۰۱/تير/۱۴۰۵
|
۱۳:۱۷

اروپا بین دو انتخاب! 

رضا رحمتی: جنگ آمریکا علیه ایران را می‌توان مهم‌ترین گرانیگاه چرخش سیاســــت بازدارندگی و سیاست خارجی اروپا از آمریکا نیز قلمداد کرد. در روزهای اخیر شاهد اوج‌گیری تنش در روابط میان ایالات متحده و اتحادیه اروپا بوده‌ایم که موضوع «ایران» را محور کشمکش کرده‌اند. 
دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا پس از استنکاف اروپا از همراهی با آمریکا در مساله ایران، به صراحت اختلافات بین اروپا و آمریکا تشدید شده است. این تحلیل تلاش می‌کند تا ابعاد سیاسی، عملیاتی و راهبردی این تحولات را بررسی کند و به این سوال پاسخ دهد که آیا واقعاً می‌توان به فضای جداشدگی کنونی آمریکا و اروپا اعتنایی داشت یا مسیر اروپا و آمریکا کماکان به هم متصل است.

اروپا گرفتار تناقض‌های راهبردی
تناقض بنیادی اروپا در این است که هم‌زمان یک قدرت بزرگ اقتصادی و یک بازیگر ژئوپلیتیکی وابسته است. اتحادیه اروپا از نظر تولید ناخالص داخلی، تجارت جهانی، استانداردسازی صنعتی و نفوذ مقرراتی، وزنی هم‌تراز قدرت‌های بزرگ دارد و حتی در برخی حوزه‌ها تعیین‌کننده قواعد بازی جهانی است اما این قدرت اقتصادی به توان سخت امنیتی ترجمه نشده است. اروپا برای بازدارندگی راهبردی، چتر هسته‌ای، توان اطلاعاتی پیشرفته و حتی لجستیک نظامی در بحران‌های بزرگ همچنان به ایالات متحده وابسته است. در نتیجه، شکافی عمیق میان «قدرت اقتصادی» و «قدرت امنیتی» شکل گرفته که پایه اصلی ضعف ساختاری اروپا را می‌سازد. این شکاف باعث شده اروپا در معادلات ژئوپلیتیکی نتواند متناسب با وزن اقتصادی‌اش عمل کند و یکی از این موارد، اوکراین و دیگری گرینلند بوده است. 
در بحران‌های امنیتی بزرگ، از اوکراین گرفته تا تنش‌های خاورمیانه و رقابت قدرت‌ها در مناطق راهبردی مانند قطب شمال، اروپا بیشتر نقش پشتیبان مالی یا دیپلماتیک را ایفا می‌کند، در حالی که تصمیم‌سازی سخت و تعیین خطوط قرمز امنیتی عملاً در واشنگتن انجام می‌شود. به بیان دیگر، اروپا در تعیین هنجارها و مواضع سیاسی‌ای فعال است که واشنگتن تعریف کرده و در عین حال در اعمال قدرت قاطع و شکل‌دهی به موازنه قوا زیردست واشنگتن است؛ وضعیتی که آن را به بازیگری «تبعی» تبدیل کرده است، نه «راهبردساز». 
ریشه این تناقض به هویت تاریخی پروژه اروپایی برمی‌گردد؛ اتحادیه‌ای که پس از جنگ جهانی دوم بر پایه مهار ملی‌گرایی نظامی و جایگزینی قدرت سخت با همگرایی اقتصادی و حقوقی شکل گرفت. این مدل در دوران ثبات نسبی بین‌المللی کارآمد بود اما در دوره بازگشت رقابت قدرت‌های بزرگ، ضعف‌هایش آشکار شده 
است. 
اروپا هنوز با منطق قواعد، مذاکره و وابستگی متقابل فکر می‌کند، در حالی که محیط امنیتی پیرامونش بیش از پیش با منطق بازدارندگی، فشار و قدرت عریان تعریف می‌شود. نتیجه، قاره‌ای است که از نظر هنجاری بلندپرواز است، اما از نظر ابزارهای تحمیل اراده، محدود و وابسته باقی مانده است.

اروپا در یک ماه گذشته 
سخنان پدرو سانچز (نخست‌وزیر اسپانیا)، جورجیا ملونی (نخست‌وزیر ایتالیا)، کارل بیلدت (وزیر خارجه سابق سوئد)، حتی با وجود دشمنی ذاتی مرتس با ایران، سخنان فردریش مرتس (صدراعظم روانی آلمان)، حالا امانوئل مکرون (رئیس‌جمهور فرانسه)، حتی نافرمانی سست کی‌یر استارمر (نخست‌وزیر انگلیس) در عدم همراهی در جنگ با ایران و جدا کردن خط اخلاقی و حتی برخی در محکومیت حملات علیه ایران جدی‌ است و باید آن ‌را تلاشی برای جدا شدن از خط هژمونیک آمریکا قلمداد کرد. این موضوع را حتی در قضیه گرینلند یعنی خاک اروپا هم نمی دیدیم.
اروپا در لحظه تاریخی بازی‌سازی امنیتی قرار گرفته، باید دید آیا می‌تواند آن را صورت‌بندی مفهومی کند یا اعتیاد به دنباله‌روی (Bandwagoning) اجازه این کار را نمی‌دهد. اروپا چند دهه تلاش کرده ذیل عملکرد رهبری آمریکا خود را تعریف کند، با این حال عملکرد اخلاقی اروپا و شکل دادن به هنجارهای حقوق بین‌المللی را می‌توان مهم‌ترین خط سیاست خارجی قاره سبز دانست. 
اینکه این موضوع تا چه حد در قالب جنایات آمریکا در جنگ افغانستان یا عراق، لیبی و سوریه بوده و صورت‌های توجیهی به خود گرفته موضوعی محل بحث است اما نفس نافرمانی، مساله قابل بحثی است. ویدئوی سخنرانی پدرو سانچز است که می‌گوید اسپانیا فریب آمریکا را نمی‌خورد.

ارسال نظر
captcha
پربیننده