ماشاءالله ذراتی: در میانه گرد و غبار رقابتهای نمادین و پیامهای کوتاه رسانهای، آنچه بیش از همه شایسته تأمل است، نه یک کنش منفرد بلکه بازتاب جمعیِ مفهومی است که از زبانهای رسمیِ غربی امروز شنیده میشود: اعتراف ضمنی به پایان «نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد» که پس از سال ۱۹۴۵ محورِ نگاه و سیاستورزی متحدان غربی بود. سخنان مارک کارنی در اجلاس داووس و بازتابهای بعدی در پایتختهای اروپایی باید نه صرفاً به مثابه اعتراضات لحظهای، بلکه به عنوان اعلام یک بیداری دیرهنگام تفسیر شود؛ بیداریای که نشان میدهد آنچه برای دههها به عنوان «روایت خوشایند» درباره هژمونی آمریکا پذیرفته شده بود، امروز دیگر نهتنها تضمینکننده امنیت و ثبات نیست، بلکه خود منبع عدم اطمینان شده است.
آنچه نخست وزیر کانادا بیان میکند، صرفاً انتقاد از دونالد ترامپ یا یک دوره خاص از سیاست آمریکا نیست، بلکه اعترافی صریح به «گسست» در نظم جهانیای است که دههها مبنای امنیت، رفاه و معنا برای قدرتهای متوسط غربی بوده است.
کارنی سخنرانی خود را با مفهومی کلیدی آغاز میکند: گسست. او به روشنی تصریح میکند جهان در میانه یک گسست قرار دارد، نه یک گذار. این تمایز، از منظر روابط بینالملل، اهمیتی بنیادین دارد. گذار معمولاً به تغییر تدریجی درون یک چارچوب اشاره دارد اما گسست، به معنای فروپاشی مفروضات پیشین است. کارنی از «پایان یک داستان خوشایند» سخن میگوید؛ داستانی که بر اساس آن، نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد، بهرغم همه کاستیها، در نهایت قابل اتکا و محافظتکننده بود. اکنون به تعبیر او، «واقعیتی خشن» جای آن را گرفته است؛ واقعیتی که در آن ژئوپلیتیک قدرتهای بزرگ، خود را مقید به هیچ حد و مرزی نمیداند. این گزاره، اگرچه برای بخش بزرگی از جهان سخنی تازه نیست اما بیان آن از زبان نخستوزیر کانادا یکی از نزدیکترین و وفادارترین شرکای ایالات متحده حامل معنایی فراتر است. کارنی عملاً همان اصل کلاسیک سیاست قدرت را یادآوری میکند که قرنها پیش صورتبندی شده بود: قدرتمندان آنچه را میتوانند انجام میدهند و ضعیفترها آنچه را ناگزیرند تحمل میکنند. تفاوت امروز در این است که این منطق، دیگر صرفاً متوجه کشورهای پیرامونی یا جنوب جهانی نیست، بلکه به قلب جهان غرب سرایت کرده است.
کارنی تأکید میکند جهان در یک وضعیت انتقالی آرام قرار ندارد، بلکه با گسستی عمیق مواجه است. بحرانهای مالی، بهداشتی، انرژی و ژئوپلیتیک ۲ دهه اخیر، آسیبپذیریهای ادغام افراطی جهانی را آشکار کرده اما آنچه وضعیت را به طور کیفی تغییر داده، استفاده آگاهانه قدرتهای بزرگ از ادغام اقتصادی به عنوان ابزار اجبار است. تعرفهها به اهرم فشار سیاسی بدل شده، زیرساختهای مالی نقش سلاح پیدا کرده و زنجیرههای تأمین به نقاط آسیبپذیری تبدیل شده که میتوان از آنها بهرهبرداری ژئوپلیتیک کرد. در چنین شرایطی، بهگفته کارنی، نمیتوان همچنان در توهم منفعت متقابل ادغام زیست، وقتی ادغام به منبع فرمانبرداری تبدیل شده است.
این دقیقاً همان نقطهای است که غرب برای نخستینبار، تجربه زیسته بسیاری از کشورهای غیرغربی را لمس میکند. تحریم، فشار مالی و استفاده ابزاری از تجارت و فناوری، سالهاست بخشی از واقعیت سیاست جهانی است اما اکنون این منطق به اروپا و کانادا نیز رسیده و به همین دلیل، زبان انتقادی تغییر کرده است. آنچه امروز به عنوان «بیداری» غرب مطرح میشود، بیش از آنکه کشف حقیقتی تازه باشد، حاصل جابهجایی موقعیت درون همان نظم نابرابر است.
آنچه کارنی توصیف میکند ترکیبی از ۲ شکاف است: شکاف میان گفتار و کنشِ دولتی که از مدتها پیش وجود داشته و شکاف میان توقعات سنتی متحدان و رفتار روزافزون یک هژمونِ نامطمئن. اگر تا دیروز عضویت در نهادهای بینالمللی و قرار گرفتن زیر چتر رهبری ایالات متحده به مثابه تضمینی نسبی تلقی میشد، اکنون همان ادغام اقتصادی و امنیتی به ابزاری تبدیل شده که میتواند علیه همان متحدان به کار گرفته شود. این تجربه جدید، بویژه وقتی از زبان نزدیکترین شریک ژئوپلیتیک واشنگتن بیان میشود، نشانگر وقوع یک تغییر پارادایمی واقعی است: بازنگری در محمولات سیاست خارجیِ کشورهایی که پیش از این از مزایای نظم لیبرال بهرهمند میشدند. خوانش انتقادیِ این پدیده باید از ۲ وجه انجام شود؛ نخست از منظر ساختاری: نظم بینالمللی فعلی مبتنی بر توزیع نامتقارن قدرت است؛ هژمون، کالاهای عمومی را فراهم میکند و متحدان در ازای آن نسبتی از اقتدار و امنیت کسب میکنند اما وقتی هژمون رفتارهای یکجانبه و ابزارهای اقتصادی - سیاسی را علیه متحدانش اعمال میکند، معامله نمادین «حمایت در برابر تبعیت متقابل» فرومیپاشد. دوم از منظر هویت و روایت: اروپای پساجنگ جهانی و شرکای آن در غرب، خود را ذینفعانی میدانستند که نظام قواعد بینالمللی را مشروع و مفید میپنداشتند؛ اکنون این روایت شکست خورده و ضرورت بازخوانیِ مبانیِ مشروعیت نظم بیرون از سکوی ایدئولوژیک قدیمی مطرح است. این بیداری دیرهنگام اما محدودیتهای روشنی دارد. نقدی که از زبان رهبران غربی شنیده میشود عموماً از درونِ نظم لیبرال و از موضع ذینفعِ ناراضی بیان میشود؛ یعنی آنها خواهان مدیریت بهتر و توزیع معقولتر هزینهها هستند، نه فروپاشی یا بازتعریف کامل ساختار قدرت.
به عبارت دیگر، تلاش امروز معطوف به «بازتولیدِ هژمونی» در پوششی نو یا «کاستن از آسیبپذیری» در درون همان نظم پیشین است؛ چارچوبی محافظهکارانه که هدفش تأمین مجدد امنیت و رفاه در شرایطی است که قواعد دیگر همان تضمینهای سابق را فراهم نمیآورد. از منظر آیندهپژوهی، ۳ سناریوی متضاد اما واقعگرایانه قابل تصور است. سناریوی اول «انسجام مجدد تحت رهبری آمریکایی» است: در این مسیر، آمریکا و متحدان غربی سازوکارهایی توافقی برای بازتوزیع هزینهها و شفافسازی قواعد ایجاد میکنند و اروپا و کانادا به صورت رسمی وابستگیهای خود را نظاممند میپذیرند؛ نتیجه کوتاهمدت این سناریو ثبات بیشتر اما استمرارِ نابرابریِ ساختاری خواهد بود. سناریوی دوم «استقلال استراتژیک منطقهای» است: اروپا و بازیگران میانی مانند کانادا سرمایهگذاریهای عمده در توان دفاعی، زیرساختهای حیاتی و زنجیرههای تأمین داخلی انجام میدهند و با ائتلافهای مسألهمحور و دیپلماسی چندقطبی تلاش میکنند اتکای خود به هژمون را کاهش دهند؛ این مسیر پرهزینه اما بالقوه بلندمدت، امکان ظهور یک «هژمونی منطقهای نرم» را فراهم میآورد. سناریوی سوم اما «فروپاشی مدیریتشده نظم» است؛ شرایطی که در آن انحلال نسبیِ مقررات بینالمللی و افول مکانیسمهای چندجانبه منجر به رقابتهای محلی و شکنندگیهای پیشرونده میشود که هزینههای اقتصادی و امنیتی سنگینی برجای مینهد.
هر سناریو مستلزم مجموعهای از گزینشهای راهبردی است. در سناریوی مستقلسازی، اصلیترین تکلیف سیاستگذاران، سرمایهگذاری در ظرفیتهای تولیدی حیاتی، تجارت با تنوع شرکایی و ایجاد مکانیسمهای اروپایی برای بازدارندگی ترکیبی (نظامی، اقتصادی و سایبری) است.
در سناریوی مدیریتشده تحت رهبری آمریکا، تأکید بر شفافسازیِ قواعد نرمگذاری و تعهدات متقابل و نهادسازی برای تضمینِ پیشبینیپذیری اهمیت مییابد و در هر صورت، تقویت دیپلماسی عمومی، پایگاه مشروعیت داخلی و گفتوگوی اجتماعی درباره هزینهها و فایدههای هر انتخاب، شرط لازم برای پایداری سیاستهای بلندمدت خواهد بود.
نکتهی کلیدی اما این است که تغییرِ روایت کافی نیست؛ باید تطبیق نهادی و بازتوزیع منابع نیز رخ دهد. بیانیههای انتقادی بدون سرمایهگذاری در صنایع دفاعی، زیرساختهای انرژی و غذا یا اصلاح بنیادین در سیاست تجاری و فناوری، به زبان نمادین تقلیل مییابد. بنابراین آنچه امروز از زبان کانادا و برخی رهبران اروپایی شنیده میشود، اگر به سیاستگذاری تبدیل نشود، صرفاً تبدیل به یک «شکل نوینِ محافظهکاری» خواهد شد: بهبودِ ابزارهای کاهش آسیب در حالی که بنیانهای نظام توزیع قدرت تغییریافته باقی میماند.
سرانجام باید پرسید آیا غرب هنوز آمادگی تحمل هزینههای استقلال راهبردی را دارد؟ آیا کشورهای میانی حاضرند از مزایای کوتاهمدتِ تبعیت صرفنظر کنند تا زیرساختهای تداومِ بلندمدت را بسازند؟ پاسخ به این پرسشها تعیینکننده خواهد بود. اگر تمایل به تحول واقعی وجود داشته باشد، آنچه امروز با اعتراضات دیپلماتیک آغاز شده میتواند به بازآفرینی یک معماری امنیتی - اقتصادی مبتنی بر قواعد مشترک و توزیعشده منجر شود.
نقطه محوری سخنان کارنی، نقد تمایل فراگیر به «کنار آمدن و سازش» است؛ همان گرایشی که کشورها را به اطاعت، سازگاری و سکوت سوق میدهد، به این امید که تبعیت بتواند امنیت بخرد. او این منطق را صریحاً رد میکند و تأکید دارد چنین معاملهای دیگر کار نخواهد کرد. این جمله کوتاه اما قاطع، پایان یک توهم دیرپا را اعلام میکند: این تصور که همسویی بیچون و چرا با آمریکا، مصونیت به همراه میآورد.
نگاه
گسست در نظام لیبرال
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها