توصیه آیتالله اراکی به دخترش
مرحوم آیتالله اراکی که سلمان زمان ما بودند، دختر بسیار صالح و متدینی داشتند که همین سالهای اخیر مرحوم شدند. ایشان یک سال میخواستند برای حج تمتع به مکه مشرف شوند. تنها بودند. خدمت پدر رسیدند که من خیلی واهمه دارم تنها بروم.
آیتالله اراکی فرمودند: دخترم! شما آنجا میهمان خدا هستی. خداوند خودش حاضر و ناظر بر توست و میهماننوازی میکند. خودت را به او بسپار و ذکر «یا حفیظ و یا علیم» را بگو تا در حفظ و مراقبت او باشی.
دختر ایشان وقتی میرود و برمیگردد، برای پدر نقل میکند که من وقتی برای طواف وارد مسجدالحرام شدم، سیل جمعیت و انبوه فراوان زائران را دیدم که گرد خانه خدا میچرخند، فشرده و گاه با تنه زدن. وحشت کردم. دیدم ابداً نمیتوانم وارد جمعیت شوم. عقب عقب به یک گوشهای رفتم. دلم خیلی شکست که خدایا! من تنها هستم. نمیتوانم عمل را انجام دهم. خودت کمکم کن. یاد حرفهای پدرم افتادم که فرمود: شما میهمان خدا هستی، بگو: «یا حفیظ و یا علیم» و خودت را به او بسپار. همین را گفتم. ناگهان دیدم در برابر حجرالاسود حلقهای دور کسی زدهاند که کسی نمیتوانست وارد آن شود. شخصی گفت: با امام زمانت طواف کن.
من وارد فضای این حلقه شدم. فهمیدم امام زمان (عج) جلوتر هستند که میخواهند طواف را شروع کنند. یک طرف دیگر ایشان هم شخص دیگری بودند. من هم پشت سر حضرت قرار گرفتم و از پشت، عبای حضرت را گرفتم. 7 شوط طواف را در خدمت آقا انجام دادم که اصلاً هیچ تنهای به من نخورد.
در تمام این 7 دور حالت تضرع و التماس به خداوند و توسل به حضرت داشتم. بعد از این 7 دور همین که طواف تمام شد، دیگر حضرت را ندیدم. فقط تأسفم از این است که آنقدر هول بودم که یادم رفت به حضرت سلام کنم.
مسعود عالی
سرنوشت انسان
جلد چهارم: صراط و شفاعت
(چاپ یازدهم، نشر عطش، ۱۳۹۶)
صفحات ۱۱۵و ۱۱۶
***
تصاویری از سرزمین خیالانگیز ایران
درست مثل داستان یک عشق است؛ همان عشقهای معمول که از انتظارها و امیدها ساخته شده، با اشتیاقها و سرخوردگیهایش، با شادی و بیقراری. همچنان که در یک داستان عشقی اتفاق میافتد، حوصله تملک با جذبههای عشق آمیخته میشود و میل در اختیار داشتن تام و تمام آنچه مورد علاقه است بهطور لجامگسیختهای بهیکباره رها میشود...
پس چه فایده که در آن وسوسه تملک باقی بمانم و لجوجانه سماجت به خرج دهم که مناظر را حتماً روی فیلم [عکاسی]، آن هم به طرزی بد، ثابت سازم تا در اختیارم بمانند. چرا به جای این کار به نظاره کردن آن سرزمین خیالانگیز قناعت نکنم و شگفتیهای گذرای آن را با نگاهی به هدف که فقط مایل به تمتع از یک دیدار است نستایم؟ میشد در کمال صفا در باغهای پر از گل و کنار دریاچههای نمک، در درههای پُر سایه و صحراهای خشک راه رفت و از رنج جانکاه انتظار و از بیم حوادث پیشبینی نشده برکنار بود و از امید بستن به تغییرات مطلوب و آشفتگی به خاطر نقصهای فنی فارغ شد و ضمناً از همه چیز، در عین وقوف بر همه چیز، راضی و خوشبخت بود.
بارها این رؤیا را در ذهن مجسم ساختهام؛ رؤیایی که بلافاصله زایل میشود. چه، به این نکته میاندیشم که از این دیدنها بعداً چیزی جز یک خاطره باقی نمیماند و آن هم ممکن است در همان لحظه که بخواهیم آن را تعریف کنیم محو شود، درست همچنان که درباره رؤیا اتفاق میافتد. آن وقت است که شوق دیدار مجدد آن لحظههای گذرنده، هرچند هم به طور ناقص ثبت شده باشد، دوباره قوت میگیرد، شوق نشان دادن آنها مکرر و باز هم مکرر. باز همه چیز از سر گرفته میشود. از نو به جستوجوی اسلایدهای قبلی که در گوشه و کنار خانه افتاده میروم، آنها را دوباره تمیز میکنم، دوباره میبینم، روزها از صبح تا شب به مرتب کردن آنها مینشینم، همان شوق و علاقه باز مرا فرا میگیرد و دوباره در مقابل هر عیب و نقصی که ببینم آشفته و دگرگون میشوم. به یادم میآید که راه دیگری نیست.
درست مثل داستان یک عشق است و برای تبدیل این احساس دردآلود به یک دوستی ملایم، هیچ کوششی فایده نمیکند. همانطور که در هر داستان عشقی اتفاق میافتد، وسوسه تملک آنچه مورد علاقه است، به هر صورت که پیش آید و بار هر سختی و ناراحتی، امان نمیدهد. باز همان انتظارها و امیدها، اشتیاقها و سرخوردگیها، شادی و بیقراری انتظار مرا میکشند [از مقدمه زیپولی، شاعر و عکاس ایتالیایی بر مجموعه نفیسی از تصاویری که از مناطق مختلف ایران گرفته و منتشر کرده است].
ریکاردو زیپولی
تا ناکجا
سیدعلی موسویگرمارودی
صفحات 1 و 10
گردآورنده، تقی دژاکام