25/بهمن/1404
|
01:31
پروژه اپستین؛ اعتراف ناخواسته تمدن غرب به بی‌اخلاقی

حراج انسانیت

گروه اندیشه: آیا ماجراهای پرونده جفری اپستین فقط یک «رسوایی جنسی» است یا شکافی عمیق در پرده‌ تمدنی غرب که برای لحظه‌ای، چهره‌ واقعی پشت ویترین را نشان داده است؟ پرسش اصلی این است: چگونه چنین فسادی می‌تواند سال‌ها در قلب قدرت‌های سیاسی، اقتصادی و رسانه‌ای غرب لانه کند، بدون آنکه ساختارهای مدعی «آزادی»، «حقوق بشر» و «شفافیت» آن را افشا کنند؟ اینجا دیگر سخن از یک فرد نیست، سخن از روح یک تمدن است که سال‌هاست در قبال لذت و قدرت، حاضر شده روح خود را معامله کند؛ همان تصویری که قرن‌ها پیش در قالب دکتر فاستوس و بعدتر در تعبیر «انسان فاوستی» به آن اشاره شده بود.
* از اپستین تا ساختار قدرت
اپستین یک تبهکار معمولی نبود؛ او در قلب شبکه‌ای از ثروت، سیاست و سرگرمی رفت ‌و آمد داشت، در حالی که متهم اصلی در پرونده‌ای بود که پای ده‌ها دختر نابالغ را وسط می‌کشید. سال‌ها قبل از بازداشت در سال ۲۰۱۹، گزارش‌ها و شهادت‌ها درباره سوءاستفاده او از دختران نوجوان وجود داشت اما روابط پشت‌پرده و نفوذش در میان نخبگان باعث شد سال‌ها از مجازات جدی فرار کند. این واقعیت که کسی با چنین پرونده‌ای می‌تواند در بالاترین سطوح قدرت رفت‌ و آمد کند، سؤال مهمی را پیش می‌کشد: آیا مشکل، «یک هیولای فردی» است یا فرهنگ و ساختاری که برای لذت و قدرت، چشمان خود را بر رنج ضعیف‌ترین‌ها می‌بندد؟
در روایت رسمی تمدن غرب، ما با جامعه‌ای مواجهیم که خود را پرچم‌دار حقوق بشر، کرامت انسان، آزادی فردی و حاکمیت قانون معرفی می‌کند اما پرونده‌هایی مانند اپستین نشان می‌دهد همین شعارها پوششی می‌شود برای پنهان کردن مناسبات عریان قدرت؛ مناسباتی که در آن بدن انسان، بویژه بدن زنان و کودکان، به کالایی لوکس در بازار لذت ثروتمندان تبدیل می‌شود. در اینجا «آزادی» نه آزادی انسان، بلکه آزادی بی‌قید سرمایه و غریزه است؛ آزادی‌ای که اگر ثروت و نفوذ کافی داشته باشی، حتی می‌توانی قانون را خم کنی و عدالت را معلق نگه داری.
پرونده جفری اپستین اگر صرفاً به عنوان یک انحراف شخصی تحلیل شود، بخش مهمی از حقیقت پنهان می‌ماند. مساله اصلی نه یک فرد، بلکه شبکه‌ای از روابط قدرت، ثروت و نفوذ است که امکان تداوم چنین فسادی را فراهم می‌کند. اپستین در خلأ عمل نمی‌کرد؛ او در بستری رشد کرد که در آن سرمایه می‌تواند قانون را به تعویق بیندازد و قدرت می‌تواند اخلاق را تعلیق کند. وقتی فردی متهم به سوءاستفاده سازمان‌یافته از کودکان، سال‌ها در حلقه نخبگان سیاسی و اقتصادی رفت‌ و آمد دارد، پرسش از «نظام نظارتی» به پرسش از «ساختار تمدنی» تبدیل می‌شود. اینجا فساد نه یک حادثه، بلکه نشانه‌ای از شکاف میان ادعاهای حقوق بشری و واقعیت مناسبات قدرت است. اپستین را می‌توان نماد لحظه‌ای دانست که پشت‌صحنه امپراتوری لذت و سرمایه آشکار شد؛ لحظه‌ای که نشان داد چگونه در غیاب معیارهای متعالی اخلاقی، آزادی می‌تواند به پوششی برای عدم ‌پاسخگویی بدل شود و انسان، به ابزاری در بازی قدرت.
در منطق سرمایه‌سالار مدرن، هر آنچه قابل تبدیل به «ارزش مبادله» باشد، دیر یا زود کالایی می‌شود؛ حتی بدن انسان. پرونده اپستین تنها نمونه‌ای افراطی از روندی است که سال‌ها در لایه‌های فرهنگی و رسانه‌ای غرب عادی‌سازی شده است. از صنعت پورنوگرافی تا تبلیغات و سرگرمی، بدن به ابزاری برای سود و لذت تبدیل و مرزهای اخلاقی به تدریج جابه‌جا شده‌. در چنین فضایی، فاصله میان «نمایش بدن» و «معامله بدن» کاهش می‌یابد. اپستین محصول فرهنگی است که در آن، لذت فردی به ارزش محوری بدل شده و هر قید اخلاقی به عنوان محدودیت آزادی بازتعریف می‌شود. وقتی لذت و سود در رأس هرم ارزش‌ها قرار گیرد، کرامت انسانی به مفهومی نسبی و قابل چانه‌زنی تبدیل می‌شود. آنچه در این میان به حراج گذاشته می‌شود، فقط جسم قربانیان نیست، بلکه معنای انسان بودن است. پرسش اساسی این است: آیا تمدنی که بدن را به کالای لوکس بدل می‌کند، می‌تواند همچنان مدعی دفاع از کرامت انسان باشد؟
* انسان فاوستی؛ از نمایشنامه تا واقعیت
قرن‌ها پیش کریستوفر مارلو در نمایشنامه‌ دکتر فاستوس، تصویری از انسانی ارائه داد که برای دستیابی به دانش، قدرت و لذت بی‌حد، حاضر است روحش را به شیطان بفروشد. این تصویر بعدها در آثار متفکرانی مانند اسوالد اشپنگلر، به «انسان فاوستی» تعمیم یافت؛ انسانی که شاخصه تمدن غرب مدرن معرفی شد؛ یعنی موجودی بی‌قرار، تشنه‌ تسلط و آماده برای پرداخت هر هزینه‌ای در راه سلطه.
اشپنگلر از «فرهنگ فاوستی» سخن می‌گفت؛ فرهنگی که میل دارد مرزهای جغرافیا، طبیعت و حتی اخلاق را در هم بشکند و جهان را به یک میدان گسترده‌ سلطه و بهره‌برداری تبدیل کند. در این نگاه، انسان غربی مدرن در برابر وعده‌ قدرت تکنیکی، سلطه علمی و پیشرفت اقتصادی، روح خود را واگذار کرده است؛ روحی که می‌توانست معنویت، اخلاق و محدودیت‌های خودخواسته را برای حفظ کرامت انسان به رسمیت بشناسد.
در دکتر فاستوس، قهرمان اصلی، دانشمند درخشان و موفقی است که همه‌ مرزهای متعارف دانش - فلسفه، پزشکی، حقوق و الهیات - را درنوردیده اما قانع نیست؛ او قدرت بیشتر، لذت بیشتر و نوعی تسلط فراانسانی بر جهان می‌خواهد و برای این خواسته، روحش را به شیطان می‌فروشد. این معامله، جوهر استعاره‌ فاوستی است: ترجیح قدرت، لذت و تسلط، بر نجات روح، اخلاق و حدود.
اسپنگلر در «افول غرب»، غرب مدرن را «فرهنگ فاوستی» می‌نامد؛ فرهنگی که «روح» آن میل بی‌پایان به توسعه، تسلط و گسترش است؛ خواه در قالب تسخیر سیاسی، خواه اقتصادی و خواه فنی. در این روایت، غرب خود را در قالب «فتح بی‌پایان» تعریف می‌کند؛ از قطب شمال و جنوب تا اعماق تکنولوژی و داده، و برای این فتح، عملاً پذیرفته هر چیز دیگری - از طبیعت گرفته تا بدن انسان و نهایتاً خود روح انسانی - به «ماده‌ خام» قابل معامله تبدیل شود. تعبیر «بشر فاوستی» که در برابر لذت و قدرت، روحش را به شیطان فروخته، دقیقاً بر همین نقطه انگشت می‌گذارد: بر تبدیل هستی انسان و جهان به سوخت پروژه‌ قدرت.
در این چارچوب، اپستین نه یک «استثنا»، بلکه یک داستان کاملاً فاوستی است؛ انسانی با دسترسی به شبکه‌های مالی و سیاسی جهانی که بدن کودکان و نوجوانان را تبدیل به کالایی در بازار لذت می‌کند و در عوض، از نوعی مصونیت سیاسی و حقوقی بهره‌مند می‌شود. آنچه او فروخته، فقط بدن قربانیانش نیست، روح خودش را نیز در این معامله با «قدرت» و «نفوذ» به حراج گذاشته و ساختارهایی که او را تحمل و تغذیه کردند نیز کمابیش در همین معامله شریکند.
پرونده اپستین در این چارچوب، دیگر حادثه‌ای اتفاقی نیست، بلکه نمونه‌ای عینی از انسانی است که در منطق فاوستی رشد کرده؛ انسانی که بدن دیگران، بویژه ضعیف‌ترین‌ها را ماده خام لذت خود می‌بیند و روابط قدرت را سپری برای مصون ماندن از پیامدهای اخلاقی و حقوقی اعمالش قرار می‌دهد. به بیان دیگر، اپستین نه یک «استثنا»، بلکه بخشی از واقعیت نهفته در دل تمدن مدرن غربی است.
مفهوم «انسان فاوستی» تصویری از بشری است که در عطش بی‌پایان قدرت و لذت، حاضر به معامله با هر نیرویی می‌شود. این استعاره در دنیای مدرن، معنایی تمدنی پیدا کرده است؛ تمدنی که پیشرفت تکنیکی و سلطه اقتصادی را معیار برتری می‌داند و برای گسترش نفوذ خود، مرزهای اخلاقی را نسبی می‌کند. اپستین را می‌توان تجسم فردی این روحیه دانست؛ انسانی با دسترسی به شبکه‌های جهانی که از روابط قدرت برای مصونیت بهره می‌گیرد. در این چارچوب، مساله فقط انحراف اخلاقی یک فرد نیست، بلکه فرهنگی است که میل به تسلط را تشویق می‌کند و موفقیت را با میزان نفوذ و ثروت می‌سنجد. انسان فاوستی در نهایت با خلأیی مواجه می‌شود که با هیچ قدرتی پر نمی‌شود و همین خلأ او را به سوی افراط‌های بیشتر سوق می‌دهد. پرسش این است: آیا این مسیر، سرانجامی جز فرسایش معنای انسان و سقوط اخلاقی خواهد داشت؟
* اومانیسم یا اصالت نفس اماره؟
یکی از مهم‌ترین ادعاهای تمدن غرب مدرن، اومانیسم است؛ مکتبی که با کنار گذاشتن خداوند و امر قدسی، انسان را محور و معیار همه چیز معرفی می‌کند. در ظاهر، این یعنی دفاع از کرامت انسان، عقلانیت، آزادی و خودآیینی اما وقتی خدا، معنویت و هر مرجع متعالی کنار گذاشته می‌شود، «انسان» دقیقاً به چه معناست؟ انسانی که قرار است معیار همه ‌چیز باشد، کدام بعدش محور شده است: عقل اخلاقی یا نفس شهوانی و میل به سلطه؟
اومانیسم در عمل، به «اصالت نفس اماره» تبدیل شده است؛ یعنی تقدیس میل، خواست و لذت انسان، بدون آنکه معیاری برتر برای مهار و هدایت آن وجود داشته باشد. وقتی خدا و امر قدسی به حاشیه رانده می‌شود، مرز نهایی «حق» و «باطل» به قراردادهای انسانی سپرده می‌شود؛ قراردادهایی که خود تحت نفوذ قدرت، ثروت و منافع گروه‌های مسلط شکل می‌گیرد. در چنین فضایی، اگر ثروت و رسانه و قدرت در اختیار داشته باشی، می‌توانی حتی تعریف «انسان» و «آزادی» و «حق» را هم به نفع خود بازنویسی کنی.
پرونده اپستین از این منظر، یک نشانه تکان‌دهنده است؛ انسانی که در ظاهر، در جهان سکولار و اومانیستی زندگی می‌کند اما در باطن، نفس خود را خدا کرده است. کودک، کرامت انسانی، حیا، خانواده و عدالت، همه به عواملی فرعی تبدیل می‌شوند که اگر مانع لذت و قدرت شدند، باید دور‌ زده شوند. اینجا دیگر اومانیسم از دفاع از «انسان» عبور کرده و به دفاع از «نفس بی‌مهار» رسیده است.
* تمدن مصرف، بدن بی‌حریم و عادی‌سازی فساد
برای فهم عمق ماجرا باید به فرهنگی نگاه کنیم که بدن را به مهم‌ترین سرمایه هویتی انسان تبدیل کرده است. در بخش مهمی از فرهنگ رسانه‌ای و سرگرمی غرب، بدن - بویژه بدن زن - همزمان ابزار تبلیغ، کالای مصرفی و موضوع خیال‌پردازی جمعی است. صنعت پورنوگرافی، صنعت مد، تبلیغات و حتی بخشی از سینما و موسیقی، از این منطق واحد پیروی می‌کنند: بدن هرچه عریان‌تر، جذاب‌تر و قابل معامله‌تر و سودآورتر.
در چنین فضایی، تعجبی ندارد که مرزهای اخلاقی به تدریج جابه‌جا شود. ابتدا عریانی و شهوت‌انگیزی به نام آزادی بیان و هنر عادی می‌شود؛ بعد روابط خارج از چارچوب خانواده، با عنوان حق انتخاب فردی، تثبیت می‌شود و کم‌کم هر قید اخلاقی که بخواهد لذت فرد را محدود کند، به عنوان «سرکوب» و «تحمیل سنتی» به حاشیه رانده می‌شود. نتیجه چیست؟ جامعه‌ای که در آن، ثروتمندانی مانند اپستین می‌آموزند بدن دیگران هم می‌تواند «محصول لوکس» باشد؛ کافی است شبکه‌ای از واسطه‌ها، پروازهای اختصاصی، جزایر خصوصی و روابط سیاسی فراهم شود تا یک بازار سیاه رسمی‌نشده اما واقعی شکل بگیرد.
مساله فقط «فساد جنسی» نیست، بلکه منطق کلی تمدنی است که همه چیز - از طبیعت گرفته تا بدن انسان - را به «منبع» و «ماده خام» برای مصرف و لذت تبدیل کرده است. این همان چیزی است که برخی آن را «مادی‌گرایی ساختاری» نامیده‌اند؛ مادی‌گرایی‌ای که روح، معنا، قدسیت و حیا را به موانعی در برابر «آزادی مصرف» تقلیل می‌دهد.
* استثنا یا روایت فشرده‌ تاریخ غرب؟
آیا آنچه در پرونده اپستین رخ داد، استثنایی بر تاریخ غرب است یا روایتی فشرده از حقیقت پنهان این تاریخ؟ برای پاسخ، کافی است چند سطر از تاریخ استعمار را مرور کنیم: قرن‌ها برده‌داری، تجارت انسان، بهره‌کشی از بدن سیاه‌پوستان در مزارع، استعمار جنسی در مستعمرات و تبدیل ملت‌های کامل به ابزار تولید ثروت برای امپراتوری‌های اروپایی. در همه این موارد، بدن انسان - نه فقط یک فرد، بلکه نژادها و ملت‌ها - به کالایی برای قدرت و سرمایه تبدیل شد.
امروز هم اشکال جدیدی از همان منطق را می‌بینیم. توریسم جنسی در برخی کشورهای فقیر، بازارهای جهانی برده‌داری نوین، قاچاق انسان و شبکه‌های سازمان‌یافته‌ای که از فقر و ضعف کشورهای دیگر برای تغذیه‌ شهوت و لذت ثروتمندان جهان بهره می‌گیرند. اپستین در این میان، فقط یک گره آشکارتر در زنجیره‌ای طولانی است؛ تفاوتش شاید فقط در این باشد که رسوایی او به شکلی رسانه‌ای شد و نام‌های بزرگی در اطرافش دیده شدند.
از این منظر، پرسش «استثنا یا قاعده؟» معنای تازه‌ای می‌یابد. شاید درست‌تر باشد بپرسیم: آیا تمدنی که در سطح جهانی، قرن‌ها بدن انسان را ابزار کار، سرباز جنگ، کالای برده‌داری و امروز بدن زن و کودک را محصول بازار لذت کرده، می‌تواند ادعا کند ماجرای اپستین فقط یک تصادف تاریخی است؟
تاریخ غرب پر است از لحظاتی که انسان به ابزار سود و سلطه تقلیل یافته است؛ اپستین در این زنجیره، حلقه‌ای آشکارتر است، نه متفاوت‌تر. اگر گذشته را ببینیم، این رسوایی بیشتر شبیه ادامه یک منطق است تا یک حادثه نادر. پرسش اصلی باقی می‌ماند: آیا تمدنی که بارها انسان را وسیله کرده، می‌تواند این ‌بار خود را بی‌تقصیر بداند؟
* بحران معنا در قلب مدرنیته
بخش مهمی از مشکل، به بحران معنا در جهان مدرن بازمی‌گردد. وقتی همه چیز - از هستی تا اخلاق - در چارچوب «جهان مادی» و «منفعت این‌جهانی» تعریف شود، انسان دیر یا زود با خلأ معنایی مواجه می‌شود. در غیاب خدا، وحی و امر قدسی، دیگر معیار متعالی برای سنجش خوبی و بدی وجود ندارد؛ هرچه هست، قراردادهای جمعی، احساسات اکثریت و منافع قدرت‌های مسلط است.
این خلأ معنایی، خود را در شکل‌های متنوعی نشان می‌دهد. از افسردگی‌های گسترده در جوامع مرفه، تا میل دائم به مصرف، سرگرمی و لذت‌جویی افراطی. انسان، وقتی معنای عمیق زندگی را گم می‌کند، می‌کوشد این خلأ را با هیجان‌های سریع و سطحی پر کند؛ از خرید و سفر و نمایش ثروت، تا افراط در روابط جنسی و تجربه‌های بی‌قاعده. اینجاست که اومانیسم بدون خدا، آرام‌آرام به فرهنگ «اصالت لذت» تبدیل می‌شود و نفس اماره، تاج پادشاهی بر سر می‌گذارد.
در چنین فضایی، کسی مثل اپستین، اگر ثروت و شبکه ارتباطی لازم را داشته باشد، نه یک «هیولای عجیب»، بلکه محصول منطقی فرهنگی است که سال‌هاست لذت را بر هر چیز مقدم و هر قید اخلاقی را نسبی و قابل مذاکره معرفی کرده است.
* آیا راه دیگری ممکن است؟
نقد تمدن غرب، اگر صرفاً به نفرت و احساس فروکاسته شود، خود تبدیل به بی‌راهه‌ای دیگر می‌شود. مساله این نیست که «غرب، تماماً شر» و «غیرغرب، تماماً خیر» است، بلکه مساله این است که باید شجاعت دیدن تناقض‌های درونی تمدنی را داشت که خود را معیار نهایی انسانیت می‌داند.
از دل همین نقد است که می‌توان راه‌های دیگری را تصور کرد؛ راه‌هایی که در آنها، انسان نه خدای خود، بلکه مخلوقی مسؤول در برابر خالق، دیگران و طبیعت است. در چنین نگاهی، آزادی بدون اخلاق، پیشرفت بدون معنویت و قدرت بدون پاسخگویی، از پیش محکوم به فساد است. کرامت انسان، نه به این معنا که «هرچه می‌خواهم، حق من است»، بلکه به این معنا که «من در برابر هرچه می‌کنم، در سطحی فراتر از خودم مسؤولم» تعریف می‌شود.
شاید امروز، جهان بیش از هر زمان دیگری نیازمند بازگشت به معنایی است که در آن، روح انسان قابل معامله با هیچ لذت و قدرتی نیست؛ معنایی که در آن کودک، بدن، حیا، خانواده و عدالت، خطوط قرمزی‌اند که هیچ قرارداد سیاسی و توافق پشت‌پرده‌ای نمی‌تواند آنها را قربانی کند.
* پرسش‌هایی که باید بماند
پرونده اپستین دیر یا زود از صفحه اول خبرها کنار می‌رود؛ مانند بسیاری از رسوایی‌های دیگر که آمدند و رفتند اما پرسش‌هایی که این ماجرا پیش روی ما می‌گذارد، نباید به این سرعت فراموش شود:
آیا تمدنی که در آن می‌توان با پول و نفوذ، سال‌ها عدالت را معلق کرد، واقعاً می‌تواند مدعی «الگوی نهایی انسانیت» باشد؟
آیا فرهنگی که بدن انسان را تا این حد به کالا تبدیل کرده، می‌تواند از کرامت انسان سخن بگوید؟
آیا اومانیسم بدون خدا، در نهایت به چیزی جز اصالت دادن به نفس اماره و لذت بی‌مهار می‌انجامد؟
و سرانجام، آیا وقت آن نرسیده به جای شیفته شدن به ظواهر تکنولوژی، رفاه و شعارها، به روح پنهان تمدن‌ها نگاه کنیم و بپرسیم: این تمدن، در قبال لذت و قدرت، چه چیزی را قربانی کرده است؟
شاید پاسخ نهایی هنوز روشن نباشد اما یک چیز مسلم است: پرونده‌هایی مانند اپستین تنها یک هشدار اخلاقی نیستند؛ آیینه‌ای‌اند که اگر با شجاعت در آنها بنگریم، چهره‌ «انسان فاوستی» زمانه‌مان را در آن خواهیم دید؛ چهره‌ای که باید درباره‌اش تصمیم بگیریم: آیا می‌خواهیم همچنان در معامله‌ای نانوشته، روح خود را در برابر لذت و قدرت واگذار کنیم یا در برابر آن مقاومت می‌کنیم؟

ارسال نظر
پربیننده