۳۰/خرداد/۱۴۰۵
|
۱۹:۲۲

به عبارت دیگران

چرا استاد سیدغلامرضا سعیدی به دیدار رضاشاه نرفت؟

به واسطه  دغدغه‌های جهانی، مسافرت به هندوستان، عراق، پاکستان، سوریه، لبنان و عربستان و ارتباطش با اندیشمندان جهان اسلام، شهرت کتاب‌هایش آنقدر زیاد شده بود که روزی سیدضیاءالدین طباطبایی به او گفت: «شاه پس از دیدار با ظاهرشاه، پادشاه افغانستان، از او شنیده است که آثار فارسی شما در افغانستان خوانندگان زیادی دارد و مایل است شما را ببیند.»
سعیدی می‌گوید: «من در بادی امر، این دیدار را پذیرفتم ولی روزی که سید ضیا به من خبر داد که در فلان تاریخ باید به دیدار شاه برویم، ناگهان جرقه‌ای در روحم زد و با خود گفتم: مرا با شاه چه کار؟ پست و مقام دنیا که نمی‌خواهم، آخرت هم که به دست او نیست و تازه به اصطلاح «شرفیاب»! شدم، باید به او تعظیم کنم و آن وقت در پیش جدم شرمسار خواهم شد که سعیدی! در برابر ناسیدی به تعظیم پرداختی؟ و شعر اقبال باز به دادم رسید که:
آدم از بی‌بصری بندگی آدم کرد
گوهری داشت ولی نذر قباد و جم کرد
یعنی از خوی غلامی ز سگان پست‌تر است
من ندیدم که سگی پیش سگی سر خم کرد
بر خود نهیب زدم و گفتم گوهر سیادت را نذر قباد و جم نمی‌کنم و به سید ضیا اطلاع دادم که از شرفیابی معذورم، و نرفتم.»
مهدی ابراهیم‌زاده
درباره شخصیت ناشناخته سیدغلامرضا سعیدی
تارنمای خامنه‌ای دات ‌آی آر
23 آذر 1392

***
ابتکار پیامبر اسلام برای وحدت

هنگامی که حضرت محمد جوان بود، دست تقدیر او را داور میان بزرگان سالخورده قریش قرار داد. جریان از این قرار بود هنگامی که آنها خانه کعبه را تعمیر کردند، درباره نصب حجرالاسود - که معتقد بودند فرشته آن سنگ را از آسمان برای ابراهیم آورده است - نزاعی برخاست و هر کدام از بزرگان قریش می‌خواست افتخار نصب «حجرالاسود» را نصیب خود کند. کار نزاع بالا گرفت تا جایی که نزدیک بود خونریزی شود و حل نزاع را به دم شمشیر حواله کنند.
 در این میان، حضرت محمد[ص] که جوانی نورس بود، پیش آمده، گفت: پارچه‌ای نزد من بیاورید. گلیمی یا پارچه‌ای نزدش آوردند. او «حجرالاسود» را با دست خود برداشت و در میان آن پارچه نهاد، آنگاه گفت: هر یک از بزرگان قبایل، گوشه‌ای از این پارچه را به دست بگیرد و از زمین بلند کند.  بزرگان قبایل به دستورش عمل کردند و اطراف پارچه را گرفتند تا راستای جای سنگ بلند کردند. سپس خود او نزدیک آمد، سنگ را از میان پارچه برداشت و در جای خود نهاد. و بدین‌ترتیب نزاع خاتمه یافت.
گوستاو لوبون/ تمدن اسلام و عرب
فخر داعی گیلانی
انتشارات علمی 
 صفحه 115

***
هر جا قفل بزرگ نهند گوهر نفیس است

فرمود اینکه می‌گویند در نفس آدمی شری است که در حیوانات و سِباع نیست، نه از آن ‌رو است که آدمی از ایشان بدتر است؛ از آن‌ رو است که آن خوی بد و شر نفس و شومی‌هایی که در آدم است، بر حسب گوهر خفی است که در اوست، که این اخلاق و شومی‌ها و شر، حجاب آن گوهر شده است؛ چندان ‌که گوهر، نفیس‌تر و عظیم‌تر و شریف‌تر، حجاب او بیشتر. پس شومی و شر و اخلاق بد سبب حجاب آن گوهر بوده است و رفع این حجب ممکن نشود الا به مجاهدات بسیار، و مجاهده‌ها به انواع است. اعظمِ مجاهدات آمیختن است با یارانی که روی به حق آورده‌اند و از این عالم اعراض کرده‌اند. هیچ مجاهده‌ای سخت‌تر از این نیست که با یاران صالح نشیند که دیدن ایشان، گدازش و افنای آن نفس است. و از این است که می‌گویند: چون مار، ۴۰ سال آدمی نبیند اژدها شود، یعنی که کسی را نمی‌بیند که سبب گدازش شر و شومی او شود. هر جا که قفل بزرگ نهند، دال بر آن است که آنجا چیزی نفیس و ثمین هست، و اینکه هر جا حجاب بزرگ، گوهر بهتر؛ چنانکه مار بر سر گنج است. تو زشتی مار را مبین، نفایس گنج را ببین.
جلال‌الدین محمد مولوی/ فیه ما فیه
بدیع‌الزمان فروزانفر -  صفحه 272

***
مهندس آلمانی چه می‌داند دست با وضو یعنی چه؟

مهندس و کارگر آلمانی چه می‌داند هیات امام حسین و بیمه ابوالفضل و بیمه جون و دست با وضو یعنی چه. ماشین‌هام را صفر می‌فرستم پیش درویش‌مکانیک، تا پیچ‌شان را باز کند و دوباره با وضو ببندد، با نفس حقش سفت کند پیچ‌ها را از سر... از کارخانه آلمانی‌اش بپرسی هیچ خاصیتی ندارد این ‌کار اما وسط جاده و بیابان، بچه‌های گاراژ قیدار خاصیتش را بخواهند یا نخواهند، می‌فهمند... اتول هم باید موتورش صدای «هو یا علی مدد» بدهد و چرخش به عشق بچرخد... گرفتی؟
رضا امیرخانی/ قیدار
(چاپ دوازدهم،‌ تهران: نشر افق، ۱۳۹۵)
صفحه ۴۲

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر
captcha