ریشههای جریان تغییر هویت در ایران را میتوان تا دوران قاجار ردیابی کرد؛ جایی که برخی چهرههای برجسته، از جمله دلالان امتیازات سیاسی و اقتصادی، نقش کلیدی در تسهیل نفوذ خارجی ایفا کردند. این افراد، از طریق قراردادهای تحقیرآمیزی مانند ترکمانچای و گلستان که بخشهایی از خاک ایران را به روسیه واگذار کرد، یا قرارداد تنباکو که انحصار تجارت تنباکو را به بریتانیا سپرد، همچنین قراردادهای رویتر و دارسی که منابع طبیعی ایران را به منافع غربی گره زد، بستر سلطه بیگانگان را فراهم آوردند. این اقدامات نهتنها اقتصاد و سیاست ایران را تضعیف کرد، بلکه نخستین نشانههای تردید در هویت ملی را پدیدار کرد؛ جایی که وابستگی به قدرتهای خارجی به عنوان راهی برای «پیشرفت» توجیه میشد. با این حال، این جریان تنها در دوران مشروطه بود که به صورت یک جنبش سازمانیافته و ایدئولوژیک ظهور کرد؛ تحت عنوان «روشنفکری» یا «منورالفکری» که به طور سیستماتیک هویت ایرانی - اسلامی را مورد حمله قرار داد و تلاش کرد آن را بازسازی یا حتی تحریف کند. روشنفکران این دوره، در پاسخ به پرسش بنیادین «چرا ما عقبماندهایم؟» به جای بررسی عمیق عوامل ساختاری مانند استبداد داخلی یا نابرابریهای اقتصادی ناشی از استعمار، به یک تحلیل سطحی و ایدئولوژیک رو آوردند و آن اینکه مقصر اصلی، خود هویت ایرانی بود. از دیدگاه آنان، پیشرفت و ورود به مدرنیته نیازمند یک تحول ژنتیکی در هویت بود، به گونهای که عناصر اسلامی مانند ارزشهای دینی، اخلاقیات مبتنی بر شریعت و حتی نمادهای فرهنگی مانند حجاب یا مراسم مذهبی، همراه با مؤلفههای ملی تاریخی مانند سنتهای بومی، آداب و رسوم قومی و میراث پیشااسلامی، باید کنار گذاشته میشد تا جای خود را به یک هویت «مدرن»، عمدتاً الهام گرفته از غرب بدهد. این پروژه از نسل اول روشنفکران مشروطه آغاز شد، با چهرههایی مانند میرزا فتحعلی آخوندزاده که با نقد شدید اسلام و ترویج سکولاریسم، هویت ایرانی را به عنوان مانعی برای تجدد میدید، میرزا ملکمخان که از طریق روزنامه «قانون» ایدههای لیبرالیسم غربی را تبلیغ میکرد و خواستار جدایی دین از سیاست بود، میرزا یوسفخان مستشارالدوله که در کتاب «یک کلمه» بر لزوم قانون اساسی غربی تأکید داشت و میرزا عبدالرحیم طالبوف که در آثارش مانند «کتاب احمد» آموزش غربی را به عنوان کلید رهایی معرفی میکرد. این افراد همزمان ۲ هدف اصلی را پیگیری میکردند: اول، تخریب عزت دینی و ملی ایرانیان از طریق ترویج ایدههایی مانند برتری فرهنگی غرب و تحقیر سنتهای شرقی که منجر به بحران اعتماد به نفس جمعی شد و دوم، جایگزینی این عناصر با الگوهای غربی مانند لباس، زبان و نظام آموزشی که در عمل به نوعی استعمار فرهنگی تبدیل شد و هویت ایرانی را به عنوان یک «هیبرید» ناهمگون بازسازی کرد.
پیامدهای این جریان فراتر از نظریه رفت و در عرصه عملی، تغییرات عمیقی در جامعه ایران ایجاد کرد، از جمله تلاش برای تغییر الفبا و خط فارسی که توسط برخی روشنفکران مانند آخوندزاده پیشنهاد شد تا زبان را به خط لاتین نزدیک کند و از ریشههای عربی - اسلامی فاصله بگیرد؛ ترویج سکولاریسم ضداسلامی که دین را به حوزه خصوصی محدود کرد و آن را به عنوان عامل عقبماندگی معرفی کرد و حتی دخالت در نمادها و رفتارهای روزمره، مانند تشویق به مصرف الکل یا تغییر در آداب اجتماعی برای تقلید از اروپا.
* تداوم پروژه تغییر هویت در دوره پهلوی؛ از نظریه تا عمل
در نسل بعدی، این پروژه در دوران پهلوی اول و دوم به اوج رسید، با نقشآفرینی افرادی مانند محمدعلی فروغی که به عنوان نخستوزیر، سیاستهای فرهنگی غربی را پیش برد و در تأسیس دانشگاه تهران بر اساس مدلهای اروپایی نقش داشت، احمد کسروی که با نقد تند اسلام و شیعه، به ترویج یک ملیگرایی سکولار پرداخت و حتی زبان فارسی را از کلمات عربی «پاکسازی» کرد، حسن تقیزاده که شعار «از فرق سر تا نوک پا باید غربی شد» را سر داد و بر لزوم تقلید کامل از غرب تأکید داشت و حسن پیرنیا که در تدوین قوانین مدنی، عناصر غربی را وارد سیستم حقوقی ایران کرد. این رویکردها به سیاستهای رسمی تبدیل شد، مانند کشف حجاب که نهتنها نمادهای دینی زنان را هدف گرفت، بلکه به عنوان نمادی از «آزادی» غربی تبلیغ شد و مقاومتهای اجتماعی گستردهای را برانگیخت، ممنوعیت پوشش سنتی مردان مانند عبا و عمامه که هویت مذهبی - فرهنگی را سرکوب کرد، محدودیت بر مراسم عزاداری مذهبی مانند تعزیه و محرم که بخشی از هویت جمعی ایرانیان بود، تغییر تقویم هجری شمسی به تقویم شاهنشاهی که بر باستانگرایی افراطی تمرکز کرد و ریشههای اسلامی را کمرنگ کرد و تأکید بر عناصر پیشااسلامی مانند کورش و هخامنشیان به عنوان ابزاری برای ملیگرایی سکولار که در عمل تاریخ ایران را به ۲ بخش «پیشرفته باستانی» و «عقبمانده اسلامی» تقسیم کرد. اگرچه این اقدامات تحت عنوان «ترقی و تمدن» توجیه میشد، در واقعیت ایران را به یک بحران هویتی عمیق کشاند؛ جایی که هویت سنتی اسلامی - ایرانی نه حفظ شد و نه جایگزین مناسبی برای آن ایجاد شد، بلکه یک هویت مصنوعی و وارداتی شکل گرفت که با بافت اجتماعی ایران ناسازگار بود. این تجربه تاریخی آشکار میکند که تحمیل مدلهای فرهنگی بیگانه بدون توجه به ریشههای عمیق تاریخی، اجتماعی و مذهبی، نهتنها پیشرفت پایدار به ارمغان نمیآورد، بلکه بحرانهای هویتی ایجاد میکند که شکاف میان گذشته و حال را تعمیق میبخشد، منجر به ناپایداری اجتماعی میشود و حتی زمینهساز جنبشهای اصلاحی یا انقلابی میشود، همانند آنچه در انقلاب اسلامی ایران رخ داد.
* بحران هویتی و پیامدهای اجتماعی پروژه تغییر هویت
پروژه تغییر هویت در ایران که از دوران مشروطه آغاز شد و در دوره پهلوی به اوج رسید، نهتنها یک انقطاع عمیق تاریخی و فرهنگی ایجاد کرد، بلکه شکافی پایدار و چندلایه در ساختار اجتماعی کشور به وجود آورد که تا امروز نیز یکی از مهمترین عوامل ناپایداری فرهنگی و اجتماعی ایران محسوب میشود. روشنفکران مشروطه و نسلهای بعدی آنها با شعار رادیکال و مشهور حسن تقیزاده که «ایران باید از فرق سر تا نوک پا غربی شود»، عملاً برنامهای آگاهانه و نظاممند را برای پاکسازی هویت ایرانی از عناصر بومی، تاریخی و بویژه دینی دنبال کردند. این رویکرد که ریشه در یک نوع خودبیگانگی فرهنگی داشت، جامعه ایران را به دوگانگی و بحران هویتی کشاند؛ جامعهای که در مواجهه با تمدن غرب نه توانست آن را به طور کامل بپذیرد و جذب کند و نه توانست به سنتهای ریشهدار خود وفادار بماند. نتیجه این وضعیت، یک هویت نامتعادل و شکننده بود که در آن فرد ایرانی مدام بین ۲ جهان سرگردان میماند؛ از یک سو احساس حقارت در برابر غرب و از سوی دیگر احساس گناه در برابر سنتهای خود. این دوگانگی نهتنها اعتماد به نفس ملی را تضعیف کرد، بلکه انسجام فرهنگی و اجتماعی را بشدت آسیب زد و زمینه را برای واکنشهای بعدی فراهم آورد. انقلاب ۵۷ در واقع پاسخی عمیق به همان پروژه تغییر هویتی بود که از مشروطه تا پهلوی ادامه یافته بود و نشان داد تلاش برای حذف یا تحریف ریشههای دینی و بومی، نهتنها به پیشرفت پایدار منجر نمیشود، بلکه مقاومتهای شدیدی را برمیانگیزد.
* پاسخ انقلاب اسلامی به پروژه تغییر هویتی و چالشهای ناشی از آن
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، روشنفکری ایرانی به طرز شگفتآوری همان مسیر پیشین را، هر چند در اشکال نوین و گاهی پنهانتر، ادامه داد و پروژه تغییر هویت دینی و ملی را با همان منطق دوران مشروطه و پهلوی پیش برد. این پروژه پس از انقلاب نیز بر ۲ ستون اصلی استوار ماند. اول، دینستیزی آشکار یا پنهان که اسلام شیعی را به عنوان مانعی برای پیشرفت و آزادی معرفی میکرد و دوم، ناسیونالیسم افراطی که اغلب بر هویت پیشااسلامی و باستانگرایی متمرکز بود. هر دوی این ستونها مستقیماً از الگوی تاریخی رنسانس و اصلاح دینی در اروپا برگرفته شده بودند. در اروپا ترکیب پروتستانتیسم - به عنوان شورش علیه اقتدار کلیسای کاتولیک و پاپ - با ناسیونالیسم، فرمولی موفق برای شکستن سلطه امپراتوری مقدس روم و ایجاد دولت - ملتهای سکولار بود؛ این مدل، با تضعیف نهادهای دینی فراگیر و تقویت هویت ملی - زبانی، پایههای مدرنیته غربی را بنا نهاد. روشنفکران ایرانی از همان دوران مشروطه این الگو را به عنوان نسخهای نجاتبخش برای ایران برگزیدند و تلاش کردند با تضعیف اسلام شیعی - که آن را معادل کلیسای کاتولیک در ایران میدیدند- و تقویت ناسیونالیسم مبتنی بر هویت پیشااسلامی، ایران را به سمت یک دولت - ملت سکولار سوق دهند. این پروژه در دوران پهلوی با سیاستهای رسمی مانند باستانگرایی افراطی، کشف حجاب و تأکید بر نمادهای هخامنشی و ساسانی به اوج خود رسید و پس از انقلاب اسلامی نیز به رغم تغییر شرایط سیاسی و حاکمیت ایدئولوژیک جدید، در اشکال نوین بازتولید شد. روشنفکران پساانقلابی با استفاده از ابزارهای فرهنگی مانند سینما، ادبیات، رسانهها و دانشگاهها، همچنان به ترویج همان دوگانگی ادامه دادند. از یک سو نقد شدید دین و نهادهای مذهبی و از سوی دیگر احیای نوعی ناسیونالیسم سکولار که تاریخ ایران را به ۲ بخش «درخشان پیشااسلامی» و «تاریک اسلامی» تقسیم میکرد. این رویکرد، حتی در فضای پساانقلابی، نشان داد پروژه تغییر هویت، ریشهای عمیقتر از یک دوره سیاسی خاص دارد و به یک جریان فکری مداوم تبدیل شده که همچنان یکی از مهمترین چالشهای هویتی ایران معاصر را شکل میدهد. این تداوم، از یک سو نشاندهنده قدرت نفوذ گفتمان روشنفکری غربی در نخبگان ایرانی است و از سوی دیگر، بیانگر ناتوانی در یافتن یک الگوی بومی و متعادل برای مواجهه با مدرنیته؛ الگویی که بتواند عناصر دینی، ملی و تاریخی ایران را با نیازهای عصر جدید تلفیق کند، بدون اینکه یکی را به قربانی دیگری تبدیل کند.
* تداوم روشنفکری پس از انقلاب؛ بازتولید تغییر هویت با اشکال نوین
روشنفکری پس از انقلاب اسلامی بویژه پس از پایان جنگ تحمیلی در اواخر دهه ۶۰ شمسی، در قالب مفهوم «روشنفکری دینی» بازسازی و احیا شد. این بازسازی نهتنها یک تحول فکری بود، بلکه استراتژی هوشمندانهای برای ادامه پروژه تغییر هویت به شکلی پنهانتر و داخلیتر محسوب میشد؛ جایی که ایدههای غربی تحت پوشش مفاهیم دینی ارائه میشد تا مقاومت کمتری برانگیزد. عبدالکریم سروش، به عنوان یکی از چهرههای محوری این جریان، با ایدههایی که ظاهراً از سنت دینی الهام گرفته بودند - مانند تأکید بر جنبههای انسانی و تاریخی دانش مذهبی - عملاً همان پروژه تاریخی تغییر هویت را با پوششی نوین پیش برد و آن را به ابزاری برای چالش با اقتدار دینی تبدیل کرد. سروش که در ابتدا از حامیان انقلاب بود و حتی در شورای عالی انقلاب فرهنگی نقش داشت، پس از انقلاب بتدریج به منتقد نظام تبدیل شد و نظریههایش را برای بازتعریف اسلام به عنوان یک پدیده نسبی و قابل تغییر به کار گرفت که این امر ریشه در تأثیرپذیری از فیلسوفانی مانند کارل پوپر و هرمنوتیک غربی داشت. این تحول در مقطع دوم خرداد ۱۳۷۶، همزمان با پیروزی محمد خاتمی و دوران اصلاحات، اوج گرفت؛ جایی که روشنفکری دینی به ابزاری برای نفوذ در قدرت سیاسی تبدیل شد و از طریق نقد بنیادین مبانی دینی مانند ولایت فقیه و احکام شرعی، زمینه را برای تضعیف هویت اسلامی فراهم آورد. این رویکرد، در واقع، نه یک نوآوری اصیل و بومی، بلکه تداومی هوشمندانه از مسیر تاریخی تغییر هویت بود که از مشروطه آغاز شده و در پهلوی ادامه یافته بود. برنامه آن تضعیف اقتدار دینی بود، نه از طریق حمله مستقیم خارجی، بلکه از درون خود سیستم دینی، با هدف حاشیهای کردن هویت اسلامی - ایرانی و ایجاد بستری برای شکلگیری نوعی سکولاریسم نرم و تدریجی که در آن دین به حوزه خصوصی محدود و هویت ملی بر پایه عناصر سکولار بازسازی شود.
* بازسازی روشنفکری دینی؛ سروش و نفوذ ایدههای نسبیگرایانه
در دهه ۷۰ شمسی، پروژه تغییر هویت دینی و ملی بار دیگر شدت گرفت و همانند دوران پیش از انقلاب، طیف گستردهای از دانشگاهیان، روزنامهنگاران، نویسندگان، شاعران و حتی برخی حوزویان را در بر گرفت. نظریه «قبض و بسط تئوریک شریعت» عبدالکریم سروش که فقه و شریعت را نه ثابت و الهی محض، بلکه تاریخی، نسبی و تحت تأثیر دانشهای غیرمذهبی معرفی میکرد، در عمل به ابزاری قدرتمند برای چالش با احکام ثابت اسلامی تبدیل شد و اجازه داد تفسیرهای مذهبی بر اساس شرایط زمانی و مکانی تغییر یابد که این امر میتوانست پایههای ایدئولوژیک انقلاب را متزلزل کند. هجمه به نمادهای دینی در این سالها از استیضاح نمادین امام حسین(ع) در نوشتهها و سخنرانیها - که گاهی به عنوان نمادی از خشونت مذهبی نقد میشد- تا تظاهرات فکری علیه مفاهیم بنیادین دینی مانند قصاص، حجاب و حتی مفهوم شهادت، دامنه وسیعی داشت و تلاش میکرد اسلام را از یک ایدئولوژی سیاسی به یک اخلاق فردی تقلیل دهد. این ایدهها نهتنها حوزههای آکادمیک مانند دانشگاهها و سمینارهای فکری را تسخیر کرد، بلکه از طریق روزنامههای زنجیرهای اصلاحطلب به فضای عمومی نفوذ و موجی از نقدهای رادیکال به اسلام سیاسی را ایجاد کرد.
پیامد این جریان، شکلگیری فضای دوگانهای بود که در آن دین، از یک منبع هدایت جمعی و مرجع اخلاقی - سیاسی، به موضوعی قابل نقد، بازبینی و حتی طرد تبدیل و این وضعیت زمینهساز تنشهای اجتماعی و فرهنگی عمیقی شد که همچنان در منازعات هویتی ایران معاصر مشهود است، از جمله اعتراضات ۱۳۸۸ یا ۱۴۰۱ که ریشه در همین شکاف هویتی میان سنت دینی و تمایلات سکولار داشتند.
* تکرار بحران هویتی و شکست پروژههای نخبگان در ایران
در تحلیل کلی از تاریخ معاصر ایران، تداوم جریان روشنفکری نمایانگر الگویی تکرارشونده و چرخهای است که در آن تلاشهای نخبگان فکری برای مهندسی هویت ملی از بالا، با اقتباس مستقیم و اغلب غیرانتقادی از مدلهای غربی، نهتنها بحران عقبماندگی را حل نکرده، بلکه شکافهای داخلی، بحران هویتی و تنشهای اجتماعی را به طور سیستماتیک تشدید کرده است. این الگو که از دوران مشروطه آغاز و در پهلوی به سیاست رسمی تبدیل شد، در دوران پساانقلابی نیز ادامه یافت و روشنفکری دینی دهه ۷۰ شمسی را میتوان به عنوان یکی از بارزترین نمونههای آن دید؛ جریانی که هرچند ظاهری بومی و مبتنی بر مفاهیم دینی داشت، در واقع ادامه همان دینستیزی رادیکال دوران مشروطه بود اما این بار با ابزارهای نظری پیچیدهتر مانند هرمنوتیک و معرفتشناسی غربی و با نفوذ گستردهتر در لایههای مختلف جامعه از جمله دانشگاهها، رسانهها و حتی برخی محافل مذهبی. اثرات این جریان فراتر از بحثهای آکادمیک رفت و در شکلگیری جنبشها و اعتراضات دهههای بعد نقش محوری ایفا کرد؛ جایی که بحران هویت به یکی از محورهای اصلی چالشهای سیاسی، فرهنگی و حتی اقتصادی تبدیل شد.
این پروژه هر چند در کوتاهمدت موفق شد گفتمان سکولار را از طریق رسانههای زنجیرهای و نشریات روشنفکری گسترش دهد و مفاهیمی مانند پلورالیسم و نسبیت دینی را در افکار عمومی جا بیندازد اما در بلندمدت واکنشهای قدرتمندی برای احیای هویت دینی برانگیخت، همانند آنچه در جنبشهای اصلاحی یا حتی بازگشت به اصولگرایی مشاهده میشود و نشان داد تلاش برای تغییر اجباری هویت معمولاً به ایجاد برزخ هویتی منجر میشود؛ وضعیتی که در آن جامعه نه میتواند گذشته خود را کاملاً رها کند و نه آیندهای پایدار بسازد و این انقطاع اجتماعی پیامدهای بلندمدتی مانند افزایش مهاجرت نخبگان، بحران اعتماد اجتماعی و حتی ناپایداری سیاسی را به همراه دارد که هنوز در ایران معاصر کاملاً محسوس و قابل ردیابی است.
* جنبش سبز و محدودیتهای سیاسی جریان تغییر هویتی
با رادیکال شدن گفتمان روشنفکری در اواخر دهه ۸۰ و اوایل ۹۰ شمسی، جریان تغییر هویت که پیشتر با ابزارهای تئوریک مانند نظریه «قبض و بسط تئوریک شریعت» به چالش با مبانی دینی پرداخته بود، در عرصه سیاسی با شکست سنگینی مواجه شد و نشان داد استراتژیهای ایدئولوژیک بدون پشتوانه مردمی نمیتواند تغییرات پایدار ایجاد کند. در انتخابات ریاستجمهوری ۱۳۸۸ که یکی از پرمناقشهترین رویدادهای سیاسی تاریخ معاصر ایران بود، بهرغم بسیج گسترده رسانهای توسط اصلاحطلبان و حمایتهای خارجی از کاندیداهای مخالف مانند میرحسین موسوی و مهدی کروبی، ادعاهای تقلب گسترده مطرح شد و جنبش سبز به عنوان نمادی از اعتراضات پساانتخاباتی ظهور کرد اما این جنبش نتوانست قدرت را از طریق صندوقهای رأی تصاحب کند و نتایج رسمی، پیروزی محمود احمدینژاد را تأیید کرد. پس از آن، این جریان به خیابانها رو آورد و تلاش کرد از طریق اعتراضات خیابانی و کمپینهای رسانهای، نظام را تغییر دهد یا حداقل مشروعیت آن را زیر سؤال ببرد اما این استراتژی نیز با چالشهای جدی روبهرو شد؛ حماسه ۹ دی ۱۳۸۸ که به عنوان یک راهپیمایی میلیونی در دفاع از انقلاب اسلامی و ارزشهای دینی توصیف میشود، با حضور گسترده مردم در شهرهای مختلف، بساط «فتنه» را برچید و اتاق فکر جنبش سبز را عملاً فروپاشاند که این رویداد نهتنها یک شکست سیاسی برای این جریان بود، بلکه نمادی از مقاومت جامعه در برابر تلاشهای تغییر هویتی از بیرون تلقی میشود. این شکست دوگانه - هم در عرصه انتخاباتی با تأیید نتایج توسط شورای نگهبان و نهادهای قانونی و هم در کف خیابان با بازگشت آرامش نسبی - روشنفکران و اصلاحطلبان را وادار به بازنگری اساسی در استراتژی و گفتمان خود کرد. آنها دریافتند گفتمان دینمحور یا شبهدینی، مانند آنچه در روشنفکری دینی سروش پیگیری میشد، دیگر کارایی لازم را ندارد و نمیتواند تودههای مردم را بسیج کند، بنابراین باید به ریشههای قدیمیتر ناسیونالیستی بازگردند؛ جایی که تأکید بر هویت پیشااسلامی، باستانگرایی و عناصر سکولار ملیگرا میتواند به عنوان ابزاری جدید برای چالش با هویت اسلامی - انقلابی عمل کند.
* طباطبایی و بازتولید پروژه تغییر هویت با رویکرد ناسیونالیستی - اقتصادی
در بازسازی جریان روشنفکری پس از شکستهای سیاسی دهه ۸۰ شمسی، محوریت فکری که سالها در دست عبدالکریم سروش قرار داشت - با تأکید بر روشنفکری دینی و نسبیتگرایی مذهبی که تلاش میکرد اسلام را از حوزه عمومی به عرصه خصوصی محدود کند- بتدریج به سیدجواد طباطبایی منتقل شد؛ کسی که پیشتر در حاشیه قرار گرفته بود اما با ایدههای ناسیونالیستی خود، بر پایه احیای مفهوم «اندیشه ایرانشهری»، به سرعت به چهرهای محوری در میان نخبگان روشنفکر تبدیل شد و نقشی کلیدی در بازتعریف گفتمان هویتی ایفا کرد. طباطبایی که از استادان برجسته فلسفه سیاسی در دانشگاه تهران بود و تا زمان مرگش در اسفند ۱۴۰۱ به عنوان یکی از تأثیرگذارترین متفکران تاریخ اندیشه سیاسی در ایران شناخته میشد، با کتابهایی مانند «زوال اندیشه سیاسی در ایران» و «تأملاتی در باب ایران»، پروژه تغییر هویت را از زاویهای نوین و به ظاهر بومی پیش برد. او اسلام را به عنوان عامل اصلی «انحطاط» تاریخی ایران معرفی و استدلال میکرد ورود اسلام به ایران، سنت اندیشه سیاسی قدرتمند پیشااسلامی را- که ریشه در امپراتوریهای باستانی مانند هخامنشیان داشت - تضعیف کرد و منجر به زوال خرد سیاسی در ایران شد، جایی که فلسفه یونانی با فرهنگ ایرانشهری تلفیق شده بود اما پس از اسلام، این سنت به حاشیه رانده شد. این دیدگاه که برخی منتقدان آن را تلاشی برای بیاعتبار کردن اندیشه شیعی و مبانی نظام جمهوری اسلامی میدانند، در عمل به احیای ناسیونالیسم سکولار با تمرکز بر تمدن باستانی ایران منجر شد و هویت پیشااسلامی را به عنوان پایهای برای مدرنیته ایرانی پیشنهاد کرد، هر چند این رویکرد با نقدهایی جدی روبهرو بود که آن را به عنوان نوعی پانایرانیسم افراطی و نژادپرستانه توصیف میکردند، بویژه در میان اقلیتهای قومی که احساس میکردند این گفتمان آنها را به حاشیه میراند. همزمان با این تحول فرهنگی، گفتمان اقتصادی لیبرال و طرفدار بازار آزاد، به محوریت موسی غنینژاد که در مناظرههای متعدد مانند گفتوگو با علی علیزاده یا یاسر جبرائیلی، بر لزوم اقتصاد بازار آزاد در برابر مدلهای دستوری تأکید کرده، به این ناسیونالیسم ضمیمه شد. این ترکیب که نئولیبرالیسم اقتصادی را با ناسیونالیسم فرهنگی درهم آمیخت، تصور میشد فرمولی موفق برای جذب نخبگان و طبقه متوسط باشد، بویژه در فضای پسابرجام که امید به گشایش اقتصادی با غرب و کاهش تحریمها وجود داشت و غنینژاد آن را فرصتی برای ادغام ایران در اقتصاد جهانی میدید، هر چند منتقدان این رویکرد را به عنوان عامل تشدید نابرابریهای اجتماعی نقد میکردند. این ادغام نهتنها تلاشی برای بازسازی هویت ملی بر پایه عناصر سکولار و اقتصادی بود، بلکه نشاندهنده استراتژی روشنفکران برای غلبه بر شکستهای پیشین مانند ناکامی در بهرهبرداری از جنبش سبز بود؛ جایی که اقتصاد بازار به عنوان ابزاری برای پیشرفت و ناسیونالیسم ایرانشهری به عنوان چسبی فرهنگی عمل میکرد.
این بازسازی، ادامه همان الگوی تاریخی روشنفکری ایران است. یعنی بازتولید پروژه مهندسی هویت از بالا با ابزارهای متناسب با زمانه، این بار با جایگزینی استراتژی دینستیزانه مستقیم - که در دوران سروش غالب بود - با یک رویکرد ناسیونالیستی - اقتصادی که هم به هویت ملی پیشااسلامی بازمیگشت و هم وعده توسعه اقتصادی میداد اما در عمل، این ترکیب اغلب به عنوان پوششی برای تداوم وابستگی به مدلهای غربی عمل میکرد و ریشههای عمیق اجتماعی ایران را نادیده میگرفت. این رویکرد، ضمن تلاش برای جذب طبقه متوسط شهری و نخبگان دانشگاهی که از بحرانهای اقتصادی خسته شده بودند، نشاندهنده سازگاری انعطافپذیر جریان روشنفکری با شکستهای گذشته - مانند ناکامی در انتخابات ۱۳۸۸ - و قابلیت بازسازی آن در قالبهای جدید بود اما همزمان، همان بحران هویتی دیرینه را تشدید میکرد. تضعیف ریشههای دینی و سنتی جامعه بدون بازتولید یک هویت اصیل مدرن، همچنان ایران را در موقعیتی معلق و بحرانزا نگه میداشت؛ جایی که نه سنت اسلامی - ایرانی به طور کامل حفظ میشد و نه مدرنیتهای با ریشه فرهنگی محکم و فراگیر شکل میگرفت که این امر منجر به افزایش تنشهای قومی، طبقاتی و ایدئولوژیک میشد.
در سالهای میانی دهه ۹۰ شمسی، معجون ناسیونالیسم فرهنگی طباطبایی - که در نشریاتی مانند سیاستنامه بازتاب مییافت و حتی پس از افشاگریهایی درباره فعالیتهای دخترش آرین طباطبایی در محافل آمریکایی مرتبط با تحریمها همچنان ادامه داشت- و گفتمان اقتصادی بازار آزاد به اوج نفوذ رسید و روشنفکران را با رویایی نوین امیدوار کرد: تحقق یک «انقلاب ملی» در دل انقلاب اسلامی، جایی که هویت ایرانی پیشااسلامی جایگزین هویت اسلامی و اقتصاد بازار آزاد جایگزین مدل اقتصاد مقاومتی شود که این ایدهها در فضای پسابرجام با امید به سرمایهگذاری خارجی تقویت میشد اما این پروژه نیز با موانع جدی مواجه شد؛ خروج آمریکا از برجام در سال ۱۳۹۷ و اعمال تحریمهای حداکثری توسط دولت ترامپ، نهتنها رویای گشایش اقتصادی را نقش بر آب کرد، بلکه مشروعیت و کارآمدی گفتمان بازار آزاد را نیز تضعیف کرد، زیرا منتقدان آن را به عنوان عامل وابستگی بیشتر به غرب و افزایش نابرابریها معرفی میکردند. اعتراضات آبان ۱۳۹۸ که ریشه در مشکلات اقتصادی مانند افزایش ناگهانی قیمت بنزین و نارضایتی عمومی از فساد و ناکارآمدی داشت، عملاً فاتحه این گفتمان لیبرال را خواند و نشان داد وعدههای بازار آزاد بدون پشتوانه سیاسی داخلی و توجه به عدالت اجتماعی نمیتواند جامعه را متقاعد کند؛ این اعتراضات، نهتنها علیه سیاستهای اقتصادی بود، بلکه برخی آن را واکنشی به نئولیبرالیسم ایرانی میدانستند که در عمل به تشدید بحرانهای طبقاتی منجر شده بود. محدود شدن عرصه برای جریان روشنفکری در پی این رویدادها، بار دیگر آن را به سمت رادیکالیسم سوق داد. ناسیونالیسم محافظهکار طباطبایی جای خود را به سلطنتطلبی رادیکال داد که در اعتراضات پاییز ۱۴۰۱ که با مرگ مهسا امینی آغاز شد به وضوح بروز کرد و با شعارهایی مانند بازگشت به دوران پهلوی و تأکید بر نمادهای شاهنشاهی همراه شد.
* چرخه تکراری پروژه تغییر هویت و درسهای تاریخی
در نهایت، رویای «انقلاب ملی در دل انقلاب اسلامی» - که جواد طباطبایی سالها آن را تئوریزه کرده بود و به عنوان راهی برای احیای هویت ایرانشهری پیشااسلامی در برابر ایدئولوژی اسلامی - انقلابی پیشنهاد میکرد - حتی به عمر خود او قد نداد و با مرگش در اسفند ۱۴۰۱ این گفتمان نیز به بنبست آشکاری رسید؛ جایی که فقدان جانشینان قدرتمند و عدم نفوذ عمیق در لایههای اجتماعی، آن را به حاشیه راند و نشان داد ایدههای نخبهگرایانه بدون پشتوانه مردمی، چقدر شکننده هستند. این تحولات، نمود آشکار یک الگوی تکراری و چرخهای در تاریخ جریان تغییر هویت ایران است. هر بار که یک گفتمان خاص - از دینستیزی رادیکال دوران مشروطه با چهرههایی مانند آخوندزاده و تقیزاده، تا روشنفکری دینی عبدالکریم سروش که با نسبیتگرایی مذهبی تلاش کرد اسلام را حاشیهای کند و سپس ناسیونالیسم سکولار طباطبایی که انحطاط را به اسلام نسبت میداد- با شکست سیاسی، اجتماعی یا اقتصادی مواجه میشود، جریان روشنفکری به سمت رادیکالتر شدن گرایش مییابد؛ از سکولاریسم نرم به ناسیونالیسم افراطی و سپس به سلطنتطلبی یا حتی ایدههای جداییطلبانه اما این رادیکالیسم نیز بدون ریشهدار شدن در عمق جامعه، فرهنگ و ارزشهای واقعی ایرانی، محکوم به انقطاع، حاشیهنشینی و ناکامی است، زیرا جامعه ایران با بافت پیچیده دینی، قومی و تاریخی خود، مدلهای وارداتی را نهتنها جذب نمیکند، بلکه اغلب با مقاومت فعال یا منفعل رد میکند. این شکستهای متوالی نهتنها پروژه تغییر هویت را تضعیف کرد و اعتبار روشنفکران را در میان تودهها کاهش داد، بلکه به طور پارادوکسیکال به تقویت گفتمانهای بومی، انقلابی و مقاومتی کمک کرد.
* فرجام سخن
این چرخه تکراری، درس مهمی درباره ناکارآمدی تقلید کورکورانه از غرب در مواجهه با هویت مقاوم و چندلایه ایرانی - اسلامی ارائه میدهد و نشان میدهد هر گونه تغییر واقعی و پایدار در هویت ملی، تنها زمانی موفق خواهد بود که از درون سنتهای زنده، نیازهای واقعی جامعه و تجربیات تاریخی برآید، نه از پروژههای مهندسیشده نخبگان جداافتاده از مردم که اغلب در محافل آکادمیک یا رسانههای خارجنشین محدود میمانند و با واقعیتهای روزمره ایرانیان فاصله دارند. این روایت تاریخی، تصویر واضحی از مسیر پرچالش و اغلب ناکام تلاشهای نخبگان برای مهندسی هویت در ایران ارائه میکند و بر این نکته کلیدی تأکید دارد که هویت ایرانی - با تمام ریشههای عمیق فرهنگی از میراث باستانی تا تجربه اسلامی و از تنوع قومی تا ارزشهای انقلابی - نمیتواند با نسخههای تقلیدی، تحمیلی یا خارجی دگرگون شود، زیرا چنین تلاشهایی نهتنها به مقاومت برمیخورد، بلکه به تشدید شکافها و بحرانها منجر میشود؛ در عوض، تنها از مسیر تعامل عمیق با جامعه، بازسازی اصیل داخلی و تلفیق هوشمندانه سنت با نوآوریهای بومی امکانپذیر است؛ رویکردی که میتواند ایران را به یک مدرنیته ریشهدار و پایدار برساند، بدون اینکه اصالت خود را قربانی کند. این درس تاریخی، در شرایط معاصر که همچنان تنشهای هویتی ادامه دارد، یادآوری میکند آینده ایران نه در تکرار مدلهای شکستخورده غربی، بلکه در کشف و تقویت ظرفیتهای درونی فرهنگ و جامعهاش نهفته است و هر انحرافی از این مسیر، تنها چرخه بحران را طولانیتر میکند.
گزارش «وطن امروز» از پیدا و پنهان پروژه روشنفکری در ایران معاصر
رؤیای روشنفکری ایرانی
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها