مهدی حسنی: حمله به ایران آخرین میخی بود که بر نظم لیبرال جهانی میشد کوبید و اکنون دوباره روزگاری است که «آنارشی» و سیاست قدرت ظهور کرده است. این مضمونی است که در یکی از تازهترین یادداشتها در رسانۀ آمریکایی «نشنال اینترست» به آن پرداخته شده است. این رسانه بر آن است حمله به جمهوری اسلامی ایران شاید تنها یک رویداد باشد؛ اما قابلیت آن را دارد که در تاریخ از آن به عنوان یک نقطۀ عطف مهم نام برده شود.
نویسنده معتقد است جنگ جاری میان آمریکا- اسرائیل/ جمهوری اسلامی ایران، به روشنی نشان میدهد چه میزان بافتههای تئوریک لیبرال در رابطه با نظام بین الملل نادرست بود: «3 دهه پس از پایان جنگ سرد، سیاستگذاران بر این باور بودند «آنارشی» حاکم بر سیاست جهانی را میتوان از طریق نهادهای بینالمللی، وابستگی متقابل اقتصادی و هنجارهای مشترک مهار کرد. این فرض بر این باور استوار بود که وقتی قواعدی شکل بگیرند، بهتدریج «خودپایدار» خواهند شد. اما واقعیت در حال شکلگیری در خاورمیانه چیز دیگری را نشان میدهد: نظم در نهایت نه فقط به قواعد؛ بلکه به توانایی واقعی برای اجرای آنها وابسته است».
به باور نویسنده، اقدام تجاوزکارانۀ آمریکا در حمله به ایران، حتی با تجاوزهای پیشین آمریکا هم تفاوت داشت و به روشنی نقطۀ عطفی در بازگشت آنارشی و سیاست قدرت به جامعۀ بینالملل و مرگ نظم لیبرال بود: «پژوهشگران و تحلیلگران بارها اشاره کردهاند نظم لیبرال پس از سال ۱۹۹۱ نه در یک فروپاشی ناگهانی، بلکه بهتدریج فرسوده شد؛ زیرا فاصله میان آرمانهای هنجاری و تواناییهای واقعی به حدی رسید که دیگر قابل جبران نبود. جنگ ایران این فرسایش را آشکار کرده است. ایالات متحده برای اقدام نظامی علیه ایران نه به دنبال کسب تأیید سازمان ملل رفت و نه حتی مانند سال ۲۰۰۳ در جنگ عراق تلاش کرد ائتلافی از داوطلبان تشکیل دهد. دولت ترامپ نیز برای توجیه بمبارانها به استدلالهای اخلاقی یا آرمانگرایانه متوسل نشده است. توضیح ترامپ بسیار سادهتر و عملگرایانهتر بوده است: ایالات متحده از حکومت ایران خوشش نمیآید و قدرت نابود کردن آن را دارد و اکنون در مسیر انجام همین کار است».
این وضعیت به روشنی نشان میدهد چگونه موازنه قدرت در حال بازیابی خود در جهان است: «بر این اساس، نظام بینالملل اکنون در حال بازآرایی بر پایه منطق موازنه قدرت است. در این بازآرایی، غرب همچنان یکی از قطبهای اصلی باقی مانده است، هرچند دیگر از نظر ایدئولوژیک یکپارچه نیست. ایالات متحده آشکارا به سمت استفاده از قدرت نظامی بهعنوان ابزاری مشروع برای شکل دادن به نظم جهانی حرکت کرده است. اروپا نیز، با وجود تأکید لفظی بر چندجانبهگرایی، همزمان گستردهترین برنامه تجدید تسلیحات خود در دهههای اخیر را در واکنش به تهاجم روسیه آغاز کرده است. همانطور که فردریش مرتز صدراعظم آلمان در مونیخ اعلام کرد نظم جهانی، حتی در بهترین حالت خود نیز دیگر آن چیزی نیست که میشناختیم. چرخش راهبردی برلین به سوی بازدارندگی و تقویت نظامی، نه یک تغییر صرفاً لفظی، بلکه نشانهای از بازتنظیم ساختاری است. در منطقه هند–اقیانوس آرام نیز ژاپن دگرگونی مشابهی را تجربه میکند و برای نخستین بار از سال ۱۹۴۵ در حال گسترش تواناییهای نظامی تهاجمی خود است؛ اقدامی که در واکنش به قدرتنمایی چین و تهدیدهای کره شمالی انجام میشود».
نویسنده به روشنی نشان میدهد در چنین شرایطی که سیاست قدرت، به عرصه بازگشته است، چطور خلأهای جدید در منطقه غرب آسیا میتواند عرصۀ کشاکشهای جدید و نبردهای تازه باشد. به باور نویسنده بازیگریهای جدید میتواند به رهبری کشورهایی باشد که خود را ذیل پیمان آبراهام تعریف کردهاند یا در بلوک مقابل باشد و یا اینکه عرصۀ شکنندهای مانند عراق بدل به زمین بازی کشورهای مختلف شود. پیشبینی او این است که در این دوران جدید نقش نیروهای محور مقاومت هم تغییر جدیای خواهد کرد و شاید مهمترین تغییر نقش برای حوثیها باشد؛ جایی که آنان کنترل یکی از مهمترین کانالهای جهان را در اختیار دارند.
مهمترین بخش متن اما فراز پایانی آن است؛ جایی که آغاز دوران جدید را به روشنی اعلام میدارد: «اگر جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ آغازگر دوران «تکقطبی» تحت رهبری آمریکا بود، حمله به تهران نشانه پایان قطعی توهمات پس از جنگ سرد است. جهان به گذشته بازنمیگردد؛ اما بار دیگر با واژگانی آشنا سخن میگوید: آنارشی بینالمللی بهعنوان ساختار، منافع ملی بهعنوان قطبنما و قدرت بهعنوان اصل سازماندهنده مشترک. واقعگرایی بازگشته است. اکنون پرسش این است: چه کسی نظمی را که از دل آن شکل میگیرد، رقم خواهد زد؟».
سلام بر آنارشی
ارسال نظر
پربیننده