وعده و وعید یارو آمریکاییه
آن شب تا ساعت 2 بیدار بودم و فردا یک گزارش مفصل به امضای مدیر مدرسه و شهادت همه معلمها برای اداره فرهنگ و کلانتری محل و بعد هم دوندگی در اداره بیمه و قرار بر اینکه روزی ۹ تومان بودجه برای خرج بیمارستان به او بدهند و عصر پس از مدتها رفتم مدرسه و کلاسها را تعطیل کردم و معلمها و بچههای ششم را فرستادم عیادتش و دسته گل و از این بازیها... و یک ساعتی تنها در مدرسه قدم زدم و فارغ از قال و مقال درس و تعلیم و تربیت خیال بافتم... و فردا صبح پدرش آمد و سلام و احوالپرسی و گفت که یک دست و یک پایش شکسته و کمی خونریزی داخل مغز و از طرف یارو آمریکاییه آمدهاند عیادتش و وعده و وعید که وقتی خوب شد در اصل 4 استخدامش کنند و با زبان بیزبانی حالیم کرد که گزارش را بیخود دادهام و حالا هم که دادهام دنبال نکنم و رضایت طرفین و کاسه از آش داغتر و از این حرفها... خاک بر سر مملکت.
جلال آلاحمد
مدیر مدرسه
انتشارات امیرکبیر
صفحه ۸۱
***
نگاه اداری و نگاه جهادی
حاج آقا صرافزاده و حاج عبدالله مساله خرید بولدوزر را با مسؤول جهاد مطرح میکنند و صحبتشان منجر میشود به یک جلسه در بیابان، کنار جاده.
مسؤول جهاد جزوهای به نام «طلسم بشاگرد» نوشته است، در آن گفته است که برای نجات بشاگرد، کشور باید مانند مساله جنگ، با بشاگرد برخورد کند و همه امکاناتش را بسیج کند. همین نگاه در شخصیتهای دولتی و اداری هم وجود دارد، آنها که به بشاگرد میآیند، یا چیزی از آن میشنوند بسیار تحت تأثیر قرار میگیرند و ناراحت میشوند، اما وقتی به فکر عمل میافتند، به عادت کارهای دولتی، به طرحهای جامع و کلان فکر میکنند که اگر بخواهیم در منطقهای به این وسعت کار کنیم هزینه سنگین نیاز دارد و ما هم که چنین بودجههایی نداریم! پس رها میکردند و میرفتند.
نگاه حاج عبدالله و حاجآقا صرافزاده نگاهی مردمی و جهادی است که کار را با توانی که دارند شروع میکنند و حتی با کارهای ظاهراً کوچک وارد میشوند تا کمکم به کارهای بزرگتر برسند. حاجی راهسازی را با دست و بیل و کلنگ شروع میکند و ادامه میدهد تا ماشینآلات تأمین شوند. او اعتقاد دارد که خدا کار کردن ما را میبیند، اگر ما هم اخلاص داشته باشیم، هر جا لازم باشد، امکانات هم میرسد.
تا خمینیشهر
مؤسسه ایمان جهادی
صفحه ۲۰۱
***
صمد همیشه با ماست
کمی بعد با 5 تا بچه قد و نیمقد نشسته بودم سر خاکش. باورم نمیشد صمد آن زیر باشد؛ زیر یک خروار خاک...
تنها ماندم. تنها ماندیم. مهدی 3 ساله مرد خانه ما شد.
اما نه، صمد هم بود؛ هر لحظه، هر دقیقه. میدیدمش. بویش را حس میکردم.
آن پیراهن قشنگی را که از مکه آورده بود، اتو کردم و به جالباسی زدم؛ کنار لباسهای خودمان. بچهها که از بیرون میآمدند، دستی روی لباس بابایشان میکشیدند. پیراهن بابا را بو میکردند. میبوسیدند. بوی صمد همیشه بین لباسهای ما پخش بود. صمد همیشه با ما بود.
بچهها صدایش را میشنیدند: «درس بخوانید. با هم مهربان باشید. مواظب مامان باشید. خدا را فراموش نکنید.»
گاهی میآمد نزدیک نزدیک. در گوشم میگفت: «قدم! زود باش. بچهها را زودتر بزرگ کن. سر و سامان بده. زود باش. چقدر طولش میدهی. باید زودتر از اینجا برویم. زود باش. فقط منتظر تو هستم...»
بهناز ضرابیزاده
دختر شینا
[خاطرات قدمخیر محمدیکنعان]
انتشارات سوره مهر
صفحات ۲۴۸ و ۲۴۹
گزدآورنده، تقی دژاکام