۰۱/تير/۱۴۰۵
|
۱۲:۲۲
اشتباه محاسباتی آمریکا و رژیم صهیونیستی در حمله به ایران به روایت استاد دانشگاه ردینگ

ایران خیابان عربی نیست

ماشاءالله ذراتی: دکتر طاهر محمودآزاد، دکترا در مطالعات راهبردی و هسته‌ای از دانشگاه دفاع ملی پاکستان است و در حال حاضر پژوهشگر دانشکده سیاست و روابط بین‌الملل دانشگاه ردینگ انگلیس است. وی که پیش از این به‌عنوان پژوهشگر وابسته در کالج کینگ لندن فعالیت داشته است، در مطلبی با عنوان «پیروزی در جنگی نامحبوب؟ جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران: اشتباه محاسباتی راهبردی، پویایی تشدید، و بن‌بست باخت» در «مجله نوین جنگ‌های محدود (SWJ)» با پرهیز از کلی‌گویی، به‌طور مشخص فرضیات عملیاتی یک سناریوی نظامی را به چالش کشیده و نکات مهمی را از منظر یک تحلیلگر پاکستانی و تحصیلکرده انگلیس ارائه می دهد که در ادامه بخش‌هایی از تحلیل مفصل وی را عینا و بدون تغییر می خوانید:
در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، ایالات متحده و اسرائیل با ورود مستقیم به عملیات نظامی علیه ایران، یکی از خطرناک‌ترین نقاط عطف در تاریخ معاصر خاورمیانه را رقم زدند. این اقدام نه صرفاً یک عملیات نظامی، بلکه جهشی راهبردی در منازعه‌ای بود که دهه‌ها در سطح تنش‌های کنترل‌شده ادامه داشت. توجیهات اولیه از مهار برنامه هسته‌ای ایران تا بازگرداندن بازدارندگی منطقه‌ای در ظاهر انسجام داشتند اما با گذشت زمان، شکاف‌های عمیق در منطق راهبردی این جنگ آشکار شد. مسأله اصلی این است: جنگی که بدون تعریف دقیق «شرایط پیروزی» آغاز شود، نه‌تنها به نتیجه نمی‌رسد، بلکه تمایل ذاتی به گسترش و پیچیده‌تر شدن دارد. در این مورد، اهداف اعلامی شامل تضعیف توان هسته‌ای، تغییر رژیم، بازگرداندن بازدارندگی و تثبیت برتری آمریکا نه‌تنها همراستا نیستند، بلکه در سطح عملیاتی با یکدیگر تعارض دارند. هر یک از این اهداف، ابزارها، زمان‌بندی و حتی تعریف متفاوتی از «موفقیت» می‌طلبد. نتیجه، چیزی جز سردرگمی راهبردی نیست. این تناقض، بازتاب یک خطای عمیق‌تر در تفکر سیاست خارجی آمریکا است: این فرض که قدرت نظامیِ برتر، به‌تنهایی می‌تواند نتایج سیاسی مطلوب تولید کند. تجربه‌های پس از جنگ سرد از عراق تا افغانستان بارها نشان داده‌اند این فرض نادرست است. ایران سال ۲۰۲۶ نیز از این قاعده مستثنا نیست.

خطای محاسباتی بنیادین: ایران، «خیابان عربی» نیست
یکی از مهم‌ترین خطاهای راهبردی در این جنگ، قیاس نادرست ایران با کشورهایی چون عراق ۲۰۰۳ یا لیبی ۲۰۱۱ است. این یک خطای طبقه‌بندی است؛ خطایی که پیامدهای آن در میدان جنگ آشکار شده است. ایران با وجود نارضایتی‌های داخلی، بر بستری از هویت ملی، تجربه تاریخی و ایدئولوژی انقلابی بنا شده است. تجربه جنگ ۸ ساله با عراق، تحریم‌های طولانی‌مدت و فشارهای خارجی، نوعی «تاب‌آوری ملی» ایجاد کرده که در برابر شوک‌های خارجی به‌راحتی فرو نمی‌پاشد. برخلاف انتظار طراحان جنگ، حملات به ساختار رهبری نه‌تنها به فروپاشی منجر نشد، بلکه به تقویت روایت مقاومت انجامید. این الگو در تاریخ جنگ‌های مدرن بارها مشاهده شده است: فشار خارجی در جوامع دارای هویت ملی قوی، اغلب به انسجام داخلی بیشتر منجر می‌شود. فرهنگ سیاسی ایران نیز به‌شدت متأثر از رویدادهایی مانند کودتای ۱۹۵۳ و جنگ با عراق است؛ تجربیاتی که مداخله خارجی را به‌عنوان تهدیدی وجودی در حافظه جمعی تثبیت کرده‌اند. در چنین بستری، هر گونه حمله خارجی، نه عامل فروپاشی، بلکه محرک همبستگی ملی است.

تاب‌آوری عملیاتی: شکست فرضیات اولیه
تحولات میدانی نیز نشان داده‌اند ارزیابی‌های اولیه درباره آسیب‌پذیری ایران بیش از حد خوش‌بینانه بوده‌اند. به‌رغم حذف برخی عناصر کلیدی، ایران توانسته است پاسخ‌های هماهنگ نظامی ارائه دهد، از حملات موشکی تا عملیات پهپادی علیه اهداف منطقه‌ای. این واقعیت یک فرض کلیدی را باطل کرده است: اینکه یک «ضربه سر قطع‌کننده» می‌تواند به فروپاشی سریع سیاسی منجر شود. تجربه نشان می‌دهد ساختارهای حکمرانی در ایران، انعطاف‌پذیرتر از آن هستند که با چنین تاکتیک‌هایی از هم بپاشند.

مسوولیت فردی: پرسشی که نمی‌توان نادیده گرفت
تصمیم به آغاز خصومت‌ها توسط حلقه‌ای محدود از رهبران ارشد سیاسی در واشنگتن و تل‌آویو اتخاذ شد؛ بدون اخذ مجوز رسمی کنگره از سوی آمریکا و بدون هر گونه ادعای توجیه حقوقی در چارچوب منشور ملل متحد. رئیس‌جمهور ترامپ، به‌عنوان فرمانده کل قوا، مسوولیت اولیه سیاسی و حقوقی آغاز درگیری‌ای را بر عهده دارد که هیچ توجیه دفاعی مطابق حقوق بین‌الملل ندارد. معماری حقوقی «جنگ پیشگیرانه» که از زمان طرح آن در استراتژی امنیت ملی ۲۰۰۲ به‌شدت مورد مناقشه بوده است، پوششی برای هدف قرار دادن عمدی رهبری دولت‌های خارجی و زیرساخت‌های غیرنظامی در غیاب تهدیدی قریب‌الوقوع و قابل اثبات فراهم نمی‌کند. دولت نتانیاهو به‌طور نظام‌مند و طی سال‌ها، ایالات متحده را به سوی این رویارویی هدایت کرده و از پویایی‌های سیاسی داخلی آمریکا، روابط اطلاعاتی و تعهدات اتحادی برای کشاندن واشنگتن به درگیری‌ای بهره برده است که در خدمت جاه‌طلبی‌های راهبردی اسرائیل، اما به هزینه منافع آمریکا و جان غیرنظامیان ایرانی است. نتانیاهو تصادفاً وارد این جنگ نشد؛ او آن را مهندسی کرد. سوابق اظهارات عمومی وی، تصمیمات عملیاتی دولتش و دستکاری آشکار وی در محیط تصمیم‌گیری واشنگتن، درجه‌ای از برنامه‌ریزی قبلی را اثبات می‌کند که مستقیماً با پرسش‌های مربوط به مسوولیت حقوقی مرتبط است.

ترور رهبر معظم ایران
ترور هدفمند رهبر معظم ایران، امام خامنه‌ای، (عین عبارت و واژه‌ای که نویسنده نوشته است) یکی از پیامددارترین اقدامات ترور سیاسی حمایت‌شده توسط دولت‌ها در عصر مدرن محسوب می‌شود. فارغ از هرگونه ارزیابی نسبت به سوابق حکمرانی رهبر معظم، حذف هدفمند یک رئیس دولت در حال خدمت بدون اعلام جنگ، بدون مجوز حقوقی و بدون هر گونه عمل قابل ‌شناسایی تهاجمی از سوی ایران نقض هنجارهای بنیادین نظم بین‌المللی است. ممنوعیت ترور رهبران خارجی، یک تشریفات دیپلماتیک نیست، بلکه هنجاری ساختاری است که بر حقوق بین‌الملل عرفی استوار بوده و فرسایش آن، پیامدهای نظام‌مند برای تمام دولت‌ها به همراه دارد. پیشینه‌ای که توسط این اقدام ایجاد شده، در دسترس هر دولتی قرار دارد که توانایی لازم را بسیج کند و عادی‌سازی آن، یکی از بنیادی‌ترین حفاظ‌ها در برابر تشدید درگیری‌های بین‌دولتی به ابعاد وجودی را تضعیف می‌کند.

نتیجه‌گیری: جنگی غیرضروری بدون دستاورد پیروزمندانه
جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران، از هر منظر راهبردی معنادار، به‌طور ساختاری غیرقابل پیروزی است. این جنگ بدون اهداف منسجم آغاز شد، بر فرضیات نادرستی درباره شکنندگی جامعه ایران استوار شد، با موضع‌گیری راهبردی اسرائیل پیش رفت که نه برای مدیریت، بلکه برای حداکثرسازی تشدید درگیری طراحی شده بود و بدون توجه کافی به پویایی‌های قدرت‌های بزرگی اجرا شد که ناگزیر مسیر آن را شکل می‌دادند. افزون بر این، این جنگ بدون مجوز حقوقی، بدون مشروعیت دموکراتیک و توسط افرادی چون ترامپ و نتانیاهو آغاز شد که هزینه‌های انسانی پیامد آن را درک می‌کردند، اما فارغ از آن، اقدام به پیش بردن آن کردند. کشته شدن ۱۶۸ کودک در مدرسه فارابی، حاشیه‌ای بر این درگیری نیست، بلکه مرکز ثقل اخلاقی آن است. جنگ‌ها آمار تولید می‌کنند اما این جنگ یک فاجعه مشخص، نام‌دار و مستند به تصویر را پدید آورده که افکار عمومی در سراسر جهان اسلام را به گونه‌ای بسیج کرده است که هیچ پیامد نظامی‌ای قادر به بازگرداندن آن نیست. در پاکستان، اثرات موجی این رویداد که با موضع غیرممکنی که پیمان دفاعی با عربستان برای اسلام‌آباد ایجاد کرده، تشدید شده است و هم‌اکنون در حال بازتعریف سیاست داخلی به شیوه‌ای است که یک نسل پس از پایان درگیری نیز تداوم خواهد داشت. بدون محاسبه‌ای جدی با مسوولیت فردی، نمی‌توان به صلحی پایدار یا نظمی مشروع پس از درگیری دست یافت. رهبرانی که دستور این جنگ را صادر کردند، کسانی که رهبر معظمی را به شهادت رساندند، به مدرسه‌ای مملو از کودکان حمله کردند و درگیری‌ای را بدون مجوز حقوقی یا مشروعیت دموکراتیک آغاز کردند، باید از طریق مکانیسم‌هایی که حقوق بین‌الملل فراهم می‌آورد، پاسخگو باشند. بدون این امر، پیامی که به هر رهبر آینده‌ای مخابره می‌شود این است: کشتار غیرنظامیان، ابزاری بدون هزینه برای اعمال قدرت دولتی است، مشروط بر آنکه فرد از توانایی نظامی و حمایت سیاسی کافی برخوردار باشد.
عمیق‌ترین درس راهبردی این درگیری، درسی که سیاست خارجی آمریکا بارها از جذب آن در تاریخ معاصر خود امتناع ورزیده، این است که برتری نظامی، جایگزینی برای استراتژی سیاسی نیست. توانایی ویران کردن، به معنای توانایی حکمرانی نیست. ایران مساله‌ای نیست که با زور حل‌شدنی باشد، زیرا ایران صرفاً مجموعه‌ای از اهداف نظامی نیست؛ ایران یک ملت است، با تمام عمق هویت، حافظه و مقاومتی که مفهوم ملت ‌بودن ایجاب می‌کند.
این جنگ نه به‌خاطر پیامدهای تاکتیکی فوری، بلکه به‌خاطر آنچه درباره لحظه کنونی در تاریخ بین‌الملل آشکار می‌سازد، به یاد سپرده خواهد شد: محدودیت‌های اقدام نظامی یکجانبه، تاب‌آوری دولت‌هایی با هویت‌های ملی عمیق، پیامدهای فاجعه‌بار رهبری بدون پاسخگویی، و بازتوزیع شتابان نفوذ راهبردی در جهانی که دیگر حول محور هژمونی آمریکا سازما‌دهی نشده است. این معنای راهبردی پایدار جنگی غیرضروری است؛ جنگی که بدون برنامه، بدون مجوز حقوقی و در خدمت اهدافی هرگز به‌وضوح تعریف‌نشده انجام شد و به بهای جان ۱۶۸ کودک که نام‌های‌شان از دوران کاری کسانی که آ‌نها را کشتند، ماندگارتر خواهد بود.

ارسال نظر
captcha
پربیننده