حمام رفتنهای بچگی ما!
در همين شبهاى ماه رمضان كه ما دور هم مىنشينيم و مىگوييم ماه رمضان جديد آمد، بايد مواظب باشيم و به خودمان فكر كنيم، ولى مانند كسى هستيم كه به حمام آمده است، ولى نه براى تطهير، كه براى بازى. وقتى بچه بوديم، نزديك عيد كه مىشد، ما را به حمام میفرستادند. چند تا بچه بوديم، بدجنس و بازیگوش. گاهى 3 ساعت در حمام مىمانديم؛ آن هم حمامهاى قديمى كه خزينه داشت. همديگر را مىزديم و پوست همديگر را مىكنديم و صاحب حمامى چقدر ما را دعوا مىكرد! بعضى وقتها هم بيرونمان مىكرد، ولى وقتى مىآمديم خانه، پشت گوشها و پاهامان همه كثيف مانده بود. مادر ما هم كه خيلى دقيق بود، پشت گوشها و آرنجهاى ما را نگاه مىكرد و مىپرسيد: اينها چيه؟! ما را تنبيه مىكرد و گريه مىكرديم. ما حمام رفته بوديم اما بازى كرده بوديم. در مقام تطهير نبوديم. رمضانها آمده و رفته، اما ما لَعْبِ به رمضان داشتهايم و جدى نبودهايم. ماه رمضان كه شهرِ طهور، شهرِ تمحيص، ماه طهارت، ماه شستوشو است اما ماه شستوشوى ما نبوده است.
علی صفاییحائری/ اخبات
نشر لیلهالقدر - صفحه ۳۱
***
ماجرای یک کتابخانه شخصی نفیس
میرزاحسین [متخلص به وفا، جد مادری قائممقام] مردی بود بینهایت جوانمرد و دستودلباز... کتاب تنها عشق پرخرج میرزاحسین بود و شهرت داشت که او نفیسترین و نادرترین کتابخانه شخصی را که یک فرد بهتنهایی قادر به تهیه آن در ایران باشد، جمعآوری کرده است...
میرزابزرگ [پدر قائممقام] گفت: «شما خود میدانید که عادت عموی من هرگز بر این نبوده است که ذرهای از درآمدی را که از مقامش عاید او میشود، پسانداز نماید.... تنها متاع گرانبهایی که فعلاً در دست عموی من است کتابخانه اوست که به نظر او تاکنون در حدود 250 هزار روپیه خرج آن شده است... مبلغ عاید از این فروش تنها پولی خواهد بود که ما در آینده برای ادامه زندگانی خواهیم داشت. از این رو عموی من از من خواسته است از شما بپرسم آیا حاضر هستید مسؤولیت این کتابخانه را به عهده بگیرید و آن را با خود به هندوستان ببرید و در آنجا برای ما به فروش برسانید؟... اگر آغامحمدخان شیراز را فتح نماید، سرنوشت ما سرنوشت سختی خواهد بود. مرگ محتمل است و فقر مسلم... در چنین مواقعی است که جواهرآلات به درد میخورد. بسیاری افراد که هممقام ما هستند، جواهرات دارند و ما نداریم. میهماندوستی عموی من همواره بر درآمدش میچربید... اگر شما حاضر هستید مسؤوليت فروش کتابخانه را به عهده بگیرید، در این صورت عموی من میل دارد شما را فردا ملاقات کند و کتابها را پیش از بستهبندی به شما نشان بدهد.»
من مسؤولیت کتابخانه میرزاحسین را با همان شرایطی که پیشنهاد شده بود پذیرفتم... روز بعد به خانه میرزاحسین رفتم... تعداد کتابها را در حدود ۶۰۰ جلد تخمین زدم (بعدها معلوم شد ۷۵۵ جلد بوده است.) و چه نسخههایی! با نادرترین و نفیسترین روکشها، زیباترین خطوط و تذهیبهایی که امکان تصورش میرفت. همانطور که قبلاً گفتهام جلد برخی از آنها از ورقهای نازک طلا، همراه با میناکاری فراوان و جواهرنشان از جواهرات کوچك كه بهطور پراكنده روی آنها نشانده بودند. سایر جلدها از نوعی مقوای روغنی، جلایافته، منقش به نقشهای رنگین و رنگهای درخشانی بودند که ایرانیان در آفریدن آن بسیار ماهرند... در میان این کتابها شاهنامهای بود متعلق به سلطان محمود غزنوی که در آن حواشی و یادداشتهای گوناگونی دیده میشد که میگفتند شاید از زبان خود فردوسی نقل شده است. میرزاحسین مرا در حالی که اشك بر گونههایش جاری بود پذیرفت و گفت: «کتابهایی که شما در اینجا میبینید، تنها ثروتی است که همیشه حرص جمعآوری آن را داشتهام و در راهشان وقت و پول فراوان نهادهام. برخی از این کتب حقیقتاً از جد و پدر ارباب فعلیام لطفعلیخان به من رسیدهاند و هدف من و میرزابزرگ همواره این بوده است که بعد از مرگم این کتابها به خود لطفعلیخان برسد. لیکن تقدیر طور دیگر خواست و حال نیز هر آنچه خدا بخواهد همان خواهد شد. معلوم نیست فروش اینها مرا از گدایی نجات خواهد داد یا نه!»
من چند روزی همراه میرزابزرگ به بستهبندی کتب مشغول بودم و تعجب خود را از اینکه طی این کار میرزاحسین را هیچ ندیدم، با او در میان گذاشتم. میرزابزرگ جواب داد: «ای داد! عموی من هرگز تحمل دیدن این منظره را نخواهد داشت و من از شما تمنا دارم در صحبتهای بعدی که با او خواهید نمود، هرگز کلمهای درباره کتابخانهاش بر زبان نرانید.»
سر هارد فورد جونز
آخرین روزهای لطفعلیخان زند
هما ناطق و جان گرنی
انتشارات امیرکبیر - از صفحات ۳۲ تا ۴۰
گردآورنده، تقی دژاکام