درگیری محسن رضایی و حسن روحانی بر سر موشک طهرانیمقدم
عملیات بدر از همان روز اول به خِنسی خورد. عراقیها موفق شدند بچههای ما را به عقب برانند و چون پشتشان آب قرار داشت و خشکی نبود، تلفات زیادی از ما گرفتند. آنها به حدی خود را نزدیک رسانده بودند که با بلندگوهای دستی و به فارسی خطاب به نیروهای ما میگفتند: بسیجیها! شما هیچ راهی ندارید و کاری نمیتوانید بکنید؛ تسلیم شوید! قصدشان اسیر کردن بچههای ما بود و بعضاً آتش روی آنها نمیریختند.
زمانی که اوضاع عملیات حسابی به هم ریخت، آقا محسن رو به رحیم صفوی کرد و گفت: «آقا رحیم! با حسن تماس بگیرید بگید یه موشک بزنه توی بغداد سریع.» منظورش حسن طهرانیمقدم بود. در این لحظه حسن روحانی وسط حرف آقا محسن پرید و گفت: «موشک برای چی؟» محسن گفت: «برای اینکه صدام اومده توی منطقه داره پاتک رو هدایت میکنه، یه موشک که بخوره توی بغداد، بلند میشه میره اونجا رو حفظ کنه، ما اینجا ببینیم چه غلطی باید بکنیم.» روحانی در جواب گفت: «نخیر آقا! موشکهای ما بازدارنده است و در مقابل موشکه، اگر دشمن موشک بزنه ما هم موشک میزنیم.» محسن گفت: «حالا اون نزده، ما میزنیم. چه اشکالی داره؟ الان زمانیه که لازمه یه موشک بزنیم؛ موشک هم داریم.» اینبار وقتی روحانی جواب منفی داد، آقا محسن عصبانی شد؛ صدایش را بالا برد و گفت: «یعنی چی آقا؟ ما الان باید به موشک به بغداد بزنیم. پونزده هزار نفر نیروی ما توی محاصره هستند.» روحانی کم نیاورد و او هم با صدای بلند گفت: «نخیر آقا! اگر من نماینده امام و جانشین فرمانده کل قوا هستم میگم نه نمیشه.» آقا محسن گفت: «شما نیستی؛ آقای هاشمی نماینده امامه.» روحانی گفت: «من هم جانشین ایشون هستم و تشخیص میدم نباید موشک بزنیم؛ اجازه هم نمیدم.» آقا محسن گفت: «آقا یعنی چی نمیشه؟ ما باید موشک بزنیم اصلاً به شما ربطی نداره!» بعد خطاب به رحیم گفت: «آقا بگید موشک رو بزنند.» به هر حال بچههای موشکزن تحت امر آقا محسن بودند و از او تبعیت میکردند.
روحانی وقتی دید آقا محسن تصمیمش را گرفته، هول کرد و گفت: «نه آقا! نه نزنید! لااقل اجازه بدید من یه زنگ به تهران بزنم.» او بلافاصله بلند شد، رفت پای تلفن با Fx دفتر حضرت امام را گرفت، ماوقع را گفت که به عرض امام برسانند و کسب تکلیف کنند؛ که در نهایت با زدن موشک موافقت نشد. وقتی روحانی این خبر را اعلام کرد آقا محسن باز اصرار بر زدن موشک داشت و گفت: «آقا من میگم باید بزنیم! روحانی در جواب گفت: «آقا محسن! حضرت امام اجازه ندادند!» محسن گفت: «از کجا شما میگی امام اجازه نداده؟» روحانی گفت: «الان من تماس گرفتم. شما حق نداری همچین کاری بکنی.»
محمود (مجید) مسافری
[سرتیم حفاظت محسن رضایی] - بادیگارد
علی اکبریمزدآبادی و محمدعلی صمدی
انتشارات یا زهرا
***
فهرست کتابهای درخواستی داستایوفسکی
«قرآن» را برایم بفرست. کتاب «نقد عقل محض» را و از هگل بخصوص «تاریخ فلسفه» را. آینده من به این کتابها بسته است. سعی کن اجازه انتقال مرا به قفقاز بگیری. از اشخاصِ خیلی وارد بپرس من کجا میتوانم کتابهایم را چاپ کنم و چه اقداماتی باید انجام داد. اما فعلاً تا 3-2 سال دیگر قصد ندارم چیزی منتشر کنم. ولی از حالا تا آن موقع کمکم کن. از تو استدعا میکنم! (از نامه داستایوفسکی مورخ ۲۲ فوریه ۱۸۵۴ به برادرش)
روزنامه برایم نفرست... کتابهای مورخان اروپایی، اقتصاددانها و آباء کلیسا را بفرست. مورخان قدیمی هر قدر ممکن است: هرودت، توسیدید، پلین، فلاویوس، پلوتارک، دیودور و غیره. ترجمه فرانسه آنها را. بعد یک قرآن و یک قاموس آلمانی. طبیعتاً همه اینها نه یکدفعه بلکه هر قدر میتوانی. همچنین کتاب فیزیک «پیسارن» و یک جزوه فیزیولوژی هرچه باشد، به زبان فرانسه در صورتی که بهتر از روسی آن باشد. همه اینها در ارزانترین چاپ آنها. باید بفهمی که من چقدر به غذای فکری احتیاج دارم. (پاراگرافی از نامه مورخ ۲۷ مارس ۱۸۵۴)
آندره ژید
داستایوفسکی/ سیروس ذکا
نشر ناهید - صفحات ۷۶ و ۷۷
***
صلح عرفات چه بر سر فلسطین آورد؟
تأسف ما زمانی بود که در برابر دوربینها و در محیطی پرزرق و برق، اسحاق رابین و یاسر عرفات به همراه بیل کلینتون قرارداد صلح را امضا کردند، زیرا در وضعیت جنگی وقتی فرمانده با دشمن دست دوستی میدهد، در واقع از میدان میگریزد و همه چیز را به دشمن واگذار میکند...
دولتهای نیرومند هیچگاه امکانات و فرصتهای خود را در اختیار دشمنان خود قرار نمیدهند... [با گسترش اعتراضات] ساف متوجه اشتباه بزرگ خود در قرارداد اسلو شد. از این رو تلاش کرد با وعدههای بسیار، مردم را آرام کند...
سمیر قنطار / حقیقت سمیر
انتشارات سوره مهر - صفحه 182
گردآورنده، تقی دژاکام