۰۱/تير/۱۴۰۵
|
۱۱:۵۵

به عبارت دیگران

بخشی از فضایل امیرالمؤمنین در لسان امام هادی

ز مقابل هيچ جنگجويى بازنگشتى. آن كه غير اين را به تو نسبت داد تهمت زد و به باطل، دروغ بر تو بست و مرگ بر كسى كه با اصرار بر مخالفت با تو، از تو روى گرداند. براستى در راه خدا بحق جهاد كردى و بر آزار مردم به نيكى صبر كردى؛ صبرى به حساب خدا.  تويى اول كسى كه به خدا ايمان آوردى و براى او نماز خواندى و جهاد كردى و خود را در خانه شرك براى حق آشكار کردى، در حالى كه زمين انباشته به گمراهى بود و شيطان آشكارا عبادت مى‌شد و تويى گوينده اين سخن: كثرت مردم در پيرامونم عزتى به من نيفزايد و پراكنده ‌شدن‌شان از دورم، ترسى به من اضافه نكند؛ اگر همه مردم از من دست بردارند، نالان نشوم. 
پناهنده به خدا شدى و عزت يافتى، آخرت را بر دنيا برگزيدى و پارسا شدی، خدا تأييدت کرد و راهنمايى فرمود و در گردونه خلوص قرار داد و تو را برگزيد، كردارهايت ضد و نقيض نشد، گفتارهايت اختلاف نيافت، حالاتت زيرورو نگشت، ادعاى بيهوده نكردى و بر خدا دروغ نبستى و به متاع اندك دنيا طمع نورزيدى. گناهان تو را آلوده نساخت. همواره امورت بر پايه برهانى از سوى پروردگارت بود، در كارت بر يقين بودى، به سوى حق و راه مستقيم هدايت مى‌کردى، شهادت مى‌دهم شهادت حق. 
امام علی بن محمد الهادی
بخشی از زیارت غدیریه امیرالمؤمنین 
مفاتیح الجنان 
عباس قمی
حسین انصاریان

* * *
آخوند چاق، آخوند لاغرمردنی!

ما 20 طلبه را سوار مینی‌بوس قراضه‌ای کردند. بوی گازوئیلش همه‌ ما را خفه کرده بود... بعد از یک ساعت رفتن و رفتن... سر هر روستایی یکی از ما 20 نفر را پرت می‌کردند... نوبت من که شد پیاده شدم. مرد بلندقد و قلچماقی آمد و به قیافه‌ام نگاه کرد و رو کرد به راننده و گفت: یکی درست‌ و ‌حسابی‌اش رو برامون بنداز! برگشتم و سرجایم نشستم و یک شیخِ چاق‌وچله را پیاده کردند!
مرد قلچماق ساک شیخ را برداشت و گفت: «پارسال هم حق ما رو خوردن و یه شیخ لاغرمردنی دادند، چیزی نگفتیم. امسال دیگه خودم گفتم بیام آخوند انتخاب کنم».
ابراهیم اکبری‌دیزگاه
برکت
انتشارات کتابستان/ صفحه ۳۶

* * *
مگر پارچه نمی‌خواستی؟!

با لگدی، در سمت خودم را باز کردم و پایین پریدم. گرد و خاک انفجار بر سطح زمین و ماشین، به صورت لایه‌ای خاکستری دیده می‌شد. از سمت جلو، وانت را دور زدم و به در سمت راننده رسیدم. هر دو دستم را به دستگیره در گذاشتم و آن را بیرون کشیدم. خوشبختانه درِ معیوب این بار مقاومت نکرد و فقط با سروصدای همیشگی باز شد. سریع دست زیر کتف‌ها بردم و پرویز را از ماشین خارج کردم. حال باید او را به پشت وانت می‌بردم و درازکش می‌کردم. چقدر سنگین بود! پشت اتاقک راننده، پرویز را کف وانت رها کردم. آرام بر سفره کتانی نان‌ها سُرید. لحظه‌ای به خونی ‌شدن نان‌ها فکر کردم. فوراً سفره نان را از زیر دنده‌هایش بیرون کشیدم. آه! خونی شده بود. سفره را به بالای دیگ خورش پرتاب کردم.
- مُرده...؟ کمک لازم داری؟
صدای نسبتاً خشنی بود. برگشتم. زنی در چند قدمی‌ام ایستاده بود. شاید همان زن!
- نه! یک پارچه‌ای، ملافه‌ای، چیزی که بشه باهاش کمرش رو بست...
جلوتر آمد. نگاهی به درون وانت انداخت. انگار می‌خواست مطمئن شود و بعد، قدمی به عقب گذاشت و دست به روسری عربی بدون گره‌اش برد و با یک حرکت سریع، آن را درآورد. سلسله موهای سیاه و سفیدش روی شانه‌ها ریختند! بر جای ماندم!
- بگیر! مگه پارچه نمی‌خواستی؟
حبیب احمدزاده
شطرنج با ماشین قیامت
انتشارات سوره مهر / صفحات ۵۰ و ۵۱

* * *
یک ساختمان پرماجرا در قزوین

ساختمان معراج شهدای قزوین یک ساختمان خیال‌انگیز است. جای خاصی که اگر با هزار غصه به آنجا بروید آرام و ساکت خارج می‌شوید. امتحانش مجانی است. یک جای پربرکت است. بگذارید قصه چندخطی‌اش را برای شما تعریف کنم.  اینجا قبل از انقلاب، ساختمان پیشاهنگی بود. بعد از انقلاب افتاد به دست سازمان مجاهدین خلق یا همان منافقین. بچه‌های سپاه پاسداران در یک عملیات یک‌ساعته آنجا را فتح کردند. ساعتی که ساختمان از دست غاصبان خارج شد نزدیک ظهر بود و منافقین دیگ غذای استامبولی‌شان را جا گذاشتند و برای همیشه از آنجا رفتند.  سپاه این ساختمان را که شبیه مدرسه بود تبدیل کرد به محل ستاد عملیات در درگیری‌های با منافقین. این مکان محل فرماندهی و مقابله و عزیمت نیرو بود. وقتی تشییع شهدا شکل رسمی‌تری به خودش گرفت، اینجا به معراج‌الشهدا و نقطه آغازین تشییع تبدیل شد...
روح‌الله شریفی
روزهای پیام‌بری
[روایتی از زندگی غلامحسن حدادزادگان پیام‌رسان و راننده پیکر شهدا]
انتشارات سوره مهر

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر
captcha
پربیننده