امیرحسین سلطانی: بازی قدرت در عرصه نظام بینالملل، همواره صحنه فروپاشی توهمات متکی بر زور در برابر صخره سخت واقعیتها بوده است. برای کالبدشکافی دقیق ناکامی آمریکا در برابر جمهوری اسلامی ایران، پیش از ورود به میدان نبرد، باید به تاریکخانه ذهن تصمیمسازان واشنگتن در دوران ریاستجمهوری «دونالد ترامپ» نفوذ کرد. در این مقطع، سیاستگذاری کلان آمریکا بر پایه یک نگاه سوداگرانه و معاملهگرایانه استوار شده است. عالیترین مقام کاخ سفید، با پیشینهای کاملاً تجاری و غیرسیاسی، جهان را به مثابه یک بنگاه اقتصادی میپندارد که در آن میتوان با اعمال فشارهای نامتعارف و ایجاد شوکهای روانی، هر رقیبی را به تسلیم واداشت. این اختلال در دستگاه محاسباتی، با نوعی خودشیفتگی سیاسی و توهم قدرت مطلق همراه بوده - و هست - که منجر به بازتولید نسخه ناقصی از «نظریه مرد دیوانه» (تظاهر به غیرقابل پیشبینی بودن برای مرعوب ساختن حریف) شده است.
در امتداد این اختلال محاسباتی، دستگاه دیپلماسی ایالات متحده نیز دچار یک دگردیسی شد. وزارت خارجه این کشور، رسالت ذاتی خود را به عنوان نهادی برای حلوفصل مناقشات از دست داد و رسماً به یک «اتاق عملیات جنگ ترکیبی و تروریسم اقتصادی» تقلیل یافت. آنها بر این باور توهمآمیز تکیه داشتند که ترکیب فشار فلجکننده اقتصادی با سایه سنگین تهدیدات نظامی، به صورت خودکار به فروپاشی درونی و تسلیم بیقیدوشرط تهران منجر خواهد شد اما پیوند خوردن این ذهنیت معاملهگرایانه با واقعیتهای میدانی، زنجیرهای از رویدادهای علی و معلولی را رقم زد که نهتنها به اهداف واشنگتن نرسید، بلکه به بیسابقهترین رویارویی نظامی و شکست راهبردی محور آمریکایی- صهیونیستی ختم شد. با توجه به این اشارات، به بررسی شکستهای سیاستگذاران آمریکایی در دوران ریاست جمهوری ترامپ در برابر جمهوری اسلامی ایران میپردازم.
1- بطلان توهم اقتصادمحور؛ شکست در ایجاد فروپاشی ساختاری: نخستین خشت دیوار کج راهبرد واشنگتن، بر پایه یک پیشفرض کاملاً اقتصادمحور بنا شده بود. دستگاه محاسباتی آمریکا کارزاری را آغاز کرد که هدف اعلامی آن به صفر رساندن شریانهای حیاتی و صادراتی ایران بود. از منظر ایالات متحده، علت (تحریمهای بیسابقه و انسداد مالی) باید در کوتاهترین زمان ممکن به معلول (شورشهای اجتماعی، ازهمگسیختگی شیرازه اقتصاد ملی و تسلیم حاکمیت) ختم میشد اما در عرصه عمل، این ماشین محاسباتی از کار افتاد. اقتصاد ایران با تکیه بر ظرفیتهای دور زدن تحریمها و فعالسازی سازوکارهای انطباقی، از نقطه جوش مدنظر واشنگتن عبور کرد. ناتوانی در ترجمه «فشار اقتصادی» به «فروپاشی سیاسی»، به کاخ سفید ثابت کرد استفاده از اقتصاد به عنوان اهرم فشار و در پی آن ایجاد فشار روانی در بطن جامعه، در برابر کشوری با عمق راهبردی و ساختار تابآور، به یک بنبست رسیده است.
2- ناتوانی در نابودی تأسیسات هستهای و شکست در رویارویی مستقیم محدود: هنگامی که توهم فروپاشی اقتصادی رنگ باخت، لایه دوم تقابل با فعالسازی گزینه سخت و عملیات مستقیم نظامی کلید خورد؛ لایهای که به یک رویارویی محدود در خرداد 1404 انجامید. ایالات متحده که در متوقفسازی کامل برنامه هستهای و نظامی ایران ناکام مانده بود، در میانه مذاکرات غیرمستقیم، با مداخله مستقیم و پشتیبانی از رژیم صهیونیستی، یک تهاجم چندلایه را طراحی کرد. این عملیات نظامی به گونهای برنامهریزی شده بود که با یک ضربه ناگهانی، شبکه فرماندهی و روان جامعه را متلاشی کند. رژیم صهیونی با ترور دانشمندان و سرداران یک موفقیت کوتاهمدت به دست آورد اما بعد از چند ساعت و موج نخست حملات ایران، بازوی پهپادی ایران با گسیل دهها پرنده، آسمان سرزمین اشغالی را شکافت. این تنها پیشدرآمدی بر یک توفان 12 روزه بود. با فرارسیدن روزهای آخر این جنگ محدود، ماشین موشکی ایران پاسخهای کوبندهتر و ویرانگرتری به تجاوز رژیم میداد و اهداف نظامی، امنیتی و اقتصادی دشمن نابود میشد. آمریکا با عنوان «داور خودخوانده» به میانه این جنگ آمد تا هرچه سریعتر به این فضای ملتهب علیه اسرائیل خاتمه دهد و با رد و بدل کردن پیام با دستگاه حکمرانی ایران درخواست آتشبس داد و نظام حکمرانی که برآورد پاسخهای مهلک بر پیکره سرزمین اشغالی را داشت، این آتشبس را پذیرفت. تناقضگوییهای بعدی دونالد ترامپ که ابتدا ادعای نابودی کامل تأسیسات ایران را مطرح کرد و چند ماه بعد مدعی شد ایران تنها 2 هفته با سلاح هستهای فاصله دارد، سند روشنی بر سردرگمی و شکست این کارزار نظامی بود.
۳- ناکامی در دیپلماسی اجبارآمیز و فروپاشی معادله وحشت: شکست در لایه نظامی، واشنگتن را ناگزیر به بازگشت به میز مذاکره کرد. با این حال، ایالات متحده با پیشبرد «دیپلماسی اجبارآمیز» سعی در جبران شکستهای میدانی و اخذ امتیازات بیشتر داشت. منطق دیپلماسی اجبارآمیز کاخ سفید بر این پایه استوار بود که با وارد آوردن یک شوک نظامی در سایه، دستگاه محاسباتی هیات حاکمه ایران دچار فلج ادراکی میشود و با هراس از شروع یک جنگ فراگیر، دیپلماتهای ایرانی با موضع ضعف و تسلیم، پای میز مذاکره حاضر میشوند اما رویدادهای میدانی نشان داد ایران نهتنها مرعوب سایه جنگ نشده، بلکه آماده است هزینه تقابل را برای طرف مقابل به سطحی غیرقابل تحمل ارتقا دهد. در نتیجه، تلاشی که قرار بود از طریق ارعاب نظامی به یک «امتیاز دیپلماتیک» ختم شود، به معکوس شدن معادله وحشت انجامید. دیپلماتهای ایرانی با پشتیبانی آتشبارهای موشکی، وارد مذاکرات شدند.
4- تغییر موازنه قوا و تثبیت برتری در آبراهههای راهبردی؛ برونداد نبرد رمضان در تنگه هرمز: سیاستگذاران آمریکایی با فشار لابی گسترده صهیونی بار دیگر در میانه مذاکرات وارد جنگ با جمهوری اسلامی ایران شدند. این ائتلاف -آمریکا و رژیم اشغالگر- بر این باور بود میتواند ضربات ایران را تحمل کند و در مقابل حکمرانان ایرانی با پاسخهای کنترل شده سعی بر حفظ سطح تنش میکنند. لیکن ترور رهبر حکیم انقلاب اسلامی - امام شهید سیدعلی خامنهای - نهتنها دستگاه حکمرانی، بلکه جامعه ایران را به این واداشت که با تمام قوا وارد صحنه جنگ شده و سطح تنش را به بالاترین حد ممکن برساند. در نخستین ساعات این تخاصم، ترامپ هدف خود را «تسلیم بدون قید و شرط، سقوط نظام جمهوری اسلامی و تسلیم نیروهای مسلح ایران» اعلام کرد اما در مقابل، در کمتر از یک ساعت، ضربات کوبنده موشکی و پهپادی ایران به تمام پایگاههای آمریکا در منطقه، نخستین شوک را به کاخ سفید وارد کرد؛ تا جایی که ترامپ در مصاحبهای اذعان کرد انتظار چنین واکنش سختی را نداشته است. این محاسبه غلط و کمعمق، پیامدی کاملاً وارونه داشت و جمهوری اسلامی با اعمال حاکمیت قاطع بر تنگه هرمز، ماشین جنگی دشمن را فلج کرد. بسته شدن هوشمندانه این آبراهه حیاتی توسط نیروهای مسلح ایران، شوکی بیسابقه به اقتصاد انرژی و ماشین جنگی دشمن وارد و معادلات نبرد را به کلی دگرگون کرد.
اهمیت و بزرگی این رویداد زمانی در تاریخ تثبیت شد که قدرتمندترین ناوگانهای دریایی ایالات متحده و متحدانش، با وجود صفآرایی گسترده در منطقه جنگی، در بازگشایی این گذرگاه و تحمیل اراده خود با یک ناتوانی و فلج عملیاتی روبهرو شدند. شکست واشنگتن در بازگشایی سد دریایی ایران نشان داد جنگ 40 روزه که قرار بود نظام حاکم بر تهران را تغییر دهد، رژیم راهبری تنگه هرمز را تغییر داد. در عمل، بستن به موقع تنگه به آوردگاهی تبدیل شد که در آن، موازنه قوا به طور رسمی به سود ایران تغییر یافت.
5- انزوای دیپلماتیک و ناکامی در شبکهسازی و اجماعسازی جهانی: شکست آمریکا در پهنه دریا و ناتوانی در تامین امنیت پایگاههای خود در کشورهای مجاور ایران، دستگاه سیاست خارجی ایالات متحده را به تکاپو انداخت تا ناتوانی میدانی خود را با یارگیری سیاسی جبران کند. منطق این اقدام روشن بود: واشنگتن به یک ائتلاف جهانی نیاز داشت تا بار سنگین شکستهای خود را با دیگر کشورها تقسیم کرده و به فشارهای خود، مشروعیت بینالمللی ببخشد اما نتیجه این تلاشها، پردهای دیگر از افول جایگاه آمریکا را به نمایش گذاشت. واشنگتن در ایجاد یک جبهه متحد علیه ایران با شکست مطلق روبهرو شد. حتی شرکای اروپایی و کشورهای عضو ناتو نیز از پیوستن به کارزارهای نظامی و دریایی کاخ سفید در خلیج فارس امتناع ورزیدند. ناتوانی در شبکهسازی نشان داد ادراک تهدید ساختگی علیه ایران، دیگر در نظام بینالملل خریدار ندارد و واشنگتن در پیشبرد سیاستهای مستکبرانه خود، تنهاتر از هر زمان دیگری است.
6- شکست عملیاتی در عمق سرزمینی ایران: یکی از پیچیدهترین لایههای این ناکامی نظامی، در عرصه عملیاتهای ویژه و تلاش برای نفوذ به عمق راهبردی خاک ایران رقم خورد. پس از شکست ائتلافسازی جهانی، دستگاههای اطلاعاتی و نظامی دشمن که تشنه یک دستاورد ملموس بودند (علت)، عملیات فوقمحرمانه و ترکیبی پیچیدهای را برای نفوذ به تاسیسات هستهای در جنوب اصفهان طراحی کردند. هدف این عملیات، سرقت اورانیوم غنیشده و منهدمسازی زیرساختهای کلیدی این منطقه بود اما این توطئه با سد ستبر بیداری پدافندی مواجه شد (معلول). نیروهای واکنشسریع ایران، پیش از آنکه متجاوزان بتوانند اقدامی کنند، این شبکه را رهگیری و در یک درگیری متلاشی کردند. انهدام تعداد قابل توجهی از بالگردها و هواپیماهای متجاوزان در این عملیات ناکام، ضربهای مهلک بر پیکره سازمان اطلاعاتی دشمن وارد آورد. این شکست مفتضحانه به جهانیان نشان داد نیروی نظامی آمریکا فقط در هالیوود شکستناپذیر است.
۷- سقوط اخلاقی و توسل به گفتمان جنایات جنگی: آخرین حلقه زنجیره شکست، فروریختن کامل نقاب از چهره مدعیان حقوق بشر و سقوط در ورطه بیاخلاقی بود. هنگامی که ماشین جنگی، ابزارهای تحریمی، اهرمهای دیپلماتیک و عملیاتهای پنهان نظامی یکی پس از دیگری در هم شکستند و هیچ راهکار خردمندانهای برای مهار قدرت ایران باقی نماند، ترامپ در اوج استیصال، رویکرد هنجارشکنانهای را در پیش گرفت و به صراحت، گفتمان «جنایات جنگی» را جایگزین ادبیات سیاسی کرد. رئیسجمهور ایالات متحده، با کنار گذاشتن تمام موازین حقوق بینالملل، رسماً محو تمدن ایران و نابودی پایگاههای فرهنگی کشور را مطرح کرد. این جنون سیاسی به همینجا ختم نشد؛ تلاش برای تغییر نقشه و جغرافیای ایران، همچنین تسلیح آشکار گروهکهای تروریست تجزیهطلب داخلی برای ایجاد حمام خون در شهرهای ایران، به دستور کار رسمی وی تبدیل شد. این رویکرد جنونآمیز، هیچ دستاورد میدانی یا راهبردیای به همراه نداشت، بلکه به عنوان یک سند قطعی از شکست سهگانه واشنگتن (سیاسی، نظامی و اخلاقی) در تاریخ ثبت شد. دولتی که روزی سودای تغییر رفتار ایران را در سر میپروراند، در نهایت به جایی رسید که جز تهدید به نابودی تمدن یک ملت باستانی، حربهای در دست نداشت.
نهایتاً میتوان گفت کارزار «فشار همهجانبه» که بر پایه محاسبات سوداگرانه بنا شده بود، به دلیل خوانش نادرست از ظرفیتهای تابآوری ملی و قدرت بازدارندگی فعال جمهوری اسلامی، به یک فروپاشی دومینووار در 7 جبهه درهمتنیده انجامید. ایالات متحده نهتنها نتوانست هیچیک از اهداف اعلامی خود را محقق کند، بلکه با دستان خود، به انسجام درونی ایران یاری رساند و جایگاه منطقهای و جهانی جمهوری اسلامی ایران را به طور چشمگیر و بیسابقهای تقویت کرد؛ تا جایی که بر خلاف پندار خام مقامات کاخ سفید، نیروهای قدرتمند منطقه نظیر حزبالله، با قدرتی مضاعف و تسلیحاتی پیشرفتهتر به میدان بازگشتند. این مسیر پیمودهشده، کلاس درسی در دانش روابط بینالملل است که اثبات میکند سلاح اقتصاد و توهم قدرت نظامی، در برابر اراده و عمق راهبردی یک ملت مستحکم، همواره به شکست و رسوایی محکوم است.
انزوای بینالمللی آمریکا و شکست در اجماعسازی جهانی علیه ایران
عقاب کور
ارسال نظر
پربیننده