18/آذر/1404
|
21:19

به عبارت دیگران

گزارش تیراندازی در مسجد جامع بازار

چند ساعت پس از قتل حاج سیدحسین یک‌دفعه بغته 2 تیر در مسجد جامع خالی شد و مرتکب را کسی ندانست. از این صدای تفنگ که پی‌درپی خالی شد، مردم بنای فرار را گذاردند. آقایان از صحن مسجد به طرف ایوان و شبستان فرار کردند. آقای طباطبایی رنگ از رویش رفته، پسرهایش را جست‌وجو و از حال آنها فحص می‌نمود. هر کس به خیال خود گرفتار وانفساه‌گویان در حال فرار. نگارنده با آقاشیخ محمد فیلسوف از ترس و واهمه به‌ طرف اتاق خادم مسجد پناه بردیم و هرچند التماس کردیم، خادم بی‌انصاف ما را راه نداد. حاج سیدعبدالحسین واعظ را دیدم فرار می‌کرد در حالتی که پسر 7 ساله خود را فراموش کرد و همان‌جا گذارد که آن‌ طفل گریه‌کنان خود را خارج مسجد به پدر رسانید. 
در این بین که مردم فرار می‌کردند و صحن مسجد نزدیک بود خالی شود، آقای بهبهانی را دیدم که روی بلندی ایستاده و سینه خود را باز نمود و گفت:‌ ای مردم! نترسید، واهمه نکنید، اینها کاری داشته باشند با من دارند. این سینه من. کجاست آن که بزند؟ شهادت و کشته ‌شدن ارث ما است. اجدادم را کشتند در راه دین خدا، مرا هم بکشند. این‌قدر ایستاد و نطق فرمود تا قدری باعث تسکین و آرامی قلوب گردید. بستگان آقای بهبهانی هم افتادند در بین مردم و گفتند این 2 تیر تفنگ از دولتیان نبود، یک‌نفر از خود ما این صدا را بلند کرد که سربازها بدانند در مسجد اسلحه هم هست و جلوتر نیایند. 
نگارنده دید که اطراف آقایان خالی خواهد شد، فلذا با فیلسوف از مسجد خارج شدیم و در کوچه و بازار افتاده فریاد می‌کردیم:‌ ای مردم! اولاد رسول را یاری کنید، علمای خود را تنها نگذارید. با این حال خود را به خانه ادیب بهبهانی رسانیده، ناهار را در آنجا صرف کرده، عصر مراجعت کردیم و دیدیم آقایان سلامت می‌باشند. میرزا محمد نایب، آدم آقای طباطبایی، یک دستمال فشنگ به بهانه آذوقه برای آقایان داد به حسین نامی که در زیر عبا وارد مسجد کند. دم در سربازها فشنگ‌ها را گرفته، حسین را فوراً بردند به میدان توپخانه و او را بستند به تازیانه. پس از زدن 200 شلاق، او را حبس و بعد از مدتی او را نفی بلد کردند. تاکنون که تقریباً 6 سال می‌گذرد، از آن جوان کسی خبر ندارد.
ناظم‌الاسلام کرمانی
تاریخ بیداری ایرانیان
(چاپ سوم، تهران: مؤسسه انتشارات امیرکبیر، 1363)
صفحات 411 و 412

***
رفتار امیرکبیر با وطن‌فروشان

امیر درباره اقلیت‌های رسمی مذهبی، به صحیح یا غلط، معتقد بود باید با آنها مهربانی و محبت کرد و از این راه، آنها را از دامان استعمارگران بیرون کشید و نگذاشت استعمارگران، از زمینه نارضایتی آنان سوء‌استفاده کنند. البته روی اصل کلی مخالفت با جاسوسی، اگر از آنها چیزی در این باره کشف می‌کرد، گذشت و نادیده گرفتن در کار نبود.
باید گفت که امیرکبیر پی به عمق خطر این اقلیت‌ها نبرده بود و مقدار کینه و عداوت و حسادتی را که در سینه‌های آنها نسبت به اسلام و مسلمین وجود دارد، درست ارزیابی نکرده بود، و این خود یکی از اشتباهات سیاسی امیرکبیر به ‌شمار می‌رود و حتی اگر می‌خواست به دستور اسلام درباره آنها رفتار کند، چون از شرایط ذمه خارج شده بودند و تحت لوای اسلام به میهن خیانت می‌کردند، احترام خود را از دست داده و مستحق شدت عمل و لااقل کنترل شدید بودند.
گویا در اواخر دوران زمامداری و عمر خود، خطر آنها را احساس کرده و به فکر چاره افتاده و تصمیم گرفته بود نگذارد افرادی که وطن‌فروشی و توجه به اجانب با سرشت‌شان عجین است و بیگانه‌پرستی و خدمت به استعمار برای آنها وظیفه یا طبیعت ثانویه است، در کشور مصدر کار و یا مسؤول پستی باشند.
یک نفر یهودی به نام «محمدبیگ» در شامات، نماینده امور تجارتی ایران بود. این یهودی برخلاف مصالح اتباع ایران و در مسیر مصالح دشمنان ایران کارهایی انجام داد که به اطلاع امیرکبیر رسید. امیر نامه ذیل را در این باره به «محمدخان» مصلحت‌گذار و نماینده سیاسی ایران در اسلامبول نوشت:
«عالیجاها! عزیزا! این ‌روزها از شام و حلب، شکایات زیادی از سوء سلوک وکیل تجارت تبعه دولت علّیه نوشته بودند. این محمدبیگ هرزه کیست که در شام تعیین گردیده؟ یهودی چرا باید وکیل امور تجارت تبعه دولت علّیه باشد که با مردم این‌طورها رفتار و سلوک بکند؟ البته، به وصولِ نوشته آنها را از شغل مزبور عزل کرده و کسانی که شایسته و قابل باشند به شام و حلب تعیین نمایند و در این کار کوتاهی ننمایند. 27 ربیع‌الثانی 1266»
اکبر هاشمی‌رفسنجانی
امیرکبیر یا قهرمان مبارزه با استعمار
دفتر انتشارات اسلامی
صفحه 219

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر