طناز مقدم: بارسلونایی که این روزها میبینیم به یک آکروباتباز شبیه است؛ کسی که روی سیم نازک میان ۲ برج، دستها را باز کرده، نفسش را حبس کرده و با خونسردی لبخند میزند. هانسی فلیک نه به امنیت فکر میکند و نه به پیامد سقوط. او تنها به این باور رسیده که فوتبال اگر قرار است زیبا باشد، باید روی لبه تیغ اجرا شود. این بارسا ساخته نشده که نتیجه را با زانو حفظ کند؛ این تیم آمده تا دندان در گلوی بازی فروکند و اجازه ندهد هیچ کس حتی یک دم راحت بکشد اما هر زیبایی سهمی از درد دارد و این تیم، درد را خوب میشناسد. فلیک، اگر بخواهیم دقیق حرف بزنیم، مربی نیست؛ او یک نقاش است اما قلم او توپ است و بومش مستطیل سبز. هر نقاش جسور میداند رنگهای تند اگر در جای اشتباه خورده شوند، تمام تابلو را میسوزانند. کاری که فلیک میکند همین است: تیمش را با مدافعانی جلوتر از حد معمول تنظیم میکند؛ آنقدر جلو که گویی دروازه پشت سر رها شده و هیچ مهم نیست. هدف؟ بستن میدان تا حد خفگی. پرس بیوقفه. ایجاد جهانی کوچک، نفسگیر و بسته که در آن تنها یک حقیقت وجود دارد: توپ باید همین حالا پس گرفته شود. اما فوتبال همیشه یک دیالوگ است، تکگویی نیست. حریف همیشه فرصتی دارد، حتی اگر تنها یک لحظه باشد. کافی است یک مهاجم سریع، یک پاس بلند و یک نگاه هماهنگ نشوند؛ همین! تمام آن هندسه دقیق فرو میریزد و پشت خطی که فلیک ساخته، سکوتی سرد باز میشود؛ زمینی خالی که مثل دهان باز یک هیولا منتظر است. در مسابقه با بروژ بلژیک، این حقیقت جلو چشم همه عریان شد. بارسا صاحب زمین بود، صاحب جریان بازی، صاحب ریتم اما بروژ بازیچه نبود. آنها فهمیدند کلید، پشت سر است. پشت همان خط بلند دفاع که مثل یک شمشیر بالا رفته بود و ۳ بار شمشیر برگشت و دستهاش دست فلیک را برید. اما اگر فکر کنیم این اتفاق قرار است فلسفه فلیک را بلرزاند، سخت در اشتباهیم. او به عقبنشینی باور ندارد. عقب رفتن را نوعی مرگ میداند؛ مرگی بیصدا و بیافتخار. برای او شکست در حمله، شکست در جنگیدن، قابل قبولتر از زنده ماندن در ترس است. او مثل ژنرالی است که حتی وقتی سربازانش افتادهاند، عقب نمینشیند، چون ایده برایش گرانتر از نتیجه است. این نگرش نه فقط تاکتیکی، بلکه شخصیتی است. مربی آلمانی به تیمش یاد داده لحظهای برای شک کردن وجود ندارد. خط دفاع جلوتر میآید چون شک ممنوع است. پرس باید همزمان باشد چون مکث خیانت است. کار او تبدیل یک سیستم به یک بدن زنده است؛ بدنی که اگر یکی از اعضا لحظهای کند شود، ضربان قلب کل ارگانیسم از ریتم میافتد. با این حال، همین فلسفه است که بارسا را زنده نگه میدارد. در همان مسابقهای که تصور میشد زانو بزند، تیم دوباره ایستاد. فلیک عقب نرفت. حتی یک سانتیمتر. بارسا گل خورد و گل زد و دوباره فشار آورد ولی بازی به تساوی رسید. نتیجه نه جشن بود و نه عزاداری؛ بیشتر شبیه یک آینه بود؛ آینهای که میگفت: «زیبایی این فوتبال، همان جایی است که همه چیز ممکن است فروبریزد». بارسای فلیک، تیمی است که هر بازیاش شبیه یک اعتراف عاشقانه است: عشق بدون خطر، چیزی جز عادت نیست. این تیم آمده تا قلب تماشاگر را به سینه بدوزد. آمده ثابت کند فوتبال فقط برد و باخت نیست؛ روایت است، ضربان است، جنون کنترلشده است. هر بار که خط دفاع بارسا جلو میآید، انگار تیم فریاد میزند: «ما از سقوط نمیترسیم، از بیمعنایی میترسیم». فلیک میداند هر پاس اشتباه میتواند به فاجعه تبدیل شود اما همانقدر هم میداند هر هماهنگیِ درست میتواند موسیقی بسازد؛ موسیقیای که در اروپا کم شنیده میشود. بارسلونا در دوران او، تیم تماشاگر نیست؛ تیمی است که روی سیم میرقصد. نه برای ثبات. نه برای آسودگی. برای اینکه زندگی در لبه، زندهتر است. اینجا، فوتبال فقط بازی نیست؛ صحنهای است برای اثبات اینکه شجاعت، حتی اگر به رستگاری ختم نشود، دستکم معنایی دارد. بارسا با فلیک، معنایش را پیدا کرده است.
پربیننده
تازه ها