهیه کردم و سلانه سلانه رفتم. راه، دور بود، اما سایه بود و تفنن می‌کردم. در یکی از آپارتمان بیلدینگ‌های تازه‌ساز بیرون شهر. وسط یک پارک جنگلی. حومه شرقی ژنو. و سلام‌وعلیک و نیم‌ساعتی نشستیم و بعد راه افتادیم. مثل اینکه از نگه‌داشتنم در خانه ناراحت بود و سوار شدیم به اوپلی که زنش می‌راند؛ کوتوله‌ای و آلمانی. و گشتی زدیم تا سرحد فرانسه. از میان مزارع و گاوها و گاوداری‌ها و مدتی ایست، تا گَله بگذرد و غیره. و برگشتن، در کافه‌ای، چای بهمان دادند. کنار دریاچه. و کافه‌ای بزرگ و اشرافی. که تنها مشتری‌اش ما بودیم. و شیر آب خلای عمومی و ایستاده مردانه‌اش، با نور فتوالکتریک، باز و بسته می‌شد. این آخرین تخم دوزرده فرنگ. که اولین ‌بار، اینجا، در «موون پیک» دیدم. از کافه‌های اعیانی شهر. یکی‌دو جای دیگر هم داشت. که وقتی می‌روی پای دیوار بایستی، به خالی کردن مثانه، نواری از نور را قطع می‌کنی که از دیوارک دست چپ به دست راست، 2 چشم الکتریکی را به هم وصل کرده. و نور که قطع شد، آب باز می‌شود به شست‌وشوی دیوار روبه‌رو. و ازاله کثافتکاری آبکی سرکار و خوب دیگر، تمدن است. مفت چنگ حضراتی که با هر چیز فرنگی، چشم‌شان گشاد می‌شود و آب از لک و لوچه‌هاشان آویزان... و الخ.
به‌ هر صورت، شش فرانکی خرج مان کردند. با حدود 2 لیتری بنزین. ما هم 7 فرانک گُل برای‌شان برده بودیم. یر به یر. همچنان که آن دو نامه. و ضمن راه، گفت‌وگو. علیا مخدره می‌راند و کاری به کار ما نداشت و ما گپ می‌زدیم. از خاطرات کودکی شروع کرد و آن محله پاچنار و بابام و بابای بابام و عَموم و بازی‌ها و شمیران رفتن‌ها با الاغ و احوال یکی‌یکی‌شان را می‌پرسید و اینکه حالا چه می‌کنند و برادره را با پدرم عوضی می‌گرفت که رفع اشتباه کردم. و بعد رفتیم سراغ تک‌نگاری‌ها. که:
«چرا رها کردی؟»
و من که:
«خواستیم چشمی را، از دریچه دیگری، به واقعیت موجود بیفکنیم».
و بعد رفتیم سراغ فرهنگ. و امیدواری‌های او به وزارت خانلری. و توضیحات من که:
«اگر سلمان فارسی را هم، همچو چرخی، در چنان دستگاهی، به گردش واداری، چاره‌ای ندارد جز لجن‌مال نفت شدن».
و بعد آمدیم سر امیدواری‌هایی که به جوانان تحصیلکرده در فرنگ هست و گپی که در فلان‌جا برای‌شان‌ زده و من که حالیش کردم که:
«اینها بزرگ‌ترین خطرند. چون بزرگ‌ترین بی‌ریشه‌ها و بزرگ‌ترین بی‌ریشگی‌ها، از میان ایشان برخاسته».
و آن فرمایشات تقی‌زاده در تقلید دربست فرنگ، که چه قدم اول خائنانه‌ای بوده و از این قبیل حکم‌ها. و نمی‌دانم چه چیزهای دیگر گفتم، که درآمد:
«مواظب باش نکُشندت!»
به همین صراحت. که گفتم:
«سَر خُم می ‌سلامت!»
و از این قبیل. و بعد رفتیم سر درد دل من، از بسته شدن کتاب ماه، و اینکه:
«ما که بیکار نمی‌نشینیم».
و او در‌آمد که:
«پس باید مواظب باشی! و باید ترتیبی بدهیم تا سرکار را تبعید کنند، یا به مرخصی، بفرستند این سمت‌ها. اما زودتر خبرمان کن که هتل رزرو کنم... و الخ».
و از هم جدا شدیم. بی‌هیچ اشاره‌ای به آن دو کاغذ [نقد جمال‌زاده به «مدیر مدرسه» و جواب صریح آل‌احمد به وی]. نه از طرف او، و نه از طرف من. اما معلوم بود که برای در‌آوردن عقده آن کاغذ، از دل او، رفته بودم سراغش. او هم فهمید. اما آن حرف‌ها، هنوز به جای خودش باقی است و معتبر است. و به این دلیل، بد نیست که متن کاغذها را، ضمیمه این سفرنامه بیاورم.
جمال‌زاده را گمان می‌کردم بلندقامت است، که کوتاه بود. گمان می‌کردم تهرانی است، که هنوز ته لهجه اصفهانی‌اش را داشت. گمان می‌کردم روشن است، که انگار از آناتول فرانس به این سمت را نمی‌شناخت!
به‌ هر صورت امیدوارم پیرمرد را از نو نرنجانده باشم، که به‌ هر صورت پیش‌کسوتی بود در رشته‌ای از رشته‌های قلم زدن.
جلال آل‌احمد/ سفر فرنگ
(چاپ نخست، تهران: کتاب سیامک، زمستان ۱۳۷۶)
صفحات ۱۲۸ تا ۱۳۱.

***
ابلیس از چه می‌ترسد؟

بوسعید خراز می‌گوید: «ابلیس را به خواب دیدم، عصایی برگرفتم تا وی را بزنم، بدان باک نداشت و نترسید، هاتفی آواز داد که وی از این نترسد، وی از نوری ترسد که در دل باشد».
محمد غزالی/ کیمیای سعادت
حسین خدیوجم
انتشارات علمی و فرهنگی

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر