22/آذر/1404
|
19:21

به عبارت دیگران

کنایه آیت‌الله بهجت به برخی سالکان!

حضرت آیت‌الله بهجت گاهی به عنوان طعن و طنز می‌گفتند: بله، ما‌ها برای تکامل خود دنبال چیزی می‌گردیم که نه خدا گفته باشد، نه پیغمبر و نه امام. دنبال یک‌چنین چیزی می‌گردیم. خیال می‌کنیم که راه سعادت یک چیزی است که نه خدا گفته، نه پیغمبر، نه امام. در صورتی که آنچه آنها بیشتر گفته‌اند و بیشتر تأکید کرده‌اند، آن موجب سعادت است. چطور ممکن است چیزی بیشترین تأثیر را در سعادت انسان داشته باشد و آنها غفلت کرده باشند و نگفته باشند، واگذار کرده باشند به اینکه یک پیری، مرشدی، قطبی بیاید بیان بکند؟ آیا چنین چیزی ممکن است؟! یا به چیزهایی تأکید کرده باشند که چندان اهمیّتی نداشته باشد و درباره  امور مهم، خیلی کم درباره‌اش گفت‌وگو شده یا با یک بیان مثلاً خیلی ساده‌ای گذشته باشند؟! اینها معقول نیست.
فریادگر توحید
انتشارات انصاری - صفحه 64

***
تفاوت تبلیغ در کشورهای سرمایه‌داری و سوسیالیستی

در اسفند ۱۳۷۶ فرصتی پیش آمد تا با برخی همکاران دانشگاهی سفری به سوریه بکنیم، ... یکی از نکات، پوسترهای زیاد با عکس حافظ اسد رئیس‌جمهور سابق بود که با فاصله‌ هر ۵ تا ۱۰ متر به چشم می‌خورد. این تعداد از عکس‌های زیاد از نظر روانشناسی تبلیغات بیش از حد به ادراک افراد تحمیل می‌شد و درنتیجه به‌ جای کسب محبوبیت، قاعدتاً تأثیر معکوس می‌گذارد... لذا این تصور به ذهن خطور می‌کند که در اینجا یک نظام سیاسی حاکم است که حاکمان آن با روش‌های روانشناسی تبلیغاتی مؤثر آشنا نیستند.
از اینجا چند نکته حائز اهمیت دیگر استنتاج می‌شود: کشورهای سرمایه‌داری با روش ظاهراً دموکراسی خود برای کنترل جامعه و مردم آن به روش‌های نامحسوس دست یافته‌اند که از طریق آنها مردم را آن‌طور که مسؤولان و سرمایه‌داران می‌خواهند هدایت [و] کنترل کنند و در نتیجه مردم عموماً به‌طور درونی همان کارهایی را انجام می‌دهند که سرمایه‌داران و مسؤولان آنها می‌خواهند...  آنها به ‌طور ذهنی احساس می‌کنند که آزاد هستند، اما از طریق هنجارها و ابزار هنجارسازی درونی کنترل می‌شوند و در واقع آزاد نیستند. 
در کشورهای سوسیالیستی [در اینجا سوریه] که با این دانش جدید و روش‌های آن آشنا نیستند، بیشتر با روش کنترل بیرونی و پلیس مردم و جامعه را کنترل می‌شوند و درنتیجه مردم احساس آزادی نمی‌کنند و همواره می‌توانند در مقابل نظام حاکم بر کشور خود دست به شورش بزنند.
فرامرز رفیع‌پور
تکنیک‌های خاص تحقیق در علوم اجتماعی
شرکت سهامی انتشار - صفحات 63 و 64

***
داستان‌سازی دستگاه تبلیغی انگلستان

اما بعد، دستگاه تبلیغاتی انگلستان به کار افتاد و کوشش زیادی به‌کار  برد تا آمریکا را همراه سازد. نخستین چیزی که مورد استفاده دستگاه تبلیغات انگلستان قرار گرفت، داستان‌هایی درباره وحشیگری‌های هولناک و قساوت‌های مخوف ارتش آلمان در بلژیک بود که آنها را همه ‌جا پخش می‌کردند و انتشار می‌دادند. بعضی از این داستان‌ها تا اندازه‌ای راست بود و اساس واقعی داشت، مانند داستان‌هایی که درباره ویران ساختن دانشگاه و کتابخانه شهر لوون نقل می‌شد اما بیشتر داستان‌های تبلیغاتی که بر ضد آلمان گفته می‌شد، جعلی و ساختگی بود. یکی از داستان‌های حیرت‌انگیز این بود که آلمانی‌ها کارخانه‌هایی دارند که نعش کشته‌شدگان جنگ را در آن به‌کار می‌برند! متأسفانه کینه و نفرت مردم نسبت به کشورهای دشمن به اندازه‌ای بود که همه‌ چیز را باور می‌کردند. انواع روش‌های خوب و بد و پسندیده و ناپسند برای این فعالیت‌های تبلیغی به‌ کار می‌رفت. حتی مأموران انگلیسی در استکهلم، کاباره و میخانه‌های انگلیسی ترتیب می‌دادند و ضمن اجرای برنامه‌های به اصطلاح سرگرم‌کننده، می‌کوشیدند حسن نظر سوئدی‌ها را به خود جلب کنند.
جواهر لعل نهرو/ نگاهی به تاریخ جهان
محمود تفضلی
انتشارات امیرکبیر - صفحات ۱۲۱۲ و ۱۲۱۳

***
جای من اینجاست...

از من خواسته‌اند که هر چه درباره جزیره گنج می‌دانم، از اول تا آخر بنویسم. برای همین هم چیزی را از قلم نمی‌اندازم. ماجرای من، موقعی شروع شد که پدرم هنوز مسافرخانه «آدمیرال بِن بو» را اداره می‌کرد و این همان موقعی بود که دریانوردی پیر، برای نخستین بار به مسافرخانه ما آمد. خوب به یاد دارم، انگار همین دیروز بود. او جلوی در مسافرخانه آمد. پشت سرش، یک گاری دستی بود که روی آن صندوقچه‌ای قرار داشت. مرد تازه‌وارد، قوی و بدقواره بود و کت ملوانی آبی‌رنگ و کثیفی به تن داشت. روی دستانش جای زخم دیده می‌شد و ناخن‌هایش سیاه و شکسته بود. روی صورتش هم جای زخم شمشیر بود. او به خلیج کوچک جلوی مسافرخانه نگاه می‌کرد و برای خودش سوت می‌زد. پس از مدتی، ناگهان شروع به خواندن یکی از آوازهای قدیمی ملوان‌ها کرد. دریانورد پیر، پس از اینکه از پدرم یک نوشیدنی گرفت، گفت: «جای جالبی است. آدم‌های زیادی اینجا می‌آیند؟» پدرم گفت: «نه متأسفانه». مرد گفت: «پس جای من اینجاست.»
رابرت لویی استیونسن‌/ جزیره گنج

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر