محمدرضا قائمینیک*: اگر بپذیریم علوم اجتماعی اسلامی در دوره معاصر جامعه ایرانی یا حتی دیگر جوامع اسلامی در امتداد علم اجتماعی اسلامی و در میان آرای متفکران اجتماعی یا مدنی مسلمان قرار دارد، یحتمل پرسش از چگونگی «حل مساله یا کاربردیسازی علوم اجتماعی اسلامی در دوره معاصر» نیز باید حداقل، نسبتی با همین پرسش و پاسخ به آن، در گذشته داشته باشد. به تعبیر دیگر، آیا پرسش از چگونگی کاربردیسازی یا حل مساله علوم اجتماعی اسلامی، فقط پرسش امروز ماست یا در گذشته نیز وجود داشته و پاسخ یافته است؟ البته مقتضای مواجهه مسلمین با جهان معاصر میتواند پاسخ متفاوتی به این پرسش مشترک باشد و این یادداشت، تذکری نسبت به این پرسش و پاسخ است.
همانطور که میدانیم ابونصر فارابی در احصاءالعلوم، ۲ دانش فقه و کلام را در ذیل علم مدنی، به عنوان دانشهای مدنی اهل مدینه معرفی کرده است و در دیگر آثارش نظیر کتابالحروف، متذکر شده که کلام، دانش اقناع اهل مدینه و فقه، دانش تجویز احکام دینی است. متکلم با بهرهگیری از صناعاتی همچون جدل و خطابه، آنچه را توسط فیلسوف یا حکیم به برهان عقلی یافت شده است، برای عموم مردم اهل مدینه تبیین میکند. فقیه نیز با بهرهگیری از صناعت فقه، در فقدان نبی یا روسای مماثل، متکفل اداره مدینه است. با نظر به ضرورت اختصار در این یادداشت، با این ۲ مقدمه میتوان این پرسش را طرح کرد: در جهان فارابی، علم مدنی چگونه به حل مسائل مدینه میپرداخته و کاربردی بوده است؟
* صناعتهای علم مدنی در فارابی
اگرچه پاسخ تفصیلی به این پرسش، در این مجال مقدور نیست اما مروری مختصر بر آرای فارابی نشان میدهد او دانشهایی همچون کلام، فقه یا حتی اخلاق را که نقش اصلی در علم مدنیِ مسلمین داشتهاند، همواره با صنعت و صناعت گره میزند. متکلم با صناعاتی همچون جدل و خطابه و شعر، امتها یا مدینههای مختلف را نسبت به مبانی فلسفی اقناع میکند و حتی فلسفه نیز با صنعت برهان گره خورده است. در نظر فارابی، امتها، خواه امت یونان باشد و خواه امت اسلام، از خلال علماللسان یا زبانشناسی، «زبان خود را به فنون و صناعتی تبدیل میکنند که امکان آموزش و فراگیری آن را با سخن و گفتار فراهم کرده، حتی امکان دریافت دلایل سخنان آنان را نیز مهیا میکند» (فارابی،2006م؛ 85). او حتی نطق به معنای «قوه نفسانی ذاتیِ انسانی که فصل ممیزه انسان از حیوان است» (فارابی،1381: 61 و 62) را همان نیرویی میداند «که فراگرفتن معقولات و علوم و صنایع را برای انسان ممکن میکند و باعث وجود فکر و اندیشه میشود و با مدد همین نیرو است که آدمی میان کارهای نیک و بد فرق میگذارد» (همان، 62). صناعت فقه نیز در نظر فارابی، در مقام اداره مدینه است. «رهبرِ غیر مماثل، در اموری که تکلیف آن توسط رئیس اول مشخص نشده، به اصول مقدره رئیس اول مراجعه و از طریق آن، احکام امور مستحدثه و غیر مصرحه را استنباط میکند. در این صورت، رئیس سنت، به صناعت فقه نیازمند میشود و این صناعت است که انسان را قادر میکند به وسیله آن، همه امور و احکام وضع نشده توسط واضع شریعت را استخراج و استنباط و تکلیف امت را روشن کند. چنین کسی که متولی این امور است، باید «فقیه» باشد» (المله،50، مهاجرنیا،1380: 240).
* رابطه علوم طبیعی و صنعت با علوم انسانی و اجتماعی؛ گسست یا پیوست؟
بررسی رابطه فکری و کاری آگوست کنت و سنِ سیمون که مسؤول نشریه صنعت بود و تاثر هر دو از نقش صنعت در جهان مدرن، نشان میدهد جامعهشناسی نیز در بدو تکوین، نسبتی با صنعت و صناعت داشته است. بسط منطقِ علوم طبیعیِ مدرن (که در صنعت به محصول عینی و «کاربردی» میرسیدند) به علوم انسانی و اجتماعی، البته تنها در جامعهشناسی تحقق نیافت، بلکه آدام اسمیت نیز پس از نوشتن کتاب نظریه عواطف اخلاقی در جوانی، از خلال آشنایی با فیزیوکراتهای فرانسوی به ثروت ملل و طرح اقتصاد جدید رسید. رخدادی مشابه در دیگر علوم انسانی نیز رقم خورد. وامداری دکارت به گالیله یا کانت به نیوتن یا مارکس به زیستشناسی داروین شواهد متعددی است که نشان میدهد پیدایش علوم اجتماعی در دوره مدرن، در نسبتی با علوم طبیعی و صنعت رقم خورد و به همین دلیل، از آغاز، «کاربردی» و ناظر به «حل مساله» بود. به تعبیر دیگر در تعامل مستمری که میان جهان طبیعی انضمامی (که از خلال صنعت، نیازهای مادیِ انسان از جمله خوراک و پوشاک و گرما و سرما و نظایر آنها را حل میکرد) و جهان انسانی وجود داشت، اساساً مساله کاربردیسازی به مثابه مرحلهای متاخر از تکوین علم مطرح نمیشد. علم یا نظریه علمی، اگرچه مبتنی بر مبنای فلسفی، چارچوب نظری یا حتی روش تحقیق خاصی بود اما در نقطه آغاز و تکوین، چنان با مساله انضمامی و عینی پیوند داشت که حل مساله و کاربردی بودن جزء لاینفک آن بود. علم انسانی، در جهانی دیگر تکوین نمییافت که در مقام و موقعی دیگر، به کاربردیشدن یا حل مساله بینجامد یا نینجامد.
با این حال بخوبی میدانیم که موج اول فیزیوکراتیسم یا پوزیتیویسم که از خلال بسط منطق علوم طبیعی به علوم انسانی شکل گرفته بود، با چالشهایی مواجه شد و به دلیل جایگاه «معنا» در کنشهای انسانی، خواه فردی و خواه جمعی، این موج با افول همراه شد. در افواه عمومی در ایران چنین مشهور است که با دیدگاه دیلتای یا وبر یا نظایر آنها، علوم انسانی یا اجتماعی از علوم طبیعی منفک شدند. با این حال همانطور که ماکس وبر متذکر شده و مارتین هایدگر در تکمیل دیدگاه روانشناسیگرایانه دیلتای بیان میدارد، این فاصله میان علوم طبیعی و صنعت با علوم انسانی و اجتماعی، ادامه نیافت. وبر ریاضی را نیز امری فرهنگی میداند و در سخنرانی درخشان اواخر عمرش، علم به مثابه حرفه، متذکر میشود علم طبیعی نیز دانشی تاریخی است که در ادوار مختلف، اشکال مختلفی به خود میگیرد. به تعبیر دیگر، عبور از موج پوزیتیویسم و گذر از اینکه جهان و علم انسانی و اجتماعی تابعی از منطق حاکم بر علوم طبیعی و صنعت (حداقل آنطور که کنت معتقد بود) نیست، به معنای گسست میان علم طبیعی و صنعت از علوم انسانی و اجتماعی و تفکیک مرز میان آنها نیست، بلکه تغییر این رابطه به سوی علوم انسانی و اجتماعی و فرهنگی است: رخدادی که بعدها با تحول فیزیک نیوتنی به نسبیت عام و خاص اینشتین تکمیل شد و در علوم انسانی و اجتماعی، متفکرانی نظیر استیو فولر و میشل فوکو و توماس کوهن و برونو لاتور و نظایر آنها (و بسیاری از دیگر پژوهشگران مطالعات علم و تکنولوژی)، بر نقش پیشفرضها، زمینههای تاریخی یا اغراض روانشناختی بر فعالیت علمی دانشمندان علوم طبیعی و آزمایشگاهی تاکید کردند.
* مواجهه ۲ معنا و مصداق از صناعت و مسألهدار شدن «کاربردیسازی» علوم اسلامی
این مرور اجمالی که تفصیل آن، نیازمند تحقیق و پژوهشهای دیگر است، نشان میدهد در رابطه میان مبانی نظری (یا فلسفی) و کاربرد علوم، مفهومی به نام صنعت یا صناعت، هم در جهانی که فارابی وصف آن را برای ما گفته است و هم در جهانی که متفکران غربی آن را تجربه کردهاند، نقشی مهم برعهده دارد. با این حال این رابطه، دال بر ۲ مرحله متمایز نیست که در یک مرحله، دانشی نظری یا فلسفی تکوین یافته و در مرحلهای دیگر، با صناعتی خاص به کاربرد یا حل مساله بینجامد. کاربرد یا مساله، لزوماً فیزیکال یا مادی نیست و از این حیث، حتی دانشهای نظری نیز با صناعت، کاربردی بوده و مساله حل میکردهاند. برای فارابی، برهان، یکی از «صناعات» خمس است که مسائل فلسفی با آن حل و فصل میشود و فلسفه، «کاربرد» مییابد. کلام، با صناعت «جدل و خطابه»، کاربردی است، همانطور که منطق صنعتی که گالیله بنیان آن را بر ریاضیات مینهاد، برای دکارت مبنای توضیح فلسفی (ریاضیاتی) خدا و نفس در تاملاتی در فلسفه اولی بود. دکارت نیز قصد داشت با روش «هندسهدانان»، خدا و نفس را ثبات کند و روش هندسهدانان، شکل از صناعتی بود که گالیله بنیان آن را میگذاشت. از این منظر، کاربردیسازی یا حل مساله، مرحلهای متمایز از علم نبوده تا تبدیل به معضله یا problematic این علوم، در مرحلهای متفاوت از مرحله تکوین علوم باشد. نظریه علمی، زمانی نظریه علمی محسوب میشود که حل مساله کند و کاربردی باشد؛ پیش از آن، علم یا نظریه علمی نیست.
با این توصیف، به پرسش ابتدایی برگردیم؛ چرا «کاربردیسازی یا حل مساله»، تبدبل به مساله علوم اجتماعی اسلامی در دوره معاصر شده است؟ پاسخ این پرسش بیتردید وجوه و ابعاد مختلفی دارد اما شاید از مرور نکات فوقالذکر بتوان وجهی از پاسخ به این پرسش را در توجه به تمایز وجودی (یا هستیشناختی) صناعت گذشته و معاصر دنبال کرد. صناعتی که فارابی، خواه در علم مدنی و خواه در علوم طبیعی از آن سخن میگوید، در نسبت طبیعت و مابعدالطبیعهای است که به تعبیر ارنست کاسیرر، بر بنیان substance یا جوهر نشسته است و اعراض دیگر، بر این جوهر مینشینند و از این ترکیب، جهان انسانی و طبیعی تکوین مییافته است، در حالی که صناعت جدید، با نفی رابطه طبیعت و مابعدالطبیعه سنتی، جهان را بر functionهای ریاضیاتی بنیان نهاده که قوام آنها بر سوژه انسانی (خواه سوژه فردی و خواه اینترسوبژکتیویتیِ جمعی) است. صنایع طبیعی از اتوموبیل و قطار و هواپیما تا رایانه و هوش مصنوعی یا حتی صناعات علوم اجتماعی (از جمله صناعات زبانی و دولت، بازار، ارتباطات اجتماعی و نظایر آنها)، همه و همه فاقد بعد جوهری و ترکیب ماده و صوت (جسمیه و عنصری و معدنی) هستند. فارابی حتی زبانشناسی را مبتنی بر طبایع انسانی توضیح میدهد، در حالی که زبانشناسی مدرن معاصر غربی، عمدتاً متکی بر قواعد قراردادی و اینترسوبژکتیو است.
این گسست و تمایز هستیشناختی میان صناعات اسلامی و غربی و درگیری روزمره ما مسلمان و ایرانیان با صناعات مدرن غربی، شاید یکی از زمینههای اصلی مساله شدن کاربردیسازی علوم اسلامی و تلقی آن به مثابه مرحلهای متمایز از مرحله تکوین نظریه علمی باشد. ما در یک جهان، اخلاق و فقه و کلام و فلسفه اسلامی یا حتی طب و معماری اسلامی را میآموزیم و در جهانی دیگر، درگیر محصولات کابردی وارداتی غربی هستیم؛ فاصله این ۲ جهان که به تدقیق زمانی، از دوره رنسانس غربی در سدههای 13 به بعد برمیگردد (یعنی آنگاه که نگاه جوهری به جهان، جای خود را به نگاه مبتنی بر بنیان ریاضیاتی نهاد و میتوان رد پای آن را در آرای افرادی نظیر نیکولاس کوزانوس یا جوردانو برونو یافت)، باعث شده این تصور برای ما پیش آید که تکوین و تحصیل علوم اسلامی، در شاخههای مختلف آن، در جهانی به دور از کاربرد رقم میخورد و نیازمند مرحلهای دیگر است تا این علوم اسلامی در نسبت با محصولات جهانِ مدرن غربی، کاربردی شود و به حل مساله بینجامد.
از این منظر، شاید طرح پرسش مجدد از ماهیت علوم اسلامی (اعم از فقه، کلام، فلسفه، اخلاق، طب، معماری، هنر و نظایر آنها)، فرآیند تکوین آنها و نحوه کاربردی بودن و حل مساله آنها در زمینه تاریخی - اجتماعی که در آن تکوین یافتهاند (که همان پرسشِ روششناسی بنیادین تکوین نظریههای علمی است) بتواند پرسش از راهکارهای کاربردیسازی و حل مساله این علوم در دوره معاصر را رنگ و رویی دیگر ببخشد. از این منظر، همانطور که دکتر مرتضی فرهادی متذکر شده، سنت، حداقل در اسلام و ایران، در مقابل صنعت نبوده، بلکه بر فراز آن است؛ سنتی که در زمان اوج خود، از خلال صنعت، کاربردی بوده و حل مساله میکرده است، اکنون نیز میتواند از همین جهت، کاربردی باشد و حل مساله کند.
* عضو هیات علمی دانشگاه رضوی