۰۱/تير/۱۴۰۵
|
۱۳:۱۴

به عبارت دیگران

من وزیر نفت هستم!

ابتدا لباس‌های ما را پاره کردند و با آن دست‌ها و چشم‌هایمان را بستند. در این هنگام، صدای رگبار مسلسلی را شنیدم. تصور ما بر این بود که قتل‌عامی آغاز شده است، لذا شهادتین را بر زبان جاری کردیم. در این لحظه آقای [محمدجواد] تندگویان، با تصور اینکه در صورت معرفی خود جلو این کشتار را خواهد گرفت، با صدای بلند گفت: «نکشید! من وزیر نفت هستم.»
آنها به محض شنیدن صدای او، رگبار مسلسل را قطع کردند. چه اتفاقی افتاده بود؟ دقیقاً نمی‌دانستیم.
سیدمحسن یحیوی
10 سال تنهایی 
دفتر نشر فرهنگ اسلامی 
صفحه ۲۵

***
با خطاهای فرزندان چگونه رفتار کنیم؟

امام صادق(ع) پسری دارد به نام اسماعیل که فرقه اسماعیلیه منتسب به او هستند. ایشان خیلی مورد تجلیل و احترام بود و در زمان حیات پدر، مرحوم شد. روزی آمد و سؤال کرد: فلانی می‌خواهد برود یمن؛ پول و سرمایه‌ام را دست او بدهم؟ حضرت می‌گویند: شنیده‌ام که شارب‌الخمر است. اسماعیل می‌گوید: من ندیده‌ام. حضرت (ع) می‌گویند: مگر قرآن نگفته «یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین»(توبه، 61)؛ مؤمنین این‌طور می‌گویند؟ باید به مؤمنین ایمان داشته باشی. مؤمن را نباید نادیده گرفت. [باز هم] می‌گوید: من چنین چیزی از او ندیده‌ام.
حضرت(ع) اصراری نمی‌کنند و فقط توصیه می‌کنند که «نکن!» اما ایشان سرمایه‌اش را به او می‌دهد. یعنی این‌طور نبوده که خفقان و اختناق باشد که من امام هستم و تو باید پیرو حرف من باشی. طوری هم تربیت نکرده که از حرف ایشان نتیجه بگیرد که مثلاً اگر نکردم و نشنیدم فلان تبعات را دارد؟ نه؛ او می‌رود و به ذهنش می‌آید که پول را بدهد و می‌دهد. بعد خبرش را می‌آورند که پول تلف شده و  اسماعیل متأثر می‌شود.
مدتی بعد برای سفر حج می‌روند. اسماعیل موقع طواف کعبه، بابایش پشت سرش بوده و او جلو می‌رفته و در حال طواف می‌گفته: خدایا! «صبراً و احتساباً، اللهم و اَجرنی فی ذلک.»؛ مالم تلف شد و مصیبت به من رسید. خدایا! اجرم بده. امام دستی به پشتش می‌زنند و می‌گویند: آقاجان! هیچ اجری برای تو نبود. چون از روی اصولش عمل نکردی. (کافی، ج5، ص 299)
این یک خانواده بسامان است؛ او را آزاد می‌گذارد و بعد هم که در یک وقت مناسب، ایشان می‌خواهد پیش خدا اجرش را حساب کند، می‌گوید این اشتباه است. او بچه را با تشخّص تربیت می‌کند. هم امر به معروف کرده، هم تذکر داده، هم گذاشته تا خودش به قضیه برسد، هم فرصت تجربه داده است. اینها آن سعه‌صدری است که در الگوهای اسلامی تربیت وجود دارد.
محمدصادق حائری شیرازی
راه رشد 
[الگوی تربیت دینی کودک و نوجوان]
نشر معارف
جلد 2، صفحات 72 و 73

***
نشانی راه همت...

رفیقی داشتم که می‌گفت: «اینجا - جزیره مجنون - جای دیوانه‌هاست. دیوانه‌هایی که عاشق‌اند. عاشقانی که می‌خواهند از راه میانبر به خدا برسند.»
تابستان سال 1365 بود و من با این رفیق راه، راه را گم کرده بودم. کجا؟ در جزیره مجنون؛ وقتی که از خط برمی‌گشتیم. همان دمدمای صبح. گرما بالای 30 درجه بود و رطوبت هوا بالای 70 درصد و ما برای رهایی از گرما و شرجی، بالا‌پوشمان، فقط یک زیر‌پیراهن سفید و خیس بود.
آنجا، کسی را دیدم که کلاه پشمی زمستانی را تا پایین ابرو پایین کشیده و کنار نیزارها درازبه‌دراز خوابیده بود. نگاه عاقل اندر سفیهی به او کردم و به رفیقم گفتم: «راست گفتی که مجنون جای دیوانه‌هاست.»
رفیق راه - جلیل شرفی - گفت: «فعلاً چاره‌ای نیست جز اینکه مسیر و راه را از این عاقل دیوانه‌نما بپرسیم. از نیروهای اطلاعات عملیات است و بلد راه.»
پرسیدم: «اخوی! ما راه را گم کرده‌ایم. سه‌راه همت کدام طرف است؟»
2 کلمه بیشتر نگفت: «مستقیم برو، می‌رسی به همت.»
آنقدر بی‌خیال و بی‌محل این دو کلمه را ادا کرد که از او خوشم نیامد. در پاسخ، خسّت به خرج داده بود. ولی همین دو کلمه مختصر را با رفیق راهم - جلیل شرفی - عقب‌جلو کردیم و 3 معنی ژرف از آن بیرون کشیدیم؛ اول اینکه، راه رسیدن به همت راه مستقیم است. دوم اینکه رسیدن به راه مستقیم، همت می‌خواهد. و سوم اینکه راه همت، راه مستقیم است و راه مستقیم راه همت. تمام این جملات به یک نتیجه و مقصد می‌رسید.
یک ماه بعد، همان‌‌جا، از جزیره مجنون، رفیق راهم - جلیل شرفی - رفت پیش حاج همت و آسمانی شد.
حمید حسام
وقتی مهتاب گم شد
[خاطرات علی خوش‌لفظ]
انتشارات سوره مهر
صفحات 9 و 10

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر
captcha
پربیننده