۰۱/تير/۱۴۰۵
|
۱۷:۳۴

به عبارت دیگران

حسین مکی از خودش می‌گوید

چه بخواهیم و چه نخواهیم، مکی یکی از سکانداران اصلی قیام 30 تیر بود. مکی پس از کودتای 28 مرداد، در جلسه‌ای که با زاهدی در قیطریه داشت، پس از آنکه زاهدی خبر اعدام احتمالی مصدق را به او داد، ناگهان فریاد کشید و گفت: آن‌ کس که بتواند دکتر مصدق را اعدام کند، از مادر زاییده نشده است. علاوه بر این، مکی دعوت‌های مکرر زاهدی را نمی‌پذیرفت و به همین دلیل روابط‌شان به سردی گرایید؛ تا جایی که پس از اعلام جرم مکی به دلیل حادثه 16 آذر، نامه‌ای توهین‌آمیز از طرف دولت زاهدی صادر و عملاً مکی از صحنه سیاست کنار زده شد و تحت نظر قرار گرفت.
در بسیاری از محافل و مجامع، موافقان و مخالفان مکی صحبت‌های بسیاری درباره گرایش‌های دینی و مذهبی و همچنین ریشه‌های فکری و تمایلات او به دربار مطرح کرده‌اند. بنا بر وظیفه محوله به نگارنده، نوشته‌هایی از مکی که در سال 1362 بیان شده است، عیناً نقل می‌شود: 
«من همان‌طور که در کتاب‌ها و صحبت‌های خویش اشاره کرده‌ام، با شاه به کرات ملاقات داشته‌ام و حتی به من، چه قبل از 28 مرداد و چه بعد از آن، پیشنهاد نخست‌وزیری و وزارت دربار نیز شده بود، ولی با جرأت تمام می‌گویم هیچ‌کدام را نپذیرفته‌ام، در صورتی که اگر به خیلی‌ها پیشنهاد آفتابه‌داری وزارت دربار هم می‌شد، بر چشم می‌نهادند، چون به مرکز قدرت نزدیک می‌شدند. 
من در زندگی سیاسی خود هدف مقدسی را دنبال می‌کردم و از راه وصول به آن هیچ‌گاه منحرف نشدم (بدیهی است به این نکته معترف و معتقدم که هیچ بشر غیرمعصومی از اشتباه مصون نیست و من نیز البته معصوم نیستم). راه هدف من سعادت و بهروزی ملت ایران و رهایی از بند استعمار بود. در این راه حتی اگر با کج‌روی‌های دکتر مصدق هم مواجه می‌شدم، بی‌محابا تعرض می‌کردم و در حد توانم جلوگیری می‌کردم. آری! من ابتدا فرد گمنامی بوده‌ام و البته افتخار می‌کنم که در گمنامی توانسته‌ام خدمتی انجام دهم که مورد توجه هموطنانم قرار گیرد و به زعم بعضی آقایان به سرحد شهرت برسم. 
من افتخار دارم که سیدم و شجره‌ام به حضرت سیدالشهدا می‌رسد اما مبنای ترقی من از سال 1318 آغاز شد که به کارهای ادبی شروع کردم و دست به تصحیح دیوان عاشق اصفهانی و مشتاق اصفهانی و تألیف گلزار ادب زدم. پس از شهریور 20 هم در چندین روزنامه مهم کشور مانند مهر ایران، اطلاعات هفتگی و روزنامه کیهان و مجله آینده مقاله‌های ادبی و تحقیقی و تاریخی نوشتم.»
جالب آن است که پدر حسین مکی، یعنی مرحوم میرزا محمدباقر مکی‌یزدی، به عنوان یکی از تجار خوشنام وقت، به نجف و کربلا و کاظمین رفت‌وآمدهای فراوانی داشت و علاوه بر کار تجارت، وظیفه رساندن مبالغی چند از تجار و بازرگانان تهران و یزد را به مراجع نجف عهده‌دار بود و سرانجام نیز به دلیل بیماری در سال 1310 در کاظمین فوت کرد و همان‌جا دفن شد.
امیر مکی
زندگی سیاسی حسین مکی
مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران
صفحات 17 و 18

***
از کاباره‌های شبانه تا خالکوبی نام خمینی

اینها همه ماجرا نبود. قدرت بدنی، شجاعت، نبود راهنما، رفقای نااهل و... همه دست به دست هم داد و انسانی بار آمد که کسی جلودارش نبود: هر شب کاباره، دعوا، چاقوکشی و... .
پدر نداشت. از کسی هم حساب نمی‌برد. مادر پیرش هم کاری نمی‌توانست بکند. اشک می‌ریخت و برای فرزندش دعا می‌کرد: خدایا! پسرم را ببخش، عاقبت‌به‌خیرش کن، از سربازان امام زمانش قرار بده. 
دیگران به او می‌خندیدند اما او می‌دانست که سلاح مؤمن دعاست. کاری نمی‌توانست بکند الا دعا. همیشه می‌گفت: خدایا! فرزندم را به تو سپردم، همه‌ چیز به دست توست، هدایت به وسیله توست؛ پسرم را نجات بده!
زندگی شاهرخ در غفلت و گمراهی ادامه داشت، تا اینکه دعاهای مادر پیرش اثر کرد. مسیحانفسی آمد و از انفاس خوشش مسیر زندگی شاهرخ تغییر کرد. بهمن 1357 بود که شاهرخ روز و شب می‌گفت: فقط امام، فقط خمینی.
وقتی در تلویزیون صحبت‌های امام پخش می‌شد، با احترام می‌نشست، اشک می‌ریخت و با دل و جان گوش می‌کرد. می‌گفت: عظمت را اگر خدا بدهد، می‌شود خمینی که با یک عبا و یک عمامه آمد اما عظمت پوشالی شاه را از بین برد.
همیشه می‌گفت: هرچه امام بگوید، همان است. حرف امام برای او فصل‌الخطاب بود. برای همین روی سینه‌اش خالکوبی کرده بود: فدایت شوم خمینی.
شاهرخ؛ حر انقلاب اسلامی
زندگینامه و خاطرات شهید شاهرخ ضرغام
انتشارات شهید ابراهیم هادی

***
طمع گداصفتان

مُحال عقل است اگر ریگ بیابان دُر شود که چشم گدایان پُر شود.
دیده اهل طمع به نعمت دنیا
پُر نشود همچنان‌که چاه به شبنم
سعدی شیرازی/ گلستان
باب هفتم، حکایت۱۹

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر
captcha