25/آذر/1404
|
05:28

به عبارت دیگران

روایت کیانوری از لو رفتن دکتر فاطمی

دکتر [سیدحسین] فاطمی پس از فرار از خانه مصدق، توانست مخفی شود. بعد از چند روز به ما اطلاع دادند دکتر فاطمی پیغام داده که من جا ندارم و به من کمک کنید. ما مکان آماده‌ای برای مخفی کردن دکتر فاطمی در اختیار نداشتیم. لذا من خانه مخفی خود و مریم [فیروز] را در اختیار او گذاردم و خودم به جای دیگر رفتم. مریم هم تا يك هفته از او پذیرایی کرد تا بالاخره یکی از افسران سازمان [سازمان افسران حزب توده] که دکتر داروساز بود، آپارتمان خود را در اختیار ما قرار داد و فاطمی به این محل رفت. ما يك خدمتکار هم در اختیار او گذارده بودیم که غذا و سایر مایحتاج زندگی‌اش را تهیه می‌کرد. دکتر فاطمی مدت‌ها در این خانه بود. من به او گفته بودم که در طول روز از پنجره به بیرون نگاه نکند و برای اینکه خسته نشود تعدادی کتاب هم در اختیار او قرار داده بودیم. طرف شمال اتاقی که دکتر فاطمی در آن زندگی می‌کرد مشرف به يك خانه بود. روزی دکتر فاطمی بر اثر خستگی پرده را کنار می‌زند و از پنجره به بیرون نگاه می‌کند. پیرزنی او را با آن ریش بلند که گذاشته بود می‌بیند و به صاحبخانه خبر می‌دهد و آنها هم پلیس را در جریان می‌گذارند. بدین ترتیب، دکتر فاطمی و دوست افسر ما دستگیر شدند. ما در تدارك آن بودیم که دکتر فاطمی را از مرز خارج کنیم، ولی متأسفانه او به علت بی‌احتیاطی خودش دستگیر شد و قهرمانانه به شهادت رسید.
در بیش از يك هفته‌ای که دکتر فاطمی در منزل من و مریم پنهان بود، چند بار با او در زمینه مسایل سیاسی صحبت کردم. او از اینکه دکتر مصدق نسبت به دشمنان جنبش نرمش نشان می‌داد، از اینکه پس از فرار شاه تصمیم قاطع درباره اعلام جمهوری نگرفت، از اینکه به فرماندار نظامی دستور سرکوب تظاهرات ضد شاه را داد و از همه بالاتر از اعتمادی که مصدق به بستگان خود داشت و به‌رغم تذکر ما درباره همکاری سرتیپ دفتری با کودتاچیان در ۲۷ مرداد او را به ریاست شهربانی و فرماندار نظامی تهران برگزید، گله و ناله داشت.
نورالدین کیانوری
خاطرات 
انتشارات مؤسسه اطلاعات

***
مرا در میدان حر پیاده کن...

صومعه کوچکی از دختران دبستانی در نگاهت می‌گریزند، در خیابان جمهوری، مردی با لهجه آتاتورک، کراوات می‌فروشد، در خیابان جمهوری مارک، دلار و سکه خرید و فروش می‌شود، در خیابان جمهوری، سپورها، استفراغ ملک فهد را جاروب می‌کنند، تو حضور هخامنشیان جدید را از دریچه چند سفارت خارجی حس می‌کنی، در خیابان جمهوری لجن‌های کنار جو، بوی نظام شاهنشاهی می‌دهد...
به سوی مغازه‌ای راه افتاده‌ای با ویترینی به شیوه استیمن کالر، زنت در اعماق بیداری به خواب رفته است، مثل قوم موسی از نهر کنار خیابان عبور می‌کنی، لباس‌های نقره‌ای، مانتوهایی با سیستم سکام که در اندک چرخشی شبکه سی‌بی‌اس را نمایش می‌دهند، لباس‌های نقره‌ای، پیراهن‌ها و دامن‌های طلایی بلند، تلفیقی غریب از مقنعه و ماکسی ژوپ، به بلاهت قوم ابراهیم می‌خندی: ابراهیم! آیا تو بت‌های ما را شکسته‌ای؟
لژیون ماتیک‌فروشی، شمشیر اسکندر روی اتیکت‌ها در اهتزاز است، هزار آیینه تو را به تماشا دعوت می‌کنند، زنت، کوله‌بار تنت را به سمت مانتوفروشی می‌کشد و بامداد روز چهارم، در حضور پیلاطیس، لباسی ارغوانی را بر تنش پوشانیدند و او را کشان‌کشان به محلی که جلجتا نامیده می‌شد، بردند.
صفحه آگهی‌ها بر گرام روزنامه: یک ویلای سه خوابه مجهز در شمالی‌ترین قسمت تهران به فروش می‌رسد، یادبود: سومین سال عروج عارفانه 2 فرزند شهیدمان، مهندس احمد بیدار و ابوذر بیدار را در بهشت زهرا گرامی می‌داریم، حمله گرگ‌ها به پاسبان در باختران، بوق! بوق! تاکسی! صد کورس دیگر ‌بگیر و مرا در  میدان حر پیاده کن!
احمد عزیزی
نافله ناز
[شطحیات احمد عزیزی]
(چاپ اول، تهران: انتشارات برگ، ١٣۶٨)
صفحات ٢۴5 تا ٢۴٧

***
اعترافات یک جنایتکار اقتصادی

کلودین به من گفت 2 هدف عمده در کارم وجود دارد:
اول اینکه می‌بایست وام‌های کلان بین‌المللی را توجیه اقتصادی کنم. به‌طوری که این پول‌ها از سر گشاد قیف پروژه‌های عظیم مهندسی‌ ساختمانی وارد و از ته تنگ آن به شرکت مین و سایر شرکت‌های آمریکایی برگردانده شوند. دوم، می‌بایست کاری کنم که کشورهای وام‌گیرنده، ورشکسته شوند به ‌طوری که تا ابد مدیون وام‌دهندگان باقی بمانند و زیر بار منت، هنگامی که ما نیاز به ایجاد پایگاه نظامی، رأی‌گیری در سازمان ملل یا دسترسی به نفت و منابع طبیعی و امثال آن داشتیم؛ مجبور باشند به مساعدت و طرفداری ما برخیزند.
جان پرکینز
اعترافات یک جنایتکار اقتصادی
مهرداد شهابی و میرمحمود نبوی
(چاپ ششم، تهران: نشر اختران، ۱۳۹۷)
صفحه ۵۴

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر
پربیننده