10/بهمن/1404
|
14:33

به عبارت دیگران

محمدرضا پهلوی: بحرین اهمیت ندارد!

محمدرضاشـــاه روز پنجم شهــریور ۱۳۴۵ به کلـــــر هولینگــــورث، خبرنـگار روزنامه گاردین گفـت: «با توجه به اینکه نفت دارد به پایان می‌رسد و مروارید به پایان رسیده است، بحرین از نظر ما اهمیتی ندارد!» 
هویدا نخست‌وزیر وقت هم در این‌باره گفت: «به هیچ‌کس مربوط نیست؛ دختر خودمان بود، به هرکس می‌خواستیم شوهرش دادیم‌.»
ملی‌گرایان هم هیچ‌گاه به ‌طور جدی به مخالفت با محمدرضاشاه نپرداختند و عمده‌ اختلافات آنها در حوزه مسائل جزئی محدود می‌شد. 
به ‌طور مثال، زمانی که شاه جزیره‌ بسیار مهم بحرین را در یک معامله‌ نابخردانه از دست داد و منجر به جدایی همیشگی استان چهاردهم از ایران شد، به جز تعدادی از ملی‌گرایان، دیگر اعضای این جریان سکوت کردند و در مقابل این خیانت بزرگ محمدرضاشاه لب به اعتراض نگشودند.
هویت جعلی
مؤسسه حق‌پژوهی
صفحات ۵۴ و ۵۵

***
اسوه اخلاق عملی در بیان یک عالم ربانی

تابستان سال ۱۳۸۶ بود. در مسجد امین‌الدوله تهران مشغول نماز جماعت مغرب و عشا بودم. حالت عجیبی داشتم. تمام نمازگزاران از علما و بزرگان بودند. من در گوشه سمت راست صف دوم جماعت ایستاده بودم.
بعد از نماز مغرب، وقتی به اطراف خود نگاه کردم، با کمال تعجب دیدم اطراف محل نماز جماعت را آب فرا‌گرفته! درست مثل اینکه مسجد، جزیره‌ای در میان دریاست!
امام جماعت، پیرمردی نورانی با عمامه‌ای سفید بود. از جا برخاست و رو به سمت جمعیت شروع به صحبت کرد. از پیرمردی که در کنارم بود پرسیدم: امام جماعت را می‌شناسی؟ جواب داد: حاج شیخ # محمدحسین - زاهد هستند. استاد حاج‌آقا # حق‌شناس و حاج‌آقا # مجتهدی. من که از عظمت روحی و بزرگواری # شیخ -‌‌حسین- زاهد بسیار شنیده بودم، با دقت تمام به سخنانش گوش می‌کردم. سکوت عجیبی بود. همه به ایشان نگاه می‌کردند. ایشان ضمن بیان مطالبی درباره عرفان و اخلاق فرمودند: دوستان! رفقا! مردم ما را بزرگان عرفان و اخلاق می‌دانند و... اما رفقای عزیز! بزرگان اخلاق و عرفان عملی اینها هستند. بعد تصویر بزرگی را در دست گرفت.
از جای خود نیم‌خیز شدم تا بتوانم خوب ببینم. تصویر، چهره مردی با محاسن بلند را نشان می‌داد که بلوز قهوه‌ای بر تنش بود. شک نداشتم که خودش است. ابراهیم بود؛ # ابراهیم - هادی!
سخنانش برای من بسیار عجیب بود. شیخ حسین زاهد استاد عرفان و اخلاق که علمای بسیاری در محضرش شاگردی کرده‌اند، چنین سخنی می‌گوید؟! او ابراهیم را استاد اخلاق عملی معرفی می‌کند؟! در همین حال با خودم گفتم: شیخ حسین زاهد که...! او که سال‌ها قبل از دنیا رفته!
هیجان‌زده از خواب پریدم. ساعت 3 بامداد روز 20 مرداد ۸۶ مطابق با 27 رجب و مبعث حضرت رسول اکرم (ص) بود.
سلام بر ابراهیم؛ زندگینامه و خاطرات 
شهید ابراهیم هادی
گروه فرهنگی و انتشارات شهید ابراهیم هادی
صفحات ۹ و ۱۰

***
قطره‌ای از اقیانوس

مردی گفت: «وقتی که آب دریا بالا آمده بود، با نوک کفشم روی ماسه‌های ساحل چیزی نوشتم که مردم همواره می‌ایستند و آن را می‌خوانند و مواظبند که در آینده چیزی آن را پاک نکند.» و مرد دوم گفت: «من هم روی ماسه‌ها چیزی نوشتم اما وقتی که آب دریا فرو نشسته بود. از این ‌رو امواج دریا نوشته مرا پاک کرد. ولی به من بگو تو بر ماسه‌ها چه نوشتی؟» 
مرد اول در جواب گفت: «نوشتم: «من همانم که هست.»، تو چه نوشتی؟» و مرد دوم گفت: «این چیزی است که من نوشتم: «من جز قطره‌ای از این اقیانوس بزرگ نیستم.»
حمام‌ روح‌/ جبران خليل جبران
ترجمه: سیدحسن حسینی
انتشارات حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی
صفحه ۷۸

***
حرف آخر

کاری نکرده‌ایم، کاری نکرده‌ایـــم که درخور گفتن باشد، ما خار چشم توطئه بودیم، ما آنچه می‌خواستند، نبودیم!‌‌
طاهره صفارزاده 
سفر هزاره

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر