فاطمه یوسفی: جنگ کنونی را باید بهمثابه یک لحظه آشکارساز در تحول ساختار قدرت جهانی دید. مساله اصلی این است که این جنگ نتوانسته نظم مطلوب آمریکا را بازتولید کند و برعکس، شکافهای آن را عیانتر ساخته. پس بحث افول هژمونی غرب به رهبری آمریکا بیش از پیش برجسته میشود. برای تدقیق، لازم است چند سطح تحلیلی از هم تفکیک شود: نخست، سطح راهبردی که به اهداف اعلامی و واقعی تجاوزگران مربوط است؛ دوم، سطح ساختاری که جایگاه این جنگ را در روند گذار از تکقطبی به چندقطبی بررسی میکند و سوم، سطح ادراکی که به تأثیر جنگ بر برداشت سایر بازیگران از قدرت آمریکا میپردازد. اهمیت این تفکیک در آن است که ممکن است دستاوردهای تاکتیکی احتمالی با نتایج راهبردی همسو نباشد.این یادداشت میکوشد نشان دهد چگونه طولانی شدن و بیقطعیتی جنگ، خود به متغیری تعیینکننده تبدیل شده و ارزیابیها از قدرت و ضعف را بازتعریف کرده است. نکته محوری این است که نحوه پیشبرد این جنگ و نتایج میانمدت آن، حاکی از محدودیتهای ساختاری جدی قدرت آمریکاست.
جنگی که قرار بود برای آمریکا بازدارنده باشد؛ اما به فرسایش انجامید
هدف اولیه تشدید تقابل، بازگرداندن بازدارندگی از دسترفته عنوان میشد؛ اما روند جنگ نشان داد این هدف به هیچ میزانی محقق نشده. تداوم درگیری، گسترش جغرافیای تنش و ناتوانی در تحمیل یک پایان سریع، همگی بیانگر آن است که آمریکا دیگر قادر نیست مانند گذشته، با یک ضربه قاطع، معادله را به نفع خود تثبیت کند.
در این چارچوب، ایستادگی ایران و تداوم توان پاسخگویی نامتقارن این پیام را منتقل کرده که موازنه قدرت، دستکم در سطح منطقهای، دیگر یکسویه نیست. این وضعیت، بیش از هر چیز، مفهوم بازدارندگی آمریکایی را دچار تزلزل کرده است.
محدودیت قدرت سخت؛ برتری نظامی بدون نتیجه قاطع
یکی از مهمترین جلوههای این جنگ، شکاف میان برتری نظامی و دستاورد سیاسی است. ایالات متحده و متحدانش همچنان از نظر فناوری و تجهیزات نظامی برتری دارند؛ اما این برتری به نتیجهای تعیینکننده منجر نشده است. این همان پارادوکسی است که در جنگهای اخیر آمریکا نیز دیده شده بود؛ قدرت تخریب بالا، اما ناتوانی در شکلدهی به نظم پس از درگیری. در مواجهه با ایران، این شکاف حتی برجستهتر شده؛ زیرا طرف مقابل توانسته با تکیه بر راهبردهای نامتقارن، هزینهها را افزایش داده و از تحمیل یک شکست سریع جلوگیری کند. در نتیجه، جنگی که میتوانست برای دشمن، نمایش اقتدار سخت باشد، به صحنهای برای آشکار شدن محدودیتهای آن تبدیل شده است.
فروپاشی اجماع و شکاف در جبهه غرب
برخلاف انتظار اولیه، این جنگ نتوانسته یک اجماع جهانی پایدار به رهبری آمریکا ایجاد کند. حتی در میان کشورهای غرب، اختلافنظرها درباره نحوه مدیریت جنگ، دامنه آن و پیامدهایش آشکار شده است.
برخی کشورها نگران گسترش بحران و تبعات اقتصادی آن هستند و برخی دیگر نسبت به هزینههای سیاسی همراهی کامل با واشنگتن تردید دارند. این وضعیت نشان میدهد آمریکا دیگر قادر نیست مانند گذشته، یک ائتلاف منسجم و بیچونوچرا شکل دهد.در سطحی گستردهتر، بسیاری از کشورهای غیرغربی نیز موضعی مستقل اتخاذ کردهاند و از همراهی کامل با سیاستهای آمریکا خودداری کردهاند. این شکاف، به روشنی از تضعیف ظرفیت هژمونیک واشنگتن برای بسیج جهانی حکایت دارد.
اقتصاد جنگ و افول ابزار تحریم
در بستر این جنگ، ابزار تحریم که سالها ستون اصلی فشار آمریکا بود کارکرد پیشین خود را از دست داده است. اقتصاد ایران، اگرچه تحت فشار، اما توانسته با سازوکارهای جایگزین به حیات خود ادامه دهد. دفاعی که اکنون از ایران میبینیم در واقع دفاع یک کشور عادی نیست؛ دفاع کشوری است که نزدیک به ۵ دهه زیر شدیدترین تحریمها بوده است. همزمان، تداوم جنگ خود به عاملی برای بیثباتی در اقتصاد جهان تبدیل شده است: افزایش هزینههای انرژی، اختلال در زنجیرههای تأمین و فشار بر اقتصادهای اروپایی. به بیان دیگر، ابزاری که قرار بود یکطرفه عمل کند، اکنون اثرات بازگشتی قابل توجهی بر خود غرب گذاشته است. این وضعیت، بویژه برای متحدان آمریکا در اروپا، این پرسش را پررنگتر کرده: آیا تبعیت کامل از راهبردهای واشنگتن، همچنان به نفع آنهاست یا خیر.
جنگ روایتها در میدان واقعی
در این جنگ، نبرد در عرصه روایت نیز جریان داشته است. برخلاف گذشته، روایت آمریکایی از جنگ، با چالشهای جدی مواجه شده است.
تصاویر، گزارشها و تحلیلهای متنوع از منابع غیرغربی، روایتهای بدیل را تقویت کرده است. ایران توانسته جنگ را در قالب دفاع در برابر تجاوز بازتعریف کند و این چارچوب، در افکار عمومی جهانی، نفوذ قابل توجهی داشته است. این تکثر روایی نشان میدهد آمریکا دیگر قادر نیست معنای جنگ را به تنهایی تعیین کند و این خود یکی از ارکان هژمونی را تضعیف مینماید.
فرسایش درونی؛ جنگی که به داخل بازمیگردد
یکی از مهمترین ابعاد این تقابل، بازگشت پیامدهای آن به داخل آمریکاست. افزایش هزینههای نظامی، فشار بر بودجه عمومی و تشدید اختلافات سیاسی درباره ادامه جنگ، همگی نشانههایی از این فرسایش است.در جامعهای که پیشاپیش با شکافهای عمیق مواجه است، یک جنگ طولانیِ بدون نتیجه روشن، میتواند به عامل تشدیدکننده بحرانهای داخلی تبدیل شود. این همان نقطهای است که در آن، سیاست خارجی به جای تقویت هژمونی، آن را از درون تضعیف میکند.
تثبیت «امکان مقاومت»
شاید مهمترین پیام این جنگ، تثبیت این گزاره باشد: «مقاومت در برابر آمریکا ممکن است». این گزاره، حالا در میدان عمل آزموده شده است. ایران با وجود فشارهای نظامی و اقتصادی، همچنان بهعنوان یک بازیگر فعال باقی مانده و توانسته هزینههای قابل توجهی را بر طرف مقابل تحمیل کند. این تجربه، به سایر بازیگران بینالمللی نشان میدهد ساختار قدرت جهانی - آنچنان که پیشتر تصور میشد - یکدست و شکستناپذیر نیست. به خیال واهی آمریکاییها این جنگ میتوانست فرصتی برای بازسازی هژمونی آمریکا باشد؛ اما در عمل، به عاملی برای عیانتر شدن شکافهای آن تبدیل شده است. ناتوانی در دستیابی به پیروزی قاطع، فرسایش اجماع جهانی، محدودیت ابزارهای اقتصادی و بازگشت هزینهها به داخل، همگی نشان میدهد این جنگ نشانهای آشکار از بنبست استراتژیک است. ایستادگی جمهوری اسلامی ایران، نه تنها این بنبست را آشکار کرده؛ بلکه به آن بُعدی نمادین نیز بخشیده است؛ نماد گذار از نظمی که در آن آمریکا میتوانست اراده خود را تحمیل کند، به نظمی که در آن، حتی قدرتهای متوسط نیز میتوانند قواعد بازی را به چالش بکشند. از این منظر، جنگ جاری را میتوان بخشی از فرآیند بزرگتر افول هژمونی غرب دانست؛ فرآیندی که این بار نه در نظریه؛ بلکه در میدان واقعیت در حال شکلگیری است.
جنگی که هژمونی را بلعید
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها