الهه درهشامی: ذهن انسان نه فقط عرصه اندیشه، بلکه میدان نبرد احساسات، ترسها و امیدهاست. هر دوره تاریخی، رد پای خود را در ضمیر جمعی مردمان برجا میگذارد و هنر، بویژه شعر، امروز بیش از هر زمان دیگر آیینه این ضمیر است. در ایران پس از جنگ، بویژه از دهه ۱۳۶۰ تا امروز، ذهن فرد ایرانی درگیر تناقضهایی بوده است: آرمان و ویرانی، ایمان و یأس، امید بازسازی و اضطراب فروپاشی. شاعران این دوران، از قیصر امینپور و مرتضی امیریاسفندقه تا دیگران، هر یک کوشیدهاند از دل اضطراب و زخمهای نامرئی جامعه، زبانی تازه برای مقاومت و بازتاب درد بیافرینند.
گلواژههای شعر، احساس را حمل میکنند؛ احساسی عمیق و ناب که در سینه میلیونها انسان ساکت، چشمانتظار و گاه درمانده نهفته است. از زمان آغاز نخستین بیتهای شعر، بشر آموخت که احساسات پیچیده و گاه ناگفتنی خود را با آن بیان کند. از این رو میتوان گفت شعر نهتنها زیباست، بلکه پلی است میان قلب انسانها؛ پلی که فاصلهها را کم میکند و صداهای خاموش را فریاد میزند و کسانی که شاعرند بینهایت ارزشمندند، چرا که آنها با کلماتشان، زخمهای پنهان جامعه را لمس میکنند، دردهای جمعی را به تصویر میکشند و گاه با یک مصرع، هزاران نفر را به گریه یا لبخند وامیدارند. نقش شعر در جامعه را نمیتوان نادیده گرفت. شعر همیشه پناهگاهی بوده برای روحهای خسته، آیینهای برای حقیقتهای تلخ و گاه شمشیری برای مبارزه با ظلم و نابرابری. از دهه ۱۳۶۰ تا به امروز، شعر ثابت کرده که میتواند مرهم انسانهای زخمخورده بسیاری باشد و شده است. در روزهای جنگ، در لحظات فقدان، در اوج تنهایی و حتی در میان شادیهای گذرا، شعر همراه مردم بوده؛ گاهی تسلیبخش، گاهی بیدارکننده و گاهی امیدآفرین. شاعرانی که در ادامه از آنها نام برده میشود، همچون بسیار بسیار شاعران دیگر، زخم، درد و جنگ را به چیزی قابل فهم، قابل لمس و قابل همدلی تبدیل کردهاند. آنها با زبان شعر، تجربیات تلخ جنگ را به کلماتی تبدیل کردند که در دل نسلهای بعد هم هنوز حرارت آن زنده است. شعر آنها نه فقط ثبت تاریخ بود، بلکه درمان بود؛ درمانی برای روحهایی که با کلمات عادی قابل التیام نبودند. از یاد نبریم که شعر فراتر از یک هنر است؛ یک ضرورت انسانی است. در جهانی که گاه کلمات روزمره نمیتوانند عمق درد یا ارتفاع عشق را بیان کنند، شعر وارد میشود و با قدرت جادویی خود، احساس را جاودانه میکند. شاعر، با هر بیت، بخشی از روح خود را به کاغذ میسپارد و این امانت را به نسلهای آینده تحویل میدهد. امروز هم در میان هیاهوی زندگی مدرن و روزگار جنگ کنونی، هنوز صدای شعر بلند است؛ هنوز کلمات شاعرانه دلها را آرام میکنند، ذهنها را به چالش میکشند و انسانها را به فکر وامیدارند. در نهایت، شعر نشان میدهد که حتی در تاریکترین لحظات تاریخ، انسان میتواند زیبایی بیافریند. گلواژههای شعر همچنان در باغ زبان پارسی شکوفا هستند و هر شکوفهای، داستانی از مقاومت، عشق، درد و امید را روایت میکند. شاعران، نگهبانان این گلها هستند و تا وقتی قلم در دستشان باشد، احساس میلیونها انسان ساکت هرگز خاموش نخواهد ماند.
آثار جنگ در زبان شاعران ایرانی از دوران جنگ تحمیلی تا بحرانهای کنونی دیده میشود که در قالب هر یک، مفاهیم گستردهای وجود دارد. در ادامه مروری داشتهایم به نسبتی که شعر معاصر فارسی در ایران، از روزهای آغازین جنگ ۸ ساله تا جنگ رمضان برقرار کرد. شعر پارسی از آن روز تا به حال مسیر پر فراز و نشیبی را طی کرده تا به لحن امروز رسیده است و به نوعی بازتاب روان جمعی مردم ایران را در آثار شاعران معاصر میتوان دید.
ذهن در سایه جنگ
جنگ تحمیلی ایران و عراق یکی از نقطههای عطف روانی در تاریخ معاصر ایران بود. این واقعه نه فقط ساختار سیاسی و اقتصادی، بلکه سازمان روانی جامعه را دگرگون کرد. ذهن جمعی ایرانی در آن دوره، میان عواطف متناقضی چون شجاعت و فقدان، فداکاری و اندوه، ایمان و سوگواری نوسان داشت. این نوسان در شعر دهه 60 به وضوح دیده میشود. یکی از بهترین نمونهها، آثار قیصر امینپور است؛ شاعر جوانی که خود در بطن فضای جنگ رشد کرد. در شعر معروفش «شعری برای جنگ» یا مجموعههای مرتبط با دفاع مقدس، ذهن شاعر میان دو قطب ویرانی و تعهد انسانی در حرکت است: «میخواستم شعری برای جنگ بگویم دیدم نمیشود، دیگر قلم زبان دلم نیست باید سلاح تیزتری برداشت، بگذار شعر من همچون خانههای خاکی مردم خرد و خراب باشد و خونآلود». این تصویر نماد ذهن زخمی است که نمیخواهد تسلیم تاریکی شود. امینپور از نخستین شاعرانی بود که توانست سوگواری جمعی را به زبانی انسانی و نه صرفاً تبلیغی بدل کند و رشادتها را با پرسشهای درونی همراه کند.
روان اجتماعی؛ از اضطراب تا انزوا
پس از پایان جنگ، جامعه وارد مرحله پساتروما شد؛ حالتی مشابه شوک پس از ویرانی. فروپاشی آرمانهای جمعی و فشارهای اقتصادی، ذهن شهروند را از میدان نبرد به درون خود کشاند. شعر دهههای 70 و 80 شاهد ظهور زبانی دروننگر و فردی شد. شاعرانی چون رضا براهنی به جای تصویر گلوله و شهادت، از تزلزل ذهن و آشفتگی نمادها گفتند. براهنی در شعر بلند «اسماعیل» (که مرثیهای انسانی برای جنگ اسماعیلکُش است) از جهان درهمریخته پساجنگ و ویرانیهای انسانی سخن میگوید: «جنگ است اسماعیل، جنگ است و همنامهای تو ذبح میشوند، جنگ است». در اینجا، زبان شعر به فریادی انسانی علیه ویرانی جنگ تبدیل میشود. ذهن شاعر بیقرار است، زیرا دیگر اعتماد ساده به معنا از دست رفته. روان جامعهای که سالها با شعار و فریاد زیسته، حالا با سکوت و پرسشهای تلخ مواجه شده است. این سکوت، نوعی «بیصدایی روانی» است که در هنر معاصر ایران بارها تکرار شده.
زنان و ذهن جنگزده
وجه مهم دیگر این بازتاب روانی، حضور زنان شاعر است. اگر در دهه 60، صدای زن ایرانی در سایه شعارهای عمومی گم میشد، در دهههای بعد، خود به کانونی از بازتاب ذهن و زخم تبدیل شد. سیمین بهبهانی در شعرهای خود، از جنگ نه به عنوان میدان نبرد، بلکه به عنوان تجربه انسانی ویرانی و تکرار درد یاد میکند. او در سرودههای پس از جنگ، صدای زنان را به عنوان شاهد حافظه جمعی برجسته میکند و از هزینههای انسانی جنگ میگوید. در نگاه بهبهانی، ذهن زن جنگزده نه فقط قربانی، بلکه شاهد است؛ ذهنی که حافظ حافظه جمعی ملت میشود. این نوع نگاه باعث شد شعرهای او به نوعی رواندرمانی جمعی تبدیل شود و صدای فروخورده زنان را در میان ویرانهها بلند کند.
ذهن جمعی و حافظه شعر
حافظه جنگ و بحران، در زبان باقی میماند. اگر ذهن، گاهی فراموش میکند، زبان هیچگاه فراموش نمیکند. در شعرهای سهراب سپهری که در ذهن پساجنگی بازخوانی میشوند، نشانههایی از آرزوی رهایی و آرامش وجود دارد: «آری تا شقایق هست، زندگی باید کرد». این جمله که شعار بسیاری از سالهای پس از جنگ شد، تبدیل به داروی روانی جامعهای شد که میان زندگی و مرگ سرگردان بود. در واقع، شعر سپهری ناخودآگاه به نقشی تراپیگونه دست یافت؛ یادآور امکان زیستن حتی پس از ویرانی.
ذهن، زبان و درمان
شعر در چنین شرایطی صرفاً هنر نیست؛ نوعی درمان روانی است. شعرهای مرتضی امیریاسفندقه با ترکیب ساختار آیینی و زبان عرفانی، تلاش میکند ذهن جمعی را آرام کند. او در شعر «آه ای وطن» از خاک و ایمان به عنوان عناصر ترمیم روان جمعی یاد میکند: «دیدی وطن که عاقبت دوستی چه بود؟ دیدی به دشمنی همه یاران مزینند؟ مرغان پرگشوده توفان، نگاه کن آه ای وطن!» این قسم و این آه، به تعبیر روانشناختی، اعلام تعلق به چیزی فراتر از رنج فردی است.
جامعه پس از بحران، برای بازسازی نیازمند معنای تازه است و شعر، زبانی برای بازسازی معنا فراهم میآورد.
از خاطره تا خیال؛ ذهن شاعر به عنوان درمانگر اجتماعی
در نظریههای روانکاوی اجتماعی، تولید هنری پس از بحران نوعی بازگشت ناخودآگاه جمعی به نظم نمادین است. یعنی ذهن جامعه، از طریق شعر و موسیقی، تلاش میکند تصویرهای پراکنده را دوباره به نظم درآورد. ایرانی معاصر همانقدر که از تاریخ میگریزد، به شعر پناه میبرد تا خود را در خاطره بازبیابد. در دهه اخیر، موجی از شاعران جوان، از زاویه ذهن فرسوده و فردی به وضعیت اجتماعی پرداختهاند. به عنوان مثال: «ما نسل خسته بعد از جنگیم / با گلولههایی در حافظه و لبخندهایی مصنوعی». اینجا ذهن شاعر نه قهرمان است و نه قربانی، بلکه راوی نسلی است که جنگ را یاد گرفته ولی صلح را نیاموخته. این پارادوکس بزرگ روانی جامعه امروز ایران است.
جمعبندی فضای ذهنی شاعران
اما شاعران امروز، در این فضای پرتنش کنونی و جنگ اخیر، ذهنی چندلایه و متضاد دارند. به عنوان مثال ابیاتی چون:
«پایان شعر نقطه آغاز مرگ توست/ ای دشمن حقیر به پایان سلام کن»
«کوچک نبینی قهرمان داستانت را / او که برایش مرگ کوچک بود کودک بود»
«جهان به غیر غم تو، غمی اصیل ندارد / وطن یگانهترین است، وطن بدیل ندارد»
این اشعار و هزاران شعر دیگر در میان این مفاهیم موج میزنند:
بین اضطراب و گریز: از یک سو با واقعیت تلخ جنگ، تهدید و ویرانی مواجهند و اضطراب عمیقی در وجودشان خانه کرده است و از سوی دیگر، تلاش میکنند با پناه بردن به جزئیات زندگی روزمره، یا با تأکید بر هویتهای پایدارتر، از این اضطراب فرار کنند یا آن را کمرنگ سازند.
بین خشم و اندوه: خشم نسبت به دشمنان، عاملان ویرانی و کسانی که به کشور آسیب میزنند، در اشعار موج میزند. در کنار این خشم، اندوه عمیق نسبت به ویرانیها، از دست دادنها و زوال آنچه مقدس شمرده میشود، دیده میشود.
این اشعار، نشاندهنده تلاش شاعران برای فهم و بیان وضعیت بغرنج کنونی است؛ وضعیتی که در آن، زندگی روزمره با تهدیدات بزرگ درهم آمیخته و مفاهیمی چون هویت، مقاومت و از دست دادن، ابعاد تازهای یافته است.
ذهن زخمی و امید شاعرانه
تمام این جریانها نشان میدهد ذهن شاعر امروز، برخلاف نسل اول شاعران دفاع مقدس، دیگر نمیخواهد فقط مرثیه بنویسد، بلکه در پی معناست. شاید بتوان گفت ذهن ایرانی، پس از سالها سوگواری، اکنون میخواهد درک کند نه فقط تحمل.
در این میان، زبان شعر به میانجی اصلی بین ذهن فرد و روان جمعی بدل شده است. هر شعری که از رنج، تنهایی، فقدان و امید میگوید، در واقع بخشی از کار روانی جامعه را انجام میدهد: بازگشت از بیاحساسی به احساس، از سکوت به واژه، از فراموشی به یادآوری. اگر ذهن جامعه ایران را به دریا تشبیه کنیم، جنگ و بحرانهای گذشته و کنونی موجهایی هستند که آن را متلاطم کردهاند اما شعر، باد آرامبخشی است که این موجها را معنا میبخشد.
شعر پارسی چطور توانست بازتابی از روحیه و مقاومت مردم ایران در جنگ باشد؟
ذهن، جنگ و شعر
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها