۳۰/خرداد/۱۴۰۵
|
۱۹:۲۴

به عبارت دیگران

علی حاتمی؛ تطهیر قبل از مرگ

حالا مثل اینکه از این سینما هم باید بروم و یا به قول دیالوگ فیلم‌هایم طعمه دام و صید صیاد شدم و یا می‌شوم و شاید این پایان عشق است و یا آغاز راه و اگر مرگی هست، هیچ‌گاه چیز ترسناکی نیست. همان‌طور که در شاهنامه ما هم نبوده و یا به همان نحو که من در فیلم‌هایم مرگ را ترسیم کرده‌ام، دلشدگان، مادر و... حتی در فیلم مادر، مرگ قبلاً تمرین می‌شود و من در فیلم‌هایم پرسوناژهایم را قبل از مرگ تطهیر می‌کنم. هر چند خداوند عادل است و رحمان و رحیم، ولی من که در این موارد یک آدم عامی و سنتی هستم و یا داستان‌هایم را با مرگ جمع کرده‌ام و یا بیانیه‌های مهم فیلم‌های من با مرگ به تماشاگر القا شده و شاید همه داستان بشر در مرگ و زندگی خلاصه شود و البته مرگ، پایانی بر زندگی نیست.
علی حاتمی
گفت‌وگو با سیدابراهیم بحرالعلومی
ماهنامه سینمایی فیلم 
دی‌ماه 1375

***
برگ‌هایی از زندگی خلبان شهید احمد کشوری

از همان روزها که مجله‌هاى مبتذل مد را با پول توجیبى ماهانه‌اش مى‌خرید و در باغچه خانه به آتش مى‌کشید؛ از همان روزها که صندوق جمع‌آورى کمک براى فقرا تهیه مى‌کرد و خودش بیشترین سهم صندوق را مى‌پرداخت و مى‌گفت: مسلمان نباید فقط به فکر خودش باشد و از همان روزها که به عنوان نخستین داوطلب مأموریت هوایى در غائله کردستان، دستش را بالا کرد و به عملیات رفت، همه باید مى‌دانستند که بال پرواز گشوده است و هر لحظه ممکن است آسمانى شود.
در جبهه هر بار که از مریم 3 ‌ساله و على 3 ‌ماهه‌اش صحبت مى‌شد، مى‌گفت: آنها را به اندازه‌اى دوست دارم که جاى خدا را در دلم تنگ نکنند.
شهید علی‌اکبر قربان‌شیرودی، همرزم شهید کشوری، درباره او گفته است: احمد، استاد من بود. زمانی که صدام به ایران یورش آورد، احمد در انتظار آخرین عمل جراحی سینه‌اش بود اما روز بعد از شنیدن خبر تجاوز صدام، عازم سفر شد. به او گفته بودند بماند و پس از اتمام جراحی برود اما او جواب داده بود: وقتی که اسلام در خطر است، من این سینه را نمی‌خواهم.
او با جسمی مجروح به جبهه رفت و شجاعانه با دشمن بعثی آن‌گونه جنگید که بیابان‌های غرب کشور را به گورستانی از تانک‌ها و نفرات دشمن تبدیل کرد. کشوری شجاعانه به استقبال خطر می‌رفت، مأموریت‌های سخت و خطرناک را از همه زودتر و از همه بیشتر انجام می‌داد، شب‌ها دیر می‌خوابید و صبح‌ها خیلی زود بیدار می‌شد و نیمه‌شب‌ها نماز شب می‌خواند.
خبرگزاری مهر 
18 آذر 1389

***
علی(ع) در جنگ جمل به زبیر چه گفت؟

اميرالمؤمنين به زبیر گفت: می‌خواهم جريانی را برايت يادآوری کنم؛ روزی به دیدار پیغمبر آمده بودی و حضرت سوار بر مرکب بود. همین‌ که چشم حضرت به من افتاد، سلام کرد. يعنی پیغمبر پیش از من، به من سلام کرد. تو آنجا خنديدی و گفتی: يا رسول‌الله! علی از تکبرش دست برنمی‌دارد! یادت هست که پیغمبر فرمود: علی اصلاً تکبر ندارد. بعد رو به تو کرد و فرمود: آيا علی را دوست داری؟ تو هم گفتی: به خدا قسم که او را دوست می‌دارم! بعد پيغمبر به تو فرمود: والله که روزی از روی ظلم با او خواهی جنگید. یادت هست؟!
زبیر نتوانست انکار کند و همین‌ که ماجرا را شنید، گفت: «استغفرُالله ربی و اتوب و اليه» من اين ماجرا را فراموش کرده بودم، اگر اين جریان يادم بود، به جنگ با تو نمی‌آمدم؛ ولی چه‌کار کنم که کار از کار گذشته، 2 لشکر مقابل هم صف کشيده‌اند و بيرون رفتن از جنگ برای من عار است!
علی به او فرمود: عار بهتر از نار نيست؟! زبير هم برگشت و رفت. عبدالله پسرش جلو آمد و گفت: اين صحبت‌ها چه بود؟ زبیر هم گفت: علی مطلبی را به ياد من آورد که فراموش کرده بودم؛ من ديگر دست از جنگ برداشتم و به جنگش نمی‌روم. برای همین کناره‌گيری کرد و رفت...
اين چه تفکری بود که زبیر را به این نتیجه رساند صحنه را ترک کند و برود؟ چرا زبیر وقتی فهمید این کارش باطل است، رفت و همراه علی نشد؟! برای اینکه فکر می‌کرد آدم می‌تواند نه با حق باشد و نه با باطل؛ خیال می‌کرد این‌طور می‌تواند خودش را نجات دهد.
درست است که با ترک میدان جنگ به شقاوت رویارویی با امیرالمؤمنین دچار نشد، ولی این آخر کار نبود. یعنی حتی با این ‌کار، به راه حق نرفت؛ چون انسان يا با حق است و در راه درست، یا با باطل است و در گمراهی!
مجتبی تهرانی
سلوک عاشورایی
منزل ششم: حق و باطل
مؤسسه فرهنگی - پژوهشی مصابیح‌الهدی
جلسه ۱۳، ۸ اسفندماه ۱۳۸۶

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر
captcha