درباره نیروی دریایی شاهنشاه!
۱۶ اردیبهشت ۱۳۵۲: صبح برای مانور دریایی حرکت کردیم که با کشتیهای جنگی باید انجام میشد و با کشتی به ابوموسی و تنبها رفتیم. مانور که عبارت از تیراندازی با موشک و توپ به هدفهای دریایی بود و همچنین سرعت عمل، شاهنشاه را خوشحال نکرد که بسیار هم عصبانی کرد. چند گلوله توپ به هدفها انداخته شد، یکی نخورد. شاهنشاه خیلی عصبانی شدند و به فرمانده نیروی دریایی فحش دادند. تا عصری حرف نزدند... فرمودند: من که اینقدر با خارجیها لجاجت میکنم و پدرشان را درمیآورم، به پشتیبانی اینهاست. اینها هم که این طور گُه از کار درمیآیند. آدم نمیداند چه کار کند؟
اسدالله علم
خاطرات اسدالله علم
جلد سوم، صفحه ۳۹
***
نقش نیروی دریایی در حفظ خرمشهر
تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر بهتر از بقیه میجنگیدند و نیروهای دیگر هم بسیار با روحیه بودند. بچههای سپاه خرمشهر به فرماندهی محمد جهانآرا هم خوب میجنگیدند، هم نیروهای مردمی را سازماندهی میکردند.
میان مدافعان خرمشهر همهجور آدمی بود؛ روحانی شیخ «شریف قنوتی» و گروهش از بروجرد آمده بودند. «احمد شوش» خرمشهری زنگ زده بود همدورهایهای دوره چریکی لبنانش از شمال آمده بودند. بابازائر پیرمردی که با برنو میجنگید، از تنگستان آمده بود. «رسول نورانی» و «بهنام محمدی» 13 ساله بودند. عشایر خرمآبادی و شهرهای اطراف هم بودند. «بهروز مرادی» معلم خرمشهری کنار دانشآموزانش از شهر دفاع میکرد.
از خانواده 6 نفره سلطانیفر، پدر در قبرستان مشغول دفن جنازههاست. مادر و دختر در بیمارستان به مجروحان میرسند. پسر کوچک هفتساله از خانهها پنبه میآورد و 2 پسر بزرگ هم در مرز هستند. زنان خونینشهری حق بزرگی بر گردن مقاومت دارند. عدهای کنار مسجد جامع غذا میپختند. آنها که کوچه پسکوچهها را میشناختند، آب و غذا و مهمات به رزمندهها میرساندند یا غیر بومیها را به نقطههای درگیری میرساندند. نگهبانی هم میدادند.
توی بیمارستان و قبرستان این زنها بودند که کارها را انجام میدادند. بعضی هم مستقیم درگیر جنگیدن بودند. «شهناز حاجیشاه» هم میجنگید هم وقتی با رزمندهها برای استراحت عقب میآمد، سریع مشغول آماده کردن غذا میشد.
مادر خانواده پورحیدری 2 پسرش شهید شده بود، پدر خانواده هم اسیر. او در مسجد جامع برای رزمندهها غذا درست میکرد، لباس میشست و بهشان روحیه میداد.
«زهره حسینی» هفته اول جنگ پدرش را با دست خودش کفن کرد، روز یازدهم مهر بدن قطعه قطعه شده برادرش علی را. خانم بدیعی هم 15 سال داشت. 40 روز از ازدواجش میگذشت؛ جنازه شوهرش را خودش کفن کرد.
مادری جنازه خونین فرزندش را عطر و گلاب زد و کفن کرد. یک قطره اشک هم نریخت. میگفت میخواهم نخستین مادری باشم که بیصدا و بدون ناله و اشک پشت تابوت بچهاش راه میرود.
مدافعان کوچه پسکوچههای شهر را میشناختند و عراقیها را غافلگیر میکردند و ازشان تلفات میگرفتند. گاهی هم که عراقیها خیلی پرشمار حمله میکردند، حمله جنگندههای ایرانی پیشروی تانکهای عراقی را متوقف میکرد؛ اتفاقی که کم اما بسیار مؤثر بود.
پ.ن: در مساله مقاومت خرمشهر رزمندگان نیروی دریایی ارتش دفاع جانانهای کرده بودند؛ امری که این روزها کمتر به آن توجه میشود.
خارج از کتاب: ژنرال وفيق السامرایی، رئيس استخبارات رژيم بعث عراق در بخشی از سخنان خود تحت عنوان «ويرانههای دروازه شرقی» درباره اشغال خرمشهر نوشته بود: ما زمانی توانستيم خرمشهر را اشغال كنيم كه مقاومت آخرين تفنگداران دريایی ايران را شكستيم.
جعفر شیرعلینیا
تاریخ جنگ
انتشارات سایان
صفحه ۷۵
***
سیرک رسانهای!
میتوانم بگویم مبدع ترکیب «سیرک رسانهای» میدانسته دارد چه کار میکند. واقعاً توصیف بهتری برای یک مشت روزنامهنگار که برای یک عکس یا یک جمله از سروکول هم بالا میروند و فریاد میکشند وجود ندارد. البته اینها هم بد نیستند: «حیوانات نخستین رسانهای»، «جمعیت شورشی رسانهها»، «انفجار ابرستاره رسانهها». بیرون از دادگاهی که برادرم در آن محاکمه میشد صدها نفر از این موجودات حضور داشتند؛ زنان و مردانِ صورت عرقکردهای که به همه جا سرک میکشیدند و همدیگر را هل میدادند و به هم سقلمه میزدند و فحش میدادند، رفتارهای ترسناکی که به اسم مصلحت عمومی، نژاد بشر را تنزل میدهند.
استیو تولتز
جزء از کل
پیمان خاکسار
نشر چشمه - صفحه ۱۹۲
گردآورنده، تقی دژاکام