10/بهمن/1404
|
07:02
نگاهی به دفتر شعر «تسکین» سروده سیدرسول پیره

نرم و آرام در سطح

م. الف. نیساری:‌ دفتر شعر «تسکین» را نشر چشمه در 82 صفحه منتشر کرده که اختصاص دارد به 47 شعر سپید سیدرسول پیره.
شعرهای این دفتر یکی دو سه و گاه چند تا در میان کوتاه است و این یعنی اگرچه رواج و رونق کوتاه‌سرایی 3-2 دهه اخیر، شاعر جوان 32 ساله این دفتر را یکسره تحت تاثیر قرار نداده اما بر او بی‌تاثیر هم نبوده است.
در شعر «یک» تعابیر نو و جالب و ناگفته‌ای دیده می‌شود. البته تعبیر «بستنی و فضای تجریش به بوی فروغ آغشته بود و...» را که به سطری از سطرهای ذیل نزدیک است، در شعری دیده‌ام:
«در صدایت دم‌کرده نعنا پنهان کرده بودی
در دهانت شعری از فروغ
و در قلبت کبوتری که خودش را مدام به پنجره می‌کوبد
من همه را پیدا کردم...»
تا اینجای شعر همه‌چیز خوب و تازه و شاعرانه است، اگرچه سطر اول کمی بی‌نمک است و در نوگرایی خود سطحی عمل کرده، چرا که هرچیز نویی الزاما مرغوب و جالب و زیبا نیست.
سطرهای بعدی شعر «یک» هم به‌خودیِ‌خود همان ویژگی‌های بند اول را دارد که در بالا مثال آورده شد اما بند دوم با بند اول و در نهایت هر سه بند ارتباطی با هم ندارند، مگر اینکه به ‌طور تقریبا گنگ و مبهم، در هاله‌ای از مه، ارتباط اندک اما کلی آنها را بتوان کمی احساس کرد:
«تو خندیدی
و باران مانده در انبار را فروخت
تو خندیدی
و دست‌هایم محصول بهتری داشت
من داشتم با دست‌هایم
شاخه‌ای را که از بهار بیرون مانده بود
به درخت برمی‌گرداندم»
کدام «درخت»؟ آیا با صرف آوردنِ «محصول» یا «محصول دست‌ها»، ما می‌توانیم و اجازه داریم که به آن شاخه بدهیم و آن شاخه را به «بهار» برگردانیم؟ آیا این معمابازی را می‌توانیم از جمله تمهیدات شعری به حساب آوریم؟
در شعر «دو» هم حسی است که از منطق شعری پیروی می‌کند و اجزایش در ارتباط با هم یکدیگر را تامین و تنظیم و مرتب و منسجم می‌کنند اما در کل، اثر بین شعر و یک حرف عاطفی باقی می‌ماند؛ چرا؟ برای اینکه نه شخصیت و شأن کلام و نه عاطفه آن غنی شده و نه به عمق رسیده است. از این رو مخاطب را در سطح خود، بی‌هیچ تاویل و حتی تفسیری باقی نگه می‌دارد. در صورتی که شاعر از تقابل بین تجدد و سنت و با ابزاری که در دست داشت یا می‌توانست به دست بگیرد، می‌توانست بکوشد بهترین نوستالژی را در این شعر القا کند:
«او هم مثل من
دلش برای زیارت لک زده
غمِ مرا درخت گردویی می‌فهمد
که بعد از نوسازی معابر شهری
از حیاط امامزاده بیرون افتاده است»
سیدرسول پیره سعی دارد نوع زبان خود را که زبان نرم و آرامی است و تا حدی هم به زبان نثر نزدیک است، به زبان گروس عبدالملکیان نزدیک کند؛ زبانی که نوع کشف‌های شاعر را نیز می‌سازد. او در این کار موفق است و مقلد نیست و استقلال نسبی خود را هم دارد اما کشف‌های شاعرانه و نوع زبانش هنوز چند پله از عبدالملکیان فاصله دارد؛ شاعری که کشف‌هایش کمرنگ است و گاه نیز به ثمر نمی‌رسد؛ مثل شعر «سه» که شاعر در آن از «پرنده‌ای می‌گوید که بال‌هایش تا هواپیما نمی‌رسید و اینک در هواپیماست، مثل دانش‌آموزی که ناظم از صف بیرونش گذاشته». شاعر از این وضع غمگین است و نیز از اینکه دیگر نمی‌تواند به شاخه‌های گیلاس نزدیک شود.
اول اینکه حرکت شعر کمی مصنوعی است و به ‌سختی می‌خواهد حرفش را برساند (یعنی اگر حرکت و فرمی طبیعی داشت، راحت حرفش را می‌زد و می‌رساند)، تا سطر آخر که ارتباط «نرسیدنش به شاخه‌های درخت گیلاس» با کلیت اثر نامعلوم است.
بعضی شعرهای این دفتر نیز به زیبایی از اول تا سطرهایی چند ساختارمندند و کلماتش را پابه‌پای هم پیش ‌آورده اما در یک سطر ناگهان غلظت کلمه‌ای، شعر را از حرکت طبیعی بازمی‌دارد، چرا که آن کلمه یا شعر را دچار شعار کرده، یا اینکه چندان در جای خود مناسب ننشسته است:
«در کودکی صدایم به گلی سرخ می‌رسید
بعد بر ابری معطل در گندمزار
در صدایم دو موذن خوش‌صدا
گل‌دسته‌ای کاشته بودند
لب که می‌گشودم
فیروزه کاشی‌اش
همه را مومن می‌کرد...»
سطر «همه را مومن می‌کرد» شعاری است. علت شعاری‌بودنش نیز برمی‌گردد به گوینده. یعنی اگر این «مومن‌شدن دیگران» را به خودِ اذان و شکل مقدس و هنری مسجد و گلدسته ربط می‌داد، نه به خودش، طبعا زهر شعار را می‌گرفت و حلاوتش را بر ذائقه مخاطب می‌نشاند.
بعد از این سطر، شعار ادامه می‌یابد، چرا که شاعر می‌گوید: «صدایم بزرگ و آبی می‌شود». بعد شعار همراه می‌شود با عاشقانه‌ای نابهنگام که بی‌هیچ تمهیدی، صرفا از یک حرف عاطفی می‌خواهد به یک حس عاشقانه نقبی بزند. بعد هم که سطرها سر به گنگی می‌زنند و کلام در نثر ادبی خود مطول می‌شود و در آخر هم با حرفی سطحی در ضعف کلام پایان می‌گیرد که بی‌شک این ضعف کلام با سطحی‌شدن حرف ارتباطی نزدیک دارد:
«صدایم بزرگ و آبی می‌شود
و تو در آن پیراهن می‌پوشیدی
نرم‌نرم
حیف که سخن نگفتم 
با مادر
با خنکای رودخانه
و با خاطره عطر و تصنیفی
تسلیم سکوت بودم
و دهان را تجربه نکرده بودم
بی‌تجربه دهان که باز کردم
آیات روشن گفت‌وگو
چون خون گرم پرنده‌ای
بر قلبم ریخت
آن که آمده بود
خرمنی از صدایم بچیند
با بوسه‌ای دهانم را چید»
اول اینکه دو تا «چید» در 2 سطر کوتاه نزدیک به هم خلاف نثر سلیس و روان و درست است، چه رسد به شعر. دوم اینکه شاعر خواسته این «خرمنی از صدا»ی آخر را به «گندمزار و موذن» سطر دوم و سوم ربط دهد و سطر آخر شعر را به وسط شعر که می‌خواهد عاشقانه شود اما این «بوسه» آخر ربطی به «دهان» وسط شعر پیدا نمی‌کند. ارتباط‌هایی از این دست به ظاهر، همین‌طور الله ‌بختکی است و از نوع این کلام که «حالا بگیم خودش یه ‌چیزی درمیاد» است.
در ضمن، حرف‌های قشنگ با شعر یا اصطلاحا شعر قشنگ فرق دارد:
«من خوشبین نیستم
به دهان‌هایی که راحت از فراموشی می‌گویند
و مترادف کلمه آفتاب را از بر نیستند
و برای احوالپرسی دایره‌المعارف‌های قطور را جست‌وجو می‌کنند...»
حرف‌هایی قشنگ که مطولند و زیاده‌گویی دارند، با سطرهایی که در ادامه سطرهای بالا می‌آیند اما در زیبایی و قشنگی و توضیحات خود مطول نیستند و در رمانتیک خود نیز زیبایند و عمیق:
«یکبار پیش از آنکه مادرم نماز صبح را بخواند
پروانه‌‌ای را دیدم
که صدای روشنی داشت
و طوری بر شانه‌‌ام نشست
انگار بر گل سرخی...
و من قدر گریه را فهمیدم
من بلد نیستم
برای زندانی‌ها از آزادی بگویم
برای گندمزاران از باران
برای سرطان از شفایافتگان
من بلد نیستم
اندوه را مثل نان تازه میان چند نفر تقسیم کنم
یا تراکتور غمگینی را تعمیر کنم»
تا اینجا خوب اما تراکتور غمگین را برای چه چیزی و چه کاری تعمیر می‌کنند؟ این دیگر گفتن ندارد، آن هم در شعر که چه؟ «تا یکبار دیگر زمینی را شخم بزند»؟
بعد هم این شعر آخر دچار پراکنده‌گویی می‌شود. 
در واقع پراکنده‌گویی و نبودِ انسجام بسیاری از شعرهای این دفتر از کار می‌اندازد؛ شعرهایی که می‌توانستند به دور از آن، چون درختی زیبا به بار بنشینند و بهار را ببینند و از کامل‌ شدن و تکامل ‌یافتن محروم نمانند.
دیگر اینکه شعر را در شعار پنهان‌کردن، آن هم در آخر شعر که ظاهری توجیه‌پذیر دارد اما در واقع با شعر فاصله دارد؛ سطری که می‌گوید: «فریاد که دهان نمی‌خواهد»؛ سطری که انگار شاعر ناگزیر و مجبور بود با آن شعر را تمام کند، چرا که سطر بهتری ندارد؛ شعری که بی‌شعار شروع شده‌ و حقیقت حرفش را نه مستقیم بازگو می‌کند، نه در شعارش می‌پیچند و نه صرفا بیانش می‌کند، بلکه آن را در کلامی مخیل که رنگ و بویی از عاطفه بر خود زده، نشان می‌دهد:
«قلبت
اعلامیه‌ای خونین است
که زیر پیراهنت پنهان کرده‌ای
چشمانت
دو تفنگچی که از قشون میرزا برمی‌گردد
صدایت را تازیانه زدی
اسبی که می‌خواست تمام دشت را بدود
به خیابان رفتی...»
از همین‌جا فاصله بین «اسبی که صداست و در دشت می‌دود و حالا می‌خواهد در خیابان برود» با ادامه شعر قطع می‌شود، زیرا شعر تمهیدی نیندیشیده برای پرکردن آن، پس شعار این وظیفه را برعهده می‌گیرد و طبعا شعر را تلف می‌کند:
«به خیابان رفتی
و خُرده‌های صدا را از گوشه و کنار جمع کردی
هرکس دهانش را برده بود
دیگر به خانه برنگشت
تو دهانت را برده بودی
اما دوست من
فریاد که دهان نمی‌خواهد»
بعضی شعرها نیز به گونه‌ای دیگر دچار شعار می‌شوند، چرا که صرفا با گفتن «هیچ چیز غمگین‌تر از این نیست» که شعر غمگین نمی‌شود و به عمق نمی‌رسد؟ بعد حرف از «خیاطی است که نمی‌داند که آستین‌های جانبازی را چگونه اندازه بگیرد». به ‌نظرم غمگینی و اندوه جانبازان فراتر از این حرف‌هاست و اندوه کسانی که خیاط آنان می‌شوند هم:
«هیچ‌چیز غمگین‌تر از این نیست
که خیاط لباس یک جانباز باشی
ندانی
آستین‌ها را چقدر اندازه بگیری»
یا حرف‌های کم‌اهمیتی که شاعر سعی دارد آن را به‌نوعی بااهمیت و خیلی مهم جلوه دهد:
«جنگ تمام شده بود
و سرباز مانده بود
با تنها گلوله‌اش باید چه ‌کار کند»
گاه نیز سیدرسول پیره می‌خواهد با «لغت‌کردن پرنده» شبیه یدالله رویایی شعر بگوید اما شعر و شگرد او را ندارد و عمق و کشف کارهای او را و در این کار کلمات اضافی «ناگاه» و «من» و «برای» هم بر مطول‌شدن و شکل‌نگرفتن این شعر می‌افزاید و نیز بی‌ارتباطی، چرا که «پرنده از دهان آسمان پرید نه از دهان قفس، پس چرا برای قفس خالی دانه می‌پاشی؟» حالا تصور می‌کنیم این کنایه از امری دیگری باید باشد اما کنایه از کدام کنایه که صرفا ساخته ذهن مخاطب نباشد و شاعر هم در آن دخالتی داشته باشد:
«پرنده آن لغت تنها بود
که ناگاه از دهان آسمان پرید
من
برای قفس‌های خالی دانه پاشیدم».

ارسال نظر