میلاد جلیلزاده: «بازی خونی» یکی از فیلمهای بخش مسابقه فجر چهلویکم بود که تا آستانه جشنواره فجر سال بعد، هنوز نوبت اکران آن فرا نرسیده بود اما پس از اتفاقات دیماه ۱۴۰۴ و ورود برخی عناصر تروریست خارجی به داخل کشور جهت ایجاد آشوب و مصادره مطالبات مردم، از آنجا که موضوعش ارتباط دقیقی با چنین رویدادی پیدا میکرد، ابتدا در تلوبیون اکران آنلاین و رایگان شد و سپس روی آنتن تلویزیون رفت. این شبیه همان اتفاقی بود که در خردادماه همین سال برای فیلم سینمایی«خدای جنگ» افتاد و به دلیل تناسبی که موضوع آن با جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران داشت، بدون بلیتفروشی سینمایی، مستقیما روی آنتن تلویزیون رفت. «بازی خونی» داستانی واقعی را در اوایل دهه ۶۰ روایت میکند. گروهکی افراطی به نام سربداران که مائوئیست هستند، با تحریک حزب بعث عراق، با سازماندهی در قالب گروههای مسلح و چریکی، در جنگلهای اطراف شهر آمل مستقر شده و قصد دارند با حملهای غافلگیرانه، شهر را تصرف کرده و پس از آن به سمت تهران حرکت کنند تا حکومت مرکزی سرنگون شود. در این بین گروههایی متشکل از نیروهای اطلاعات سپاه و همچنین چریکهای طرفدار جمهوری اسلامی، سعی دارند با شناسایی افراد این گروه، جلوی خرابکاریها و جنایاتشان را بگیرند. ارسطو خوشرزم، سارا حاتمی، پیام احمدینیا، مهیار شاپوری، کیسان دیباج و لیندا کیانی از جمله بازیگران این فیلم هستند و حسین میرزامحمدی که پیش از این «کت چرمی» را ساخته بود، با بازی خونی دومین کارگردانیاش را در سینمای بلند تجربه کرده است. با حسین میرزامحمدی گفتوگویی انجام دادهایم که با توجه به شرایط امروز جامعه، فراتر از بحثهای فنی و زیباییشناختی درباره فیلم، در بعضی از فرازها به موضوعات اجتماعی هم ربط پیدا میکند.
***
* آقای میرزامحمدی! فیلم اول شما اجتماعی بود و فیلم دومتان تاریخی- امنیتی است. اما با توجه به اتفاقاتی که در جامعه افتاده، میتوان گفت فیلم دوم هم در لایههای عمیقتر خود مفاهیم اجتماعی دارد و حداقل اکنون امکان تفسیر اجتماعی از آن وجود دارد؛ چگونه پس از آن فیلم تصمیم گرفتید سراغ این سوژه بروید و فضای کار را به این شکل تغییر دهید؟
این موضوع تا حدی به علایق شخصی من در حوزه ژانر در سینما بازمیگردد. فیلم «کت چرمی» در حوزه داستانهای اجتماعی و تا اندازهای معمایی بود و در «بازی خونی» نیز همان تم جاسوسی - معمایی را داریم. از منظر ژانر، هر 2 فیلم با هم قرابت دارند، اگرچه در سوژه و دنیای داستانی 2 جهان متفاوت هستند. این مساله، علاوه بر من به دغدغههای شخصی آقای مسعود هاشمینژاد، نویسندهای که چند سال است با او همکاری میکنم نیز مربوط میشود. ما هر 2 به این سوژهها علاقه داریم. در سینمای ایران اساساً بسیاری از حوزههای جاسوسی و معمایی به اتفاقات و التهابات دهه ۶۰ مرتبط هستند. پس از مطرح شدن این ایده و گفتوگو درباره آن، وارد مرحله فیلمنامه شدیم و تلاش کردیم ایدهها و تفکرات خود را با همراهی و تعامل دیگر دوستان پیاده کنیم و به سمت سینمایی شدن ببریم؛ به گونهای که حداقل از کلیشههای دهه شصتی سینمای ایران فاصله داشته باشد. در مرحله ساخت هم خیلی تلاش کردیم کارگردانی و فرم اثر، از لحاظ الفبای تصویری به گونهای باشد که این مدل فیلمبرداری و کارگردانی تا حدی تازگی داشته باشد.
* خود شما وقتی سراغ ساخت چنین سوژه مهمی رفتید که نهتنها در سینما، بلکه در جای دیگری نیز کمتر به آن پرداخته شده بود، به چه نکتهای توجه کردید؟ چه چیزی در این سوژه بود که باعث انتخاب آن شد؟
در سینمای به اصطلاح استراتژیک، مهمترین ضعف در فیلمهای مرتبط با قهرمان و ضدقهرمان این است: مهمتر از چگونگی به تصویر کشیدن قهرمان، نوع نمایش ضدقهرمان است. اساساً تنها هنگامی میتوان به کنش قهرمانانه و همذاتپنداری با قهرمان رسید که ضدقهرمان بهدرستی ترسیم شده باشد. ضدقهرمان باید باهوش باشد، منفعل نباشد، باید کنش و عمل داشته باشد. در این صورت، وقتی قهرمان در نهایت او را شکست میدهد، عملیات به اندازه کافی بزرگ، مهم و حماسی به نظر خواهد رسید. این امر تنها زمانی محقق میشود که ضدقهرمان درست به تصویر کشیده شود. ما با توجه به ملاحظات و محدودیتهای موجود، تلاشمان بر این بود که حداقل بتوانیم زیست و ایدئولوژی ضدقهرمان را بهدرستی ترسیم کنیم و مهمتر از همه، او را تا جای ممکن هوشمند نشان دهیم. این رویکرد از این جهت مهم بود که بالاخره آنها عملیاتی طراحی کرده بودند که در صورت موفقیت، میتوانست منجر به سقوط شهر آمل شود. از آنجا که آمل از نظر استراتژیک شهر بسیار مهمی بود، با این کار عملاً میتوانستند شمال کشور و سپس تهران را به دست آورند. این یک عملیات بزرگ با تفکری بزرگ در پشت آن است. این تفکر از کجا میآید؟ از الگوی چریکی مائو که میگوید از شهرهای کوچک و از دل جنگلهایی که میتوان در آنها پنهان شد، به صورت پارتیزانی به شهر حمله کنید، درگیری و ترور ایجاد کنید و سپس دوباره به جنگل بازگردید. اگر این تفکر را درست ترسیم کنی، وقتی نشان دهی که قهرمان توانست این عملیات را خنثی کند، آنگاه عمل قهرمان بزرگ و مهم جلوه خواهد کرد.
* چقدر از این روایت کاملاً مستند بود و چقدر به ضرورتهای دراماتیک و برای جذابیت سینمایی، از تخیل استفاده کردید؟
اساساً در داستانهایی که تاریخی هستند و فکتهای تاریخی دارند، ما ملزمیم که خط روایی واقعیت را حفظ کنیم. ما نیز خط روایی واقعیت را حفظ کردیم اما در دل پرداخت به داستان، یک سری خردهداستانهایی اضافه کردیم که بخشی از آن، تخیل ما بود. با این حال، شخصیتهایی که وجود داشتند، بیشتر مبتنی بر واقعیت هستند.
* شما سراغ چهرههای گرانقیمت بازیگری نرفتید؛ چطور به چنین تصمیمی رسیدید و آیا از نتیجه راضی بودید؟
این یک بحث مفصلی است که به این فیلم محدود نمیشود. خود من با بازیگران چهره کار کردهام اما در «بازی خونی» سعی کردم بازیگرهایی را انتخاب کنم که بتوانند به کار من کمک کنند و همراه مدل کار من باشند. چون مدل میزانسن و دکوپاژی که من در فیلم انجام داده بودم، ساده نبود. برایم مهم بود که بازیگرها بتوانند قلباً همراه باشند و اعتماد کنند. شاید اگر الان برگردم، روی نقش اصلی کمی بیشتر تامل میکردم و شاید بیشتر چکشکاریاش میکردم، ولی در کل با کسانی کار کردم که به نظرم خیلی همراه بودند و با تمام سختی کار کنار میآمدند. گاهی صحنههایی داشتم که لانگتیک بود و بازیگرها باید از تپه و کوه بالا میرفتند و تیراندازی میکردند و کارهای سخت و نفسگیری باید انجام میدادند که از لحاظ بدنی و استقامت، نیروی بسیاری میطلبید. جاهایی احتمالاً بدن کم میآورد. همه اینها در کار دخیل بود اما در این فرمی که من انتخاب کرده بودم، برایم مهم بود که بتوانم با همین سبک، کار را پیش ببرم و به چنین دوستان و بازیگرانی نیاز داشتم.
* به نظر میرسد لوکیشنهای فیلم شما واقعی هستند و از دکور استفاده نکردید؛ این درست است؟
بله، من تاکید زیادی دارم که تا جایی که میشود لوکیشن واقعی باشد و سراغ ویرژوال نرویم. برای همین، پروسه پیشتولید ما طولانی بود، چون تاکیدم بر این بود که لوکیشنها باید در یک استان متمرکز باشد. اگر قرار است مازندران باشد، مازندران و اگر استانی دیگر بود، از اول تا انتها همانجا باشیم. تقریباً کل نوار شمالی را با آقای جعفری و دوستانشان رفتیم و ما هم در بعضی قسمتها به آنها اضافه میشدیم. کل نوار شمالی از استان گیلان تا گلستان را رفتیم و نهایتاً در گرگان و شهرهای اطرافش کار را انجام دادیم.
* این روش، کار فیلمبرداری را سختتر نمیکند؟
از آنجا که هم آقای برازنده و هم آقای جعفری با تفکر و ایدهای که من داشتم موافق بودند و قبول داشتند که وقتی به جای دکور، لوکیشن انتخاب میکنیم، فیلمبردار میتواند دستش برای حرکت دوربین باز باشد، با ما همراه بودند. فکر میکنم در نهایت این همراهی و همفکری، کار را برای ما سختتر نکرد. آقای پروینی هم به عنوان تهیهکننده و باقی دوستان هم لطف کردند و چیزهایی را که لازم بود از لحاظ لوازم صحنه و لجستیک در اختیار ما قرار دادند.
* پیش از این، وقتی جنگ ۱۲ روزه اتفاق افتاد، فیلم «خدای جنگ» هم که همراه با فیلم شما در همان جشنواره چهلوسوم بود، به جای اکران، مستقیماً در تلویزیون نمایش داده شد و حالا برای شما هم همین اتفاق افتاده؛ ارزیابی شما از چنین تصمیماتی چیست؟ از این مدل راضی هستید؟
برای هر فیلمسازی، مخصوصاً برای سازندگان این مدل فیلمها، جذاب است که کارشان روی پرده اکران شود، چون اساساً ما فیلم را برای پرده ساختهایم اما تلویزیون هم وقتی کاری را پخش میکند، مخصوصاً در این گونه فیلمها، فضای جدیدی باز میشود. خیلی به دور از واقعیت نیست اگر بگوییم این نوع فیلمها در حال حاضر مخاطب بیشماری ندارد. یعنی مخاطب خاص خودش را دارد که این نیاز به یک آسیبشناسی دارد و باید فهمید چرا اصلاً فیلم استراتژیک مخاطب ویژه و زیادی ندارد. ولی در هر حال، فکر میکنم بستر تلویزیون با توجه به تمام کموکاستیهایی که دارد، بالاخره قشر مخاطب هدف خودش را دارد و میتواند فیلم را به آنها برساند و مخاطبانش حتی اگر بیشتر نشود، حداقل هماندازه اکران پردهای خواهد بود.
* ما وقتی که فیلم شما را در جشنواره دیدیم، یا حتی زمانی که سال تحویل شد و وارد ۱۴۰۴ شدیم، اصلاً تصور نمیکردیم چه سالی را پیش رو داریم. فکر میکردیم سختترین سال همانی بود که در بهارش هلیکوپتر رئیسجمهور سقوط کرد و همه شوکه شده بودیم، ولی نمیدانستیم قرار است سال عجیبتری را تجربه کنیم و از آن موقع تا حالا کلی اتفاق افتاده است. خود شما وقتی گروههایی وارد کشور شدند تا اعتراضات مردمی را مصادره کنند، ماجرایی که شبیه به آن را در فیلمتان روایت کرده بودید، به عنوان کسی که این فیلم را ساخته بود، یاد محتوای فیلم خودتان افتادید؟
ابتدا اجازه دهید این را عرض کنم که هیچ کنشی را نمیتوان به قومیت خاصی منتسب کرد. هر قومی با هر گویش و هر تفکری، بلوچ، ترک، کرد، عرب یا هر گروه دیگر، همه ایرانیاند و در چارچوب کشور ایران هستند. گروههای رادیکال میتوانند از هر تفکر یا قومیتی، چه داخلی و چه خارجی باشند. نکته بعد اما اینکه من وقتی «بازی خونی» را ساختم، در ماجرای آن یک کلیدواژه بسیار مهم وجود داشت و آن «مردم» بودند. در بهمن ۶۰، اگر حکومت و نظام پشتوانه مردم را نداشت، شهر آمل سقوط میکرد. این را نباید فراموش کنیم. همیشه در هر کاری که در مملکت صورت میگیرد و در هر برههای، یادمان نرود که مردم هستند پشت ما ایستادهاند. ما باید آنها را فراموش نکنیم، قدرشان را بدانیم و به آنها اهمیت بدهیم. واقعه آمل مصداق حضور مردم در صحنه است و این خیلی مهم است. اگر برگردیم و ششم بهمن سال ۶۰ را با ششم بهمن ۱۴۰۴ مقایسه کنیم و در سکوت، خدای خودمان را قاضی بکنیم، به این جواب میرسیم که چقدر مردم در اولویت تفکر تصمیمگیران ما بودهاند. برای همین این کلیدواژه برای من مهم بود؛ مردم ایستادند و شهر را نجات دادند، پس باید هوای مردم را داشته باشیم.
* وقتی اتفاقات بزرگ و مهم اینچنینی در کشور به وجود میآید و چالشهایی ایجاد میشود، بسیاری میگویند کاش مردم تاریخ میخواندند. اما ممکن است همه اهل مطالعه نباشند. یعنی نمیشود چنین توقعی داشت که همه کتاب بخوانند؛ به نظر شما سینما چه تأثیری میتواند در این زمینه داشته باشد؟
اهمیت سینما را قبل از اینکه مردم ما درک کنند، باید تصمیمگیران ما درک کنند. اگر آنها بدانند سینما چه تأثیری میتواند در تعیین تفکر یک جامعه، نوع زیست یک جامعه، ایدئولوژی یک جامعه و حرکت هدفمند یک جامعه داشته باشد و بدانند این چیزها در همه دنیا چقدر مهم است، آنگاه اتفاقات مثبتی میتواند بیفتد. اگر این دوستان اهمیت و جایگاه سینما و اصلاً هنرهای نمایشی، یعنی غیر از سینما، تئاتر و همه اینها را کاملاً و صادقانه درک کنند، قطعاً با ساخت فیلمهای متنوع در ژانرهای متنوع با سوژههای متنوع، میتوانند مخاطبان بیشماری را به سینما بیاورند. باید ارزش سینما را به آنها بگوییم. یعنی احترام به سلیقه و تفکر مخاطب ارزشگذاری شود و آن وقت مردم هم درک میکنند؛ حالا یا کتاب بخوانند، تاریخ بخوانند یا همین که در بستر سینمای کشور، تاریخ را ببینند. سینما همیشه بر ناخودآگاه مردم تأثیر میگذارد و نفوذ میکند.
* احتمالا آیا نکات دیگری هم هست که بخواهید بگویید و پرسشهای ما بهانه طرح شدنشان را ایجاد نکرد...
بله. آدم میتواند خیلی حرفها را درباره خیلی از اتفاقات بزند اما نکته مهمی هست که به این روزهای جامعه ما ربط پیدا میکند و فکر میکنم حرف خیلی مهمی است. ما باید کاری کنیم که اعتماد مردم به قشر هنرمند برگردد. به هیچ کس دیگر کاری ندارم. وقتی میبینی به عنوان هنرمند، یک روز به خاطر یک سری اتفاق تشویق میشوی و یک روز دیگر به بدترین مدل و با بدترین حرفها و رفتارها تنبیه میشوی، یعنی یک جای کار میلنگد. این میزان تشویق و تنبیه که اینقدر نوسانی است، یعنی یک جای کار ما دارد میلنگد. یا ما یک جایی داریم کاری را اشتباه انجام میدهیم، یا اینکه شرایط جامعه کاری کرده که مخاطب با ما اینطور رفتار کند. از یک آدم غربی، از جان فورد یک مثال میزنم تا حرفم روشنتر شود. او میگفت سینما به مثابه شغل من است. من صبح به صبح که از خواب بیدار میشوم، باید بروم در مغازهام و کرکره را بدهم بالا و کار کنم. اتفاقا در این شرایط و در این اوضاع و احوال و در این ماجراهاست که کار ما و نقش فکری و فرهنگی و هنری و اجتماعی ما باید بیشتر به چشم بیاید ولی الان کاملا برعکس به نظر میرسد. یعنی کاری کردهایم که سینماگر و اصلا هنرمند در این بزنگاهها به منفعلترین حالت ممکن خودش درمیآید. پس حتما یک جای کار ما میلنگیده است.
* من احساس میکنم اهالی سینمای ما کاربران فضای مجازی را با «مردم» مساوی میگیرند و در آن فضا خیلی راحت میشود به آنها فشار آورد. مثلا میتوان لشکر سایبری روانه کرد و هنرمندان را در حبابی شناختی از جامعه قرار داد.
بله! مجازی یک فضای اینچنینی است. خود من هم به این درد دچار شدهام. ببینید من به برنامهای رفتم برای همین فیلم «بازی خونی». قبل از آن به آقای پروینی (تهیهکننده) عرض کردم لطفا گفتوگویی که میکنیم فقط درباره فیلم باشد. بعد با خودم فکر کردم نیازی نیست حتما گفتوگو درباره فیلم باشد. به خودم گفتم من چقدر جانب احتیاط را دارم رعایت میکنم. از چه دارم میترسم؟ از کاری که دارم میکنم؟ آیا کسی که الان میرود در مغازهاش برنج میفروشد، نان میفروشد، از چنین چیزی میترسد؟ من چرا باید بترسم؟ من از کارم که نباید شرمزده باشم و خجالت بکشم. ما هر ماه در این مملکت با یک سری قوانین درست یا غلط، خوب یا بد، همه چیزهایی که نقد به آنها وارد است، داریم زندگی میکنیم. آقای شاهسواری در نشست جشنواره فجر حرف خوبی زد. گفت زندگی را که نمیتوانیم متوقف کنیم و بایستیم و هیچ کاری نکنیم تا ببینیم تکلیف چیست. انگار الان زندگی مردم ایران «پاز» شده. در کار ما هم این قضیه شکل گرفته و قطعاً فضای مجازی در این وضع خیلی موثر بوده است. من این حرفها را درباره خارجیها میزنم چون در آن فضا زیست کرده ام. وقتی من این حرف را بزنم از دل جایی دارم حرف میزنم که زیست کردهام، جایی که درس خواندم، جایی که 7-6 سال از عمرم را گذاشتم و با اینکه اصلا آدم رادیکالی نیستم و به شیوه اداره مملکت هم نقد دارم اما این را دیدهام که آن خارجیها دلشان به حال ما نسوخته است. قطعا هیچ کس غیر از مردم در این چهار گوشه مملکت، دلش به حال ما نمیسوزد. ما در این مملکت خودمان، برای خودمان و برای تفکر و زیست خودمان، باید خودمان تصمیم بگیریم. اتفاقاتی بدتر از ماجراهای بعد از انقلاب که نداریم. اگر رجوع کنیم به همان اوایل دهه ۶۰، میبینیم که مملکت ما در چه وضعی بود. برای همین حرف شما درست است که به گذشته نگاه کردن و تاریخ را مرور کردن، میتواند باعث شود یک سری چیزها از آن بفهمیم. من فکر میکنم الان خیلی خیلی مهم است که جامعه به حالت عادی خودش برگردد که البته یک ذره کمکاری و بیتوجهی از آدمهای تصمیمگیر و مسؤولان در این زمینه میبینم. آقا یک ذره در این شرایط مردم را دریابید! از این «پاز» بودن زندگی نجاتشان بدهید، از این بلاتکلیفی نجاتشان بدهید تا برگردند به حالت عادی. فکر میکنم هنر و هنرمند سینما و تئاتر و اصولا کار سرگرمی، الان خیلی میتواند کارکرد مناسبی داشته باشد. باز هم نگاه نکنید که فحش میدهند. اتفاقا ما باید مردم را دریابیم و کار خودمان را بکنیم. ولی ما در یک بلاتکلیفی افتادهایم. اتفاقا الان وقت آن است که سازمانها و جاهای مختلف بیایند و فراتر از فیلمهای استراتژیک، یک ذره دست بگذارند روی چیزهایی که به فضای اجتماعی کنونی ما ارتباط پیدا میکند. یعنی آنها بیایند روی این چیزها سرمایهگذاری کنند. یک ذره، یکی دو سال به این سبک پیش بروند. این کار، تغییر تفکر عجیبی نمیخواهد.