۰۱/تير/۱۴۰۵
|
۱۶:۰۱
اعترافات پنهان در تحلیل‌های امنیتی آمریکا درباره جنگ ایران

کارآمدی راهبردی ایران

یادداشت «چه کسی در جنگ ایران پیروز است؟» منتشرشده توسط اندیشکده آمریکایی CSIS نوشته «دنیل بایمن» در 13 فروردین جاری، در ظاهر تلاشی برای ارائه تحلیلی متوازن از یک جنگ پیچیده است اما در لایه‌های عمیق‌تر خود حاوی مجموعه‌ای از اعترافات مهم درباره برتری‌های راهبردی ایران و در مقابل، ضعف‌ها و محدودیت‌های ایالات متحده و رژیم صهیونیستی است. این متن، حتی در حالی که به برخی دستاوردهای تاکتیکی آمریکا و رژیم اشاره می‌کند، ناخواسته تصویری از شکاف عمیق میان موفقیت‌های میدانی و ناکامی‌های راهبردی آنان ارائه می‌دهد؛ شکافی که در نهایت به نفع ایران عمل کرده است. نخستین و شاید مهم‌ترین اعتراف، مربوط به بقای ساختار سیاسی ایران است. نویسنده به‌ صراحت اذعان می‌کند علی‌رغم شهادت رهبری معظم و بخش قابل توجهی از فرماندهان ارشد، «تغییر رژیم» که یکی از اهداف حداکثری آمریکا بود، تحقق نیافته و «نظام همچنان کنترل محکمی بر قدرت دارد». این گزاره، در ادبیات راهبردی، به معنای شکست در تحقق مهم‌ترین هدف جنگی است. در واقع، وقتی طرف مهاجم با وجود صرف هزینه‌های عظیم نظامی و انسانی، قادر به تغییر ساختار سیاسی حریف نیست، می‌توان گفت در سطح کلان، به هدف اصلی خود دست نیافته است. از سوی دیگر، همین بقا برای ایران، به‌تنهایی یک پیروزی راهبردی محسوب می‌شود، زیرا نشان می‌دهد ساختار قدرت آن دارای عمق و انعطاف‌پذیری کافی برای عبور از شوک‌های شدید است. در ادامه، نویسنده به‌ طور ضمنی برتری ایران را در انتخاب و اجرای یک راهبرد مناسب برجسته می‌کند. او تصریح می‌کند هدف ایران «حفظ نظام» و «بازسازی بازدارندگی» است و مهم‌تر از آن، تأکید می‌کند تهران «به‌درستی معتقد است اگر بتواند از بمباران جان سالم به در برد، می‌تواند به بسیاری از اهداف خود دست یابد». این جمله، اعترافی کلیدی به ماهیت جنگ نامتقارن است؛ جایی که پیروزی نه در نابودی دشمن، بلکه در «دوام آوردن» تعریف می‌شود. در چنین چارچوبی، صرف ادامه حیات و جلوگیری از فروپاشی، به معنای خنثی کردن راهبرد طرف مقابل است. بایمن در بخش پایانی یادداشت، این واقعیت را آشکارتر بیان می‌کند و می‌نویسد «استراتژی ایران تحمل کردن، تحمیل هزینه و انتقال مرکز ثقل درگیری به خارج از میدان نبرد بوده» و تأکید می‌کند ایران در این مسیر «به موفقیتی معنادار دست یافته است». این عبارت، به‌ وضوح نشان می‌دهد از منظر نویسنده، ایران توانسته قواعد بازی را تغییر دهد. به‌ جای تمرکز صرف بر میدان جنگ، تهران موفق شده دامنه درگیری را به حوزه‌های اقتصادی، انرژی و حتی افکار عمومی جهانی گسترش دهد؛ حوزه‌هایی که آمریکا در آنها آسیب‌پذیری بیشتری دارد. یکی از برجسته‌ترین جلوه‌های این برتری، نقش تنگه هرمز در معادله جنگ است. نویسنده اذعان می‌کند ایران با «مسدود کردن ترافیک در این گذرگاه حیاتی»، باعث «افزایش چشمگیر قیمت نفت، گاز و حتی کالاهای اساسی مانند کودهای شیمیایی» شده است. این اقدام، تنها یک عملیات نظامی یا تاکتیکی نیست، بلکه یک ضربه راهبردی به اقتصاد جهانی محسوب می‌شود. در واقع، ایران توانسته با استفاده از یک مزیت ژئوپلیتیک، هزینه‌های جنگ را از سطح منطقه‌ای به سطح جهانی منتقل کند. نتیجه این اقدام، به گفته نویسنده، «آسیب به اقتصادهای متعدد و حتی احتمال سوق دادن اقتصاد جهانی به رکود» است. این نکته، مستقیماً به یکی از ضعف‌های کلیدی آمریکا اشاره دارد؛ ناتوانی در کنترل پیامدهای فرامنطقه‌ای جنگ. بایمن تصریح می‌کند «بسیاری از بالاترین هزینه‌های این جنگ برای آمریکا خارج از میدان نبرد قرار دارد». این جمله، به‌خوبی نشان می‌دهد واشنگتن در محاسبه هزینه‌ها، صرفاً به ابعاد نظامی توجه کرده و از پیامدهای اقتصادی و سیاسی گسترده‌تر غفلت کرده است. افزایش قیمت سوخت در داخل آمریکا که به گفته نویسنده به بالاترین سطح از سال ۲۰۲۲ رسیده، نمونه‌ای از این بازگشت هزینه‌ها به داخل است؛ هزینه‌ای که به ‌طور مستقیم به فشار سیاسی بر دولت منجر می‌شود. در کنار این، یادداشت به ‌طور ضمنی به یک ضعف ساختاری دیگر آمریکا اشاره می‌کند؛ فرسایش ظرفیت نظامی در سایر مناطق جهان. نویسنده می‌نویسد آمریکا «مقادیر زیادی از مهمات دشوارجایگزین مانند موشک‌های تاماهاوک و رهگیرهای پاتریوت را مصرف کرده» و این امر موجب شده سایر جبهه‌ها، از اروپا تا آسیا، با کمبود مواجه شوند. این اعتراف نشان می‌دهد تمرکز بر یک جنگ، به تضعیف توان بازدارندگی در سایر مناطق منجر شده است. به بیان دیگر، ایران موفق شده با درگیر کردن آمریکا در یک جبهه، تعادل راهبردی آن را در سطح جهانی بر هم بزند. در حوزه دیپلماتیک نیز یادداشت حاوی نکات قابل توجهی است. نویسنده تأکید می‌کند آمریکا «بدون مشورت با متحدان خود وارد جنگ شد» و سپس از آنها به دلیل عدم همراهی انتقاد کرد. این رفتار، به گفته او، به افزایش «احساسات ضدآمریکایی» در بسیاری از کشورها منجر شده و هزینه سیاسی همکاری با واشنگتن را افزایش داده است. این گزاره، نشان‌دهنده نوعی انزوا و کاهش قدرت اقناع آمریکا در نظام بین‌الملل است. در مقابل، ایران با تحمیل هزینه‌های اقتصادی به کشورهای مختلف، توانسته شکاف‌هایی در روابط آمریکا با شرکایش ایجاد کند. یکی دیگر از نکات مهم، اشاره به محدودیت‌های عملیاتی آمریکا در تنگه هرمز است. بایمن به ‌طور قابل توجهی می‌نویسد حتی نیروی دریایی آمریکا نیز برای بازگشایی این مسیر «آمادگی لازم را ندارد» و از متحدان خود درخواست کمک کرده است. این جمله، اعترافی کم‌سابقه به محدودیت قدرت نظامی آمریکا در برابر یک تهدید نامتقارن است. در واقع ایران با ابزارهایی نسبتاً ساده، توانسته یکی از حیاتی‌ترین شریان‌های انرژی جهان را به نقطه‌ای آسیب‌پذیر برای قدرت‌های بزرگ تبدیل کند. در خصوص رژیم صهیونیستی نیز هر چند نویسنده به موفقیت‌های تاکتیکی مانند ترور رهبران ایرانی اشاره می‌کند اما بلافاصله تأکید می‌کند این اقدامات «کمتر از اهداف بلندپروازانه» بوده و نتوانسته به نتایج راهبردی منجر شود. علاوه بر این، تصریح می‌کند حملات متحدان منطقه‌ای ایران، هر چند محدود، همچنان ادامه دارد و نشان‌دهنده تداوم ظرفیت‌های نفوذ ایران است. این نکته، بیانگر آن است که حتی ضربات شدید نیز نتوانسته شبکه‌های نفوذ و عمق راهبردی ایران را به ‌طور کامل از بین ببرد. در نهایت، مهم‌ترین جمع‌بندی نویسنده در جمله‌ای نهفته است که می‌گوید: «جنگ‌ها صرفاً با معیارهای میدان نبرد تعیین نمی‌شوند». این جمله، در واقع اعترافی به ناکافی بودن شاخص‌های کلاسیک قدرت نظامی است. آمریکا و اسرائیل ممکن است در سطح تاکتیکی دستاوردهایی داشته باشند اما ایران با تغییر میدان بازی، موفق شده معیارهای پیروزی را بازتعریف کند. وقتی هزینه‌های اقتصادی، فشارهای سیاسی، تضعیف ائتلاف‌ها و محدودیت‌های عملیاتی در کنار هم قرار می‌گیرد، تصویر کلی به‌ گونه‌ای شکل می‌گیرد که نشان می‌دهد پیروزی صرفاً با بمباران و نابودی تجهیزات حاصل نمی‌شود. بر این اساس، یادداشت بایمن خواسته یا ناخواسته نشان می‌دهد ایران توانسته با اتکا به راهبرد «بقا، فرسایش و گسترش میدان درگیری»، برتری نسبی خود را در سطح کلان تثبیت کند. در مقابل، آمریکا و اسرائیل با وجود قدرت نظامی برتر، با مجموعه‌ای از محدودیت‌ها و هزینه‌ها مواجه شده‌اند که توان آنها را برای تبدیل موفقیت‌های تاکتیکی به پیروزی راهبردی به‌شدت تضعیف کرده است. این شکاف میان تاکتیک و استراتژی، همان نقطه‌ای است که کفه ترازوی جنگ را به‌ طور معناداری به نفع ایران سنگین‌تر می‌کند. لازم به ذکر است که دنیل بایمن از چهره‌های شناخته‌شده در حوزه مطالعات امنیتی و تروریسم در ایالات متحده است؛ بایمن سال‌ها در نهادهای سیاست‌گذاری و اطلاعاتی آمریکا فعالیت داشته و آثارش به ‌طور مستقیم در تحلیل تهدیدات امنیتی، سیاست منطقه و راهبردهای مقابله با بازیگران غیردولتی مورد استفاده قرار می‌گیرد. به همین دلیل، ارزیابی‌های او صرفاً دیدگاه شخصی یا رسانه‌ای نیست، بلکه بازتابی از فهم نخبگان امنیتی و تصمیم‌ساز در واشنگتن تلقی می‌شود. اندیشکده CSIS نیز یکی از مهم‌ترین و اثرگذارترین مراکز پژوهشی در حوزه سیاست خارجی و امنیت بین‌الملل نزدیک به پنتاگون است که نقش مهمی در تغذیه فکری دولت، کنگره و نهادهای دفاعی ایفا می‌کند. این مؤسسه به ‌طور رسمی خود را «غیرحزبی» معرفی می‌کند اما در عمل بخشی از شبکه نخبگانی است که چارچوب‌های تحلیلی و راهبردی سیاست خارجی آمریکا را شکل می‌دهد.
از این منظر، اهمیت یادداشت بایمن دوچندان می‌شود. آنچه در متن به ‌عنوان «تحلیل» ارائه شده، در واقع نوعی اعتراف درون‌سیستمی به محدودیت‌های قدرت آمریکا و کارآمدی راهبردهای ایران است. وقتی چنین گزاره‌هایی نه از سوی رسانه‌های منتقد، بلکه از دل یکی از مهم‌ترین اندیشکده‌های نزدیک به ساختار تصمیم‌سازی آمریکا مطرح می‌شود، وزن تحلیلی و دلالت‌های راهبردی آن به‌ مراتب بیشتر خواهد بود.

ارسال نظر
captcha