
میلاد جلیلزاده: خیلی از چیزهای بدیهی که در زندگی روزمرهمان از فرط شنیدن و تکرار برای ما شکل و شمایل شعاری پیدا کردهاند و ممکن است ارتباط واقعی آنها با واقعیت را فراموش کرده باشیم، ممکن است در جایی و در لحظهای دیگر عمق واقعی بودنشان را به ما نشان دهند که به طور اساسی درباره آنها به مشکل برخورده باشیم. چیزهایی مثل اینکه مادر و پدر و خانواده چقدر مهم هستند، وطن چقدر ارزشمند است و انسانی که از وطنش دور شده همه چیز را از دست داده و امثال اینها.... شکلوفسکی، زبانشناس مشهور روس میگفت کسانی که کنار دریا زندگی میکنند صدای امواج را نمیشنوند. بله! انسان به شرایط عادت میکند و بعضی چیزها به قدری بدیهی و همیشگی میشوند که دیگر وجودشان حس نمیشود؛ مگر اینکه مدتی از آن چیزها دور شوند. مثلاً آن کسی که ساکن کرانه دریاست، اگر از آنجا دور شود، آنگاه تازه صدای امواج را میشنود اما این بار در خاطرهاش. کسی که در گلابگیری کار میکند، بوی گلاب را حس نمیکند. ماهی که در آب است، قدر آب را نمیداند. اینها ممکن است به نظر شعار برسند اما عدهای برای فهمیدن اینکه اتفاقاً همین حرفهای به ظاهر شعاری چقدر واقعیت دارند، بهای سنگینی پرداختند.
* هنرمندان ایرانی و بهای شکستهای بزرگ
آشوبهای سال ۱۴۰۱ در اعلا درجه خود چنین تجربهای برای بخشی از جامعه هنری ایران ایجاد کرد. سالها پیش از این، بارها دیده بودیم که خیلی از این افراد در اوج شهرت و محبوبیت بارها تصمیم به کنارهگیری از کار هنری گرفته بودند و مدتی بعد دیده میشد که پشیمان شده و به حرفهشان بازگشتند. این یعنی مثل همان ماهی، تا وقتی در آب بودند قدر موقعیت خود را نمیدانستند و نمیتوانستند تصور کنند که در صورت جدا شدن از آن چندان دوام نخواهند آورد اما این موردی بود که هرچند مقداری با سختی اما به هر حال راه برگشت داشت. یعنی اگرچه آن فرد بابت ناپایداریاش در تصمیمات و خداحافظی عجولانه، طعنه میشنید یا حتی تمسخر میشد اما به هر حال میتوانست برگردد و کار کند اما فضایی که آشوبهای سال ۱۴۰۱ به وجود آورد، عدهای از هنرمندان ایرانی را در مسیری بدون بازگشت قرار داد و صدماتی به زندگی آنها وارد کرد که جبرانناپذیر است. واقعیت این است که مساله اصلی فراتر از مخالفت این افراد با حاکمیت، اعتماد و امید واهی آنها به غرب بود. آنها چنان بهشتی از غرب تصور کرده بودند که غایت هر انسان ایرانی را طبیعتاً باید رسیدن به همان جا میدانستند؛ حال آنکه بهشت واقعی سرزمین مادریشان بود. آنها به سرزمین مادریشان پشت کردند و از پشت به آن خنجر زدند اما حالا که معلوم شده است در آن سوی آبها هم برایشان دری به روی باغ سبز باز نخواهد شد، دیگر پلی نیست که پشت سرشان ویران نکرده باشند.
* ستارگان مهاجر و همهچیز از دست داده
مصرعی از شعر ایرانی هست که شهرت بسیار زیادی دارد و به عنوان تمثیل درباره خیلی از مسائل، آن را مورد اشاره قرار میدهند و جالب اینجاست که حتی به طور غیر تمثیلی و عینی هم درباره این افراد مصداق پیدا میکند. حمید فرخنژاد که در ایران برای خودش برو و بیایی داشت و حتی قبل از فرار در سال 1401، یک میلیارد تومان از دستمزدش را برای بازی در فیلم «گلهای باوارده» به عنوان پیشپرداخت گرفت و سر صحنه حاضر نشد، حالا در آمریکا به مسافرکشی افتاده است. اشکان خطیبی به قدری از لحاظ روحی و روانی به هم ریخته و اوضاع مالیاش تا اندازهای ویران شده که در فضای مجازی مرتب به این و آن فحاشیهای ناموسی رکیک میکند و همه را در شوک و حیرت فرو برده است. پرستو صالحی بارها جلوی دوربین آمد و جیغ و هوار کشید که چقدر اوضاعش در آنجا بد است. محمد عمرانی هم چندی پیش گفتوگویی انجام داد و حرفهایی درباره وضعیت نابسامانش در کانادا زد که شوکهکننده بود. آیا حتی یک نفر از این افراد وقتی عزم مهاجرت داشت، همین وضعیتی را که امروز توصیف میکند تصور میکرد یا اینکه تصورات باشکوه دیگری در ذهن آنها وجود داشت؟ آنها مصداق همان شعر معروف شدهاند که میگوید «نه در غربت دلی شاد و نه جایی در وطن دارم». اخیراً احسان کرمی و برزو ارجمند هم صحبتهایی کردهاند که به نوعی اعتراف در همین زمینهها به حساب میآید اما چه سود؟ آنها تمام پلهای پشت سرشان را خراب کردند و سوای حواشی سیاسی پدید آمده، چنان به عنوان یک هنرمند از خودشان اعتبارزدایی کردهاند و ابهت کلاس کاریشان فرو ریخته که دیگر خیلی بعید است بتوانند به وضعیت سابق بازگردند. در این مورد خوب است توجه کنیم که بعضی هنرپیشههای قدیمی دیگر با اینکه امکان فعالیت از جایی به بعد برایشان فراهم نبود، حرکاتی شبیه به این افراد یعنی صالحی، فرخنژاد، عمرانی، کرمی و ارجمند انجام ندادند و به همین دلیل در اوج شکوه و اعتبار از دنیا رفتند.
* شکستهای پیدرپی در غربت
در مقابل بد نیست به یاد بیاوریم آنهایی که از سال ۱۴۰۱ به بعد به شکل خودخواسته و البته با ژستهای آزادیخواهانه از ایران رفتند، چه رفتاری کردند و چه سرنوشتی پیدا کردند.
نهایت فعالیت رسانهای این افراد در خارج از کشور غیر از حضور گاه و بیگاه در رسانهها به عنوان مجری یا مصاحبهشونده، تئاتری بود که با دور هم جمع کردن همگیشان و اتخاذ یک موضع سفت و سخت سیاسی، تلاش میکرد راه را به مرور برای راهاندازی چیزی که خودشان سینمای دور از خانه یا سینمای در تبعید مینامیدند باز کند. در نهایت در ۵ آبان ۱۴۰۲ اعلام شد اجرای نمایش خانه امن به کارگردانی حمید فرخنژاد و تهیهکنندگی علیرضا امیرقاسمی که قرار بود ۲۱ اکتبر در سالن تیلسسنتر نیویورک روی صحنه برود، به دلیل فروش نرفتن بلیتها لغو شد! گفته میشود بلیتهای فروشرفته تنها ۱۵درصد ظرفیت سالن بود و همین باعث شد از روی صحنه رفتن بازیگران آن جلوگیری شود و پس از آن، سایت تیکتمستر که بلیتفروشی این نمایش را بر عهده داشت، اعلام کرد مبلغ پرداختشده توسط آن تعداد از تماشاگرانی که بلیت خریدهاند را بازمیگرداند. غیر از حمید فرخنژاد، مهناز افشار، برزو ارجمند، احسان کرمی و فرزین صابونی از جمله بازیگران این نمایش بودند که مدیر شبکه ماهوارهای طپش، پس از ناآرامیهای سال 1401، تهیهکنندگی آن را بر عهده گرفت. این شکست واضح البته به جای عبرت گرفتن کسانی که در چنین پروژهای شرکت داشتند، به لجبازی بیشتر آنها و اصرار بر اینکه شکست نخوردهاند انجامید و کار را به مواضع حیرتانگیز این افراد پس از تجاوز رژیم صهیونیستی به ایران کشاند که یکسره باعث نفرت مردم از آنها شد. آنها پس از این رویدادها نهتنها به لحاظ هنری شکست خوردند، بلکه وضعیتشان از جهات دیگر هم در خارج از کشور بسیار نابسامان است.
* وقتی در غربت معنی خود را از دست میدهی
برزو ارجمند اخیراً یک گفتوگوی تصویری داشت که در آن به شرح وضعیتش در خارج از کشور پرداخت. در بخشی از این گفتوگو او قطعه شعری را میخواند که با قرائت بند آخر آن اشک در گوشه چشمانش میغلتد. آخرین جمله شعر این است: «نگاهت تلخ و افسرده است؟» و ارجمند طوری که انگار به آن جمله پاسخ داده باشد میگوید: «آره بابا! دلم برای خیلی چیزها تنگ میشود. بیشتر از همه چیز برای کارم، برای رفقایم، برای شمال...». او ادامه میدهد: «در خیلی محکمی را به روی خودم بستم و زندگیام را مخصوصاً به زن و بچهام سخت کردم. من در ۳۰ سال کاری که در ایران کردم، آدم خیلی آرام و بیحاشیهای بودم. (آمدنم به خارج) از لحاظ مالی خیلی ضرر داشت برای زندگیام. فشاری که همسرم در 4-3 سال گذشته تحمل کرد خیلی سنگین بود». مجری اشاره میکند که مهران مدیری یک بار در ایران از او پرسیده بود قصد رفتن از کشور را داری یا نه و ارجمند آنجا پاسخ داد: «من آنجا معنا پیدا نمیکنم». ارجمند با یک پوزخند همچنان حرف گذشتهاش را تایید میکند و میگوید: «من همیشه به دوستانم میگویم که بیمعناترین آدم آمریکا هستم. چون ۲۷ سال به طور حرفهای در ایران کار کردم و موفق هم بودم و وقتی وارد اینجا شدم، همه درها به رویم بسته شد. وقتی وارد اینجا شدیم، برای همه چیز برنامهریزی کرده بودیم و به اندازه یک سال پول همراهم بود. من قصدم نبود که اینجا کار کنم. قرار بود ایران کار کنم (و در آمریکا زندگی کنم). خیلی کارهای عجیبی اینجا انجام دادم که اصلاً دلم نمیخواهد دربارهشان حرف بزنم، ولی کار کردم، کارهایی که اصلاً باورم نمیشود انجامشان دادهام. من خیلی دلم تنگ میشود برای ایران. من آنجا معنی میدهم. آنجا بزرگ شدم. آنجا به همه چیز رسیدم، اینجا همه چیزم را از دست دادم. من دیگر توان ۲۰ سالگیام را ندارم اما اینجا باید مثل ۲۰ سالهها کار کنم».
* از زندگی آرام در ایران تا سختیهای بیپایان در آمریکا
در مقابل برزو ارجمند، احسان کرمی سعی میکند کمی سرسختتر باشد و تا این اندازه صریح به شکست خورده بودن پروژهاش اعتراف نکند اما نهایتاً او هم نمیتواند از بیان چیزهای خودداری کند که انتهای مسیر را نشان میدهد. مجری از او میپرسد این تصمیم، یعنی مهاجرت به خارج از کشور، عواقب بدی برای تو داشت یا همه چیز دارد خوب پیش میرود؟ او پاسخ میدهد: «به لحاظ مالی میتوانم بگویم طبیعتاً تبعات بسیار سنگینی دارد. من در ایران هم خواننده گروه نوشه بودم، هم بازیگر 2 سریال خیلی خوب نمایش خانگی بودم. مهمترین استیجهای مملکت را به من میسپردند و اجرا میکردم. با آرامش و آسایش کامل پولم را درمیآوردم اما در آمریکا زندگی کردن شوخی نیست». مجری در اینجا از او میپرسد چه کار میکنی و او با پوزخندی تلخ پاسخ میدهد «هر کاری بشود» و با خندهای بلندتر میگوید «هرچی بار بخورد!». کرمی ادامه میدهد: «3 سال دنبال اسپانسر گشتم اما این را به شما بگویم که اصلاً از این خبرها نیست. بگذارید من گلایههایم را هم از جامعه ایرانی خارج از کشور بکنم. یک قسمت پرشماری از ایرانیهایی که در آن خطه زندگی میکنند، هرچه ویژگی بد آمریکاییها بوده را گرفتهاند و هرچه ویژگی بد ایرانیها بوده را هم گرفتهاند. به محض اینکه میگویید تئاتر، میپرسند کمدی است؟ میگویم نه ولی لحظههای کمدی هم دارد. این اصلاً مد شده است که ما فقط باید برویم برقصیم و بنوشیم و بیخیال باشیم. برای نمایش لیلی که نه چون من نوشته باشم، بلکه یک نمایش مهم اجتماعی است، هیچ حمایتی نمیشود. ایرانیانی که در خارج از کشور نشستهاند و زندگی میکنند، پول درمیآورند و رفاه دارند. به هزار روش از دولت آمریکا کمک میگیرند، هزار جور مانیفست برای این و آن صادر میکنند که باید چنین و چنان شود و برای عالم و آدم نسخه صادر میکنند اما درست وقتی باید یک قدم برای حمایت بردارند، جا میزنند». کرمی اشاره میکند حتی اگر از این افراد بخواهد که بیایید یک جا جمع بشویم و پرچم ایران را در دست بگیریم، حاضر به انجام این کار نیستند و مجری هم میگوید: پرچم ایران را در دست داشتن داستان دارد؛ اینکه وسط پرچم چه باشد مهم است (یعنی آرم شیر و خورشید یا آرم جمهوری اسلامی). کرمی در دنباله حرف او میگوید: ما اصلاً به همین هم فکر نمیکنیم. تو اصلاً هر پرچمی دستت باشد، اصلا بیا و یک گوشه بایست.
به عبارت ساده و سرراست، احسان کرمی هنوز سعی دارد به آنچه خودش مبارزه(!) میخواند ادامه بدهد اما برای چه کسی و برای چه؟ او این را هنوز نمیتواند بهدرستی توضیح بدهد. او میخواهد کسانی که بدترین صفات را به آنها نسبت داده، در آن سوی مرزها همسنگرش باشند تا بتواند در ایران تغییراتی انجام دهد که خود دولت آمریکا و تمام متحدانش بهرغم همه تلاشهایشان نتوانستهاند انجام بدهند!
چه خوب بود اگر این افراد بعد از شکستهایی که خوردند و صدماتی که به آنها وارد شد، به جای هر کار دیگری صمیمانه و صادقانه به بیان چیزهایی میپرداختند که تجربه کردهاند تا به این شکل لااقل مسیر را برای افراد دیگری که ممکن است در آینده دچار چنین خطاهایی شوند روشن کنند. این میتوانست هرچند تلخ اما پایانی آبرومندانهتر از وضعیت فعلی را برایشان رقم بزند.