۰۱/تير/۱۴۰۵
|
۱۶:۱۱

به عبارت دیگران

چرا اصغر وصالی عصبانی شد؟

مجید جهان‌بین همین‌طور که پیشاپیش ماشین حرکت می‌کرد، مسیر جاده را نشان می‌داد. وقتی به پیچ رسیدیم، شمس‌الله از او خواست سوار شود. مجید در حالی که ماشین به ‌آرامی در حرکت بود، سوار شد. اصغر [وصالی] از شمس‌الله خواست ماشین را متوقف کند اما شمس‌الله به راه خود ادامه داد. اصغر متوجه شد. با مشت جلو ماشین کوبید و با صدای بلند از شمس‌الله خواست توقف کند. شمس‌الله گفت: «یه جای درست وامی‌ستیم.» صدای تیراندازی مهاجمان کمتر شده بود. طاقت اصغر طاق شد. یک بار دیگر جلو ماشین کوبید: «وایسا! وایسا! مگه قرار نبود وایسی؟» شاید شمس‌الله رعایت حال مرا که یک زن بودم می‌کرد و راضی نمی‌شد در این درگیری، پای من وسط بیاید. به همین جهت از پیچ گذشت، اما اصغر بشدت عصبانی بود. به قول خودش اولین‌بار بود که دشمن را مفت از دست می‌دادند. اولین‌بار بود که صدای دشمن را می‌شنیدند و آن را خفه نکردند. دیگر دیر شده بود. از مهاجمان دور شده بودیم. صدای تیراندازی قطع شد و ما ناگزیر به بانه برگشتیم.
هنوز به بانه نرسیده بودیم که مجید جهان‌بین و سایر دستمال سرخ‌ها – به جز اصغر - در ماشین دم گرفتند: عجب شبی بود! عجب شبی بود...
مریم کاظم‌زاده/ خبرنگار جنگی
[خاطرات همسر سردار شهید اصغر وصالی]
رضا رئیسی
انتشارات یادبانو - صفحات ۱۳۱ و ۱۳۲

***
من تشنه حرف‌های توام...

پرده‌های سفید و آبی اتاق را کنار زد. کنار پنجره ایستاد و با نفسی عمیق ریه‌هایش را از هوای بیرون پر کرد. سیدکمال ایستاده بود و داشت کتاب‌هایش را روی قفسه جدید کتابخانه‌شان می‌چید. سرش را کج کرد و گفت: «می‌دونی بیشتر از تفاوت قد من و تو، چه چیز  ما خیلی با هم فرق داره؟» سیدکمال سرش را از کتابی که انگار توی کلماتش غرق شده بود، بلند کرد و گفت: «چی؟» جواب داد: «همین که من کلی پرحرفی می‌کنم و تو همه‌اش ساکتی.» و باز سیدکمال همان‌طور ساکت ماند و مثل همیشه صورتش پر شد از خنده. کتاب را از دستش گرفت و نشست کنار 2 کمدی که جهیزیه خودش بود. فکر کرد هیچ کم‌وکسری توی این دو تا اتاق کوچکی که مال اوست، وجود ندارد. در تمام زندگی‌اش آرزوی یک همخانه و همفکر و همراه مثل خودش - و نه بالاتر - را داشت و حالا کنارش بود. فقط می‌ماند همین کم‌حرف و آرام بودنش که حتماً راهی برای این هم می‌توانست پیدا کند؛ آن هم برای بیشتر و بیشتر شنیدن حرف‌ها و صدای کسی که حالا آمده بود تا جای همه خانواده‌اش که نه، بلکه جای همه آدم‌ها را برایش پر کند.
لیلاسادات باقری
سیدکمال قریشی به روایت همسر شهید 
نیمه پنهان ماه 20
انتشارات روایت فتح - صفحات ۲۲ و ۲۳

***
نمره آقای خمینی!

ساواکی‌ها آمده بودند، داشتند مدارک و کتاب‌هایش را صورت‌برداری می‌کردند. می‌گفت: «فلان کتاب رو می‌زدن یک و بهمان کتاب رو می‌زدن 2 و همین‌طور تا آخر، که اومدن رسیدن به عکس امام. اونی که به اون یکی دیکته می‌کرد، گفت: «بنویس 20: عکس خمینی». این احمدآقای ما هم ساکت و با زیرشلواری وایساده بود کنار ساواکیه. یه  لبخند نازنین کاشت روی صورتش و گفت: «دیدی خودت؟ همه‌ جا آقای خمینی نمره‌اش بیسته. جیگرت حال اومد؟» 
معصومه شیبانی
شیخ فضل‌الله محلاتی به روایت همسر
نیمه پنهان ماه 21
انتشارات روایت فتح - صفحه ۳۲

***
روایت پزشک‌نمای یهودی از سرنوشت گلوله‌ها

پیرمردی به ظاهر پزشک به زبان عربی صحبت می‌کرد. شاید هم پزشکیار بود. به زبان عربی غلیظی گفت: «اکنون تو را درمان خواهم کرد. من به روش خودم پانسمانت می‌کنم. اعتقاد به استفاده از مسکن و بیهوشی و بی‌حسی ندارم. وقتی روش کار مرا ببینی بخوبی به مهارت من پی می‌بری. آن‌وقت مرا تحسین می‌کنی.» 
بعد از خوابیدن روی تخت، چند سرباز مرا محکم گرفتند. او با چیزی شبیه دم‌باریک، بدون بیهوشی و بی‌حسی موضعی، شروع به خارج کردن گلوله‌ها از بدنم کرد. گلوله‌ها هر یک تا عمق زیادی در بدنم فرورفته بودند. حدود 30 ساعت از اصابت گلوله‌ها می‌گذشت و زخم‌هایم سرد شده بود. با این کار دوباره خون زیادی از زخم‌هایم روان شد و درد وحشتناکی همه وجودم را فراگرفت. به همین دلیل به سربازها دستور داد تکه پارچه‌ای در دهانم فروکنند تا فریاد نزنم و صدایم آنها را آزار ندهد. با هر حرکتی، پیرمرد شبه‌پزشک یهودی، کشیده‌ای محکم به صورتم می‌نواخت. با هر گلوله‌ای که درمی‌آورد و در ظرف می‌انداخت، می‌گفت: این گلوله‌ها را از تن تو برمی‌‎داریم، دوباره به کارخانه می‌دهیم تا دوباره از آن در جنگ‌ها استفاده کنیم.
سمیر قنطار/ حقیقت سمیر
یعقوب توکلی
انتشارات سوره مهر - صفحات ۷۵ و ۷۶

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر
captcha