
سیدهآزاده امامی: گمانم اواخر پاییز یا اوایل زمستان 97 بود، با استاد راهنمای رسالهام در دانشگاه اصفهان بعد از مباحث مربوط به چند و چون کار رساله و پیدا کردن منابع و ترسیم مسیر، طبق معمول به بحث پیرامون مسائل روز مملکت رسیدیم. استاد از قول برخی جامعهشناسان نقل کرد که آنها مدعیاند ایران به آستانه فروپاشی رسیده و تلنگری کافی است که این اتفاق دهشتناک را رقم بزند و پیوندهایی که طیفهای مختلف مردم و نیز مردم و حاکمیت را بهزعم آنها «بهزور» کنار هم نگه داشته، از هم بگسلد و شاهد یک فروپاشی عظیم اجتماعی و حتی سیاسی باشیم!
به استاد - که خیلی هم برایم عزیز است- گفتم نظر من کاملا عکس این تحلیل است؛ تشتت و انشقاق مردم و واگرایی آنها از نظام امری برساخته ذهن روشنفکران جامعه ما است که به سبب آنکه اتفاقا خود آنها از بدنه حقیقی جامعه منعزل و در عوض محصور در جمعهای خاص هستند، چنین تصور و تحلیلی برایشان شکل گرفته است. حقیقت جامعه ایرانی آن است که اتفاقا اگر با تکانه هولناکی مواجه شود حتی گلایههای بحق روزمره را کنار گذاشته و با جدیت به صیانت از اصل انقلاب و نظام برخواهد خاست.
درماندگی روشنفکران در تبیین رفتار جامعه ایرانی
چند روز پس از این گفتوگو و دقیقا 2 روز بعد از صدور «بیانیه گام دوم انقلاب» از جانب رهبر شهیدمان در 40 سالگی انقلاب، حادثه تروریستی جاده خاش- زاهدان پیش آمد و ضمن آن گروه تروریستی جیشالعدل با انفجار اتوبوس حامل نیروهای مرزبانی نیروی زمینی سپاه از لشکر 14 امام حسین(ع) اصفهان، 27 نفر از آنها را به شهادت رساند. برای مراسم تشییع این شهدا چنان جمعیتی آمده بود که خیابانهای اصفهان سالها بود نظیر آن را به یاد نداشت. بسیاری از آنان کسانی بودند که شاید در شرایط عادی گلایه و انتقادهای زیادی هم داشتند اما آمدند تا بگویند وقتی پای امنیت کشور در میان باشد، تعارف ندارند و به گلایهها میدان نمیدهند؛ حضوری که با تحلیلهای مذکور در تعارض بود اما حضرات روشنفکر ترجیح دادند به روی مبارک هم نیاورند!
یک سال بعد ماجرای «آبان 98» پیش آمد؛ دوباره تحلیلهای آمیخته به تهدید روشنفکران اوج گرفت، دوباره طیفی از جامعهشناسان به جمهوری اسلامی هشدار دادند اگر «صدای مردم» را نشنود و در رویکردهای خود «اصلاحات اساسی» ایجاد نکند، باید منتظر یک فاجعه باشد.
باز هم مدتی گذشت و سردار دلها، قهرمان مبارزه با تروریست ایران با دستور مستقیم رئیسجمهور تروریست آمریکا ترور شد و به شهادت رسید. برای بزرگداشت این اسطوره بیتکرار نه فقط در شهرهایی که پیکر مطهرش تشییع شد، در سرتاسر کشور چنان قیامتی به پا شد که جز در تشییع رهبر کبیر انقلاب، تاریخ نمونهای برای آن ندارد و این در حالی بود که طی سالهای منتهی به آن حادثه، سیاستهای نظام در حمایت از جبهه مقاومت و خصوصا مبارزه با داعش و نیز شخص حاج قاسم و دلاوران مدافع حرم آماج شدیدترین پروژه تخریبی امپراتوری رسانهای استکبار بود. سنگتمامی که مردم برای قهرمانشان گذاشتند اما تمام شبههها و تخریبها را به سخره گرفت و نشان داد پیوند ملت با نظام و «کارگزاران تراز»ش چه اندازه عمیق و استوار است.
با این حال روشنفکرانی که هم با کلامشان به شبهات رسانههای معاند ضریب میدادند و هم طی این سالها تحلیلشان همواره متأثر از آنها بود و به مجرد شکلگیری کوچکترین حرکت اعتراضی فریاد به هشدار بلند میکردند و از قریبالوقوع بودن فروپاشی میگفتند، باز هم در تفسیر حماسه خیرهکننده حضور مردم خاموش ماندند و به صرافت آن نیفتادند که نسخهای را که همواره برای نظام میپیچند این بار خود عمل کرده و «صدای مردم» را بشنوند و پیام حضورشان را درک کنند!
از نظر ایشان وقایع اینچنینی همواره در رده هیجانات احساسی جای میگرفت که نه میشد بنیانی تئوریک برای آن لحاظ کرد، نه پیامدهای معناداری برای آن متصور بود؛ به زعم آنها مردمانی که در چنین عرصههایی حاضر میشدند فقط کمی بیش از تماشاگران یک بازی فوتبال کنش خودآگاه داشتند، از اینرو نمیشد برای آنها چندان محلی از اعراب قائل شد. این در حالی بود که به رغم ایشان، رهبر شهید انقلاب اتفاقا برای چنین حضورهایی موضوعیت قائل بود و آن را صراحتا «بیمهکننده» نظام میدانست.
اغتشاشات سال 1401 که پیش آمد دوباره فضای دانشگاه و مطبوعات مجال جولان تئوریهای روشنفکرانهای شد که فروپاشی را حالا دیگر در یک قدمی نظام و در آستانه در میدید و به زعمش عنقریب بود که گسلهای اجتماعی فعال شود و جمهوری اسلامی را فروبلعد. حتی کاهش مشارکت در انتخاباتهای مجلس و ریاستجمهوری را که به گواه نظرسنجیهای معتبر بیش از هر چیز معلول مؤلفههای اقتصادی و شرایط نامناسب معیشتی بود بهمثابه فکت علمی مدعیاتش فاکتور کرد و آماده شد برای بار گذاشتن حلوای نظام!
«تحریف» و «تقلیل» مؤلفههای تحلیلهای روشنفکرانه
این جریان که عقب رفتن روسریها را نشانه از دست رفتن آخرین سنگرهای مشروعیت نظام تفسیر میکرد، در مواجهه با جنگ 12 روزه که به اذعان همه تحلیلگران انسجام ملت و حمایتشان از نظام، نقشه شوم دشمن صهیونی- آمریکایی را در کشاندن مردم به خیابانها به شورش علیه نظام نقش بر آب کرد، دوباره به دیوار سخت واقعیت خورد و تئوریهایش را به طرز فاجعهباری در تبیین شرایط نابسنده و شکستخورده میدید اما به عوض پذیرش حقیقت و اعترافش به ناتوانی در شناخت جامعه ایرانی، از در تحریف و تفسیر آن به شیوهای برآمد که کمترین اصطکاک را با تحلیلهای ناکارآمدش داشته و حتی به نوعی آن را مصادره به مطلوب کرد. اینان با ایجاد تردید نسبت به «انسجام» میان مردم و افزایش قابل توجه اعتماد به حاکمیت، آن را نوعی «خودمراقبتی» توصیف کرده که در شرایط خطر به نحو ناگزیر روی میدهد و نمیتوان در پس آن سراغی از انگیزههای ملی و میهندوستی گرفت. صادق زیباکلام حتی از در تخطئه و تمسخر تفسیر قائل به انسجام درآمد و گفت «مردم تهران که همان روز اول جنگ جانشان را برداشتند و فرار کردند، چنین کنشی را چگونه میشود به نام انسجام فاکتور کرد!»
کودتای دیماه این گروه از روشنفکران را در تکرار تحلیلهایشان جریتر کرد و حالا دیگر شرط میبستند اگر حمله دوبارهای رخ دهد حقیقتا «دیگه تمومه ماجرا»!
رهبر شهیدمان اما نظری بهغایت متفاوت داشتند؛ همچنان که در تمام این سالها شاهبیت کلامشان «مردم» بود و با تکیه بر همین مردم تولید قدرت کرده و نظام نوپای اسلامی را از کوران حوادث گذر داده و به شجره تنومند و ریشهداری تبدیل کرده بودند که مقابل همه توفانها ایستاده بود، در آخرین سخنرانی عمومی خود از «مبعوث شدن مردم» به هنگامه رخداد حادثه برای کشور گفتند؛ واژهای غریب و شگفتیآور؛ بعثت شأن انبیاست، رهبری که به بار معنایی و اقتضای کلمات عنایت تام داشتند، چگونه این واژه را برای توصیف رفتار ملت برگزیدند؟
زمانی کوتاه میبایست تا حکمت پیشگویی پیامبرگونه آن یگانه دوران بر همگان عیان شود؛ اکنون بیش از 2 ماه از عروج امام شهیدمان که بهمثابه ستونی خیمه انقلاب را برافراشته میداشت میگذرد، بیش از 2 ماه از هجمه همهجانبه دشمن تا بن دندان مسلح. به اعتبار تئوریهای روشنفکرانه، شهادت رهبر یعنی فروافتادن مؤلفه اقتدار نظام و این بسنده است برای فروپاشی، از سویی مردمی که به گفته جامعهشناسان در دهههای اخیر- مشخصا بعد از دوره اصلاحات- نادیده گرفته و کنار گذاشته شدهاند و در ماجراهای «آبان 98»، «اغتشاشات 1401» و «کودتای دیماه» از نظام زخم خوردهاند و به زعم آنها نسبت به هسته سخت هوادار نظام در اکثریت هم هستند، باید فرصت را غنیمت شمرده و حالا که «کمکهای ترامپ» رسیده به خیابان بیایند و ماجرا را تمام کنند!
فروپاشی انگاره فروپاشی
مردم البته به خیابان آمدند اما نه برای مقصودی که روشنفکران سالها تئوریاش را بافته بودند. بیش از 2 ماه است مردم در خیاباناند اما برای صیانت از نظامی که این جماعت سالها انگاره فروپاشیاش را تئوریزه کرده بودند.
مردم در خیاباناند برای صیانت از میراث خامنهای شهید و خمینی کبیر. همان مردمی که طی این سالها بارها به خیابان آمده و پای کار بودنشان را ثابت کردهاند اما حضرات روشنفکر با چشم بسته از کنار آنها گذشته و هرگز آنها را به حساب نیاوردهاند؛ این مردم بهزعم روشنفکران، جماعت «کیک و ساندیسی» بودند که همیشه با «اتوبوس» به جایی برده میشدند که نظام میخواست، از این رو نه برای کنششان تأثیری قائل بودند، نه در محاسبات جامعهشناسانه جایی برای تبیین رفتار آنها! این مردم اما به تعبیر رهبر شهید، در هنگامه حادثه مبعوث شدند و پشت دشمن قویپنجهای را که همه عده و عُدهاش را آورده بود تا همان فروپاشیای را که سالها اعوان و انصار داخلیاش هشدارش را میدادند محقق کند، به خاک مالیدند و اجازه تحقق حتی یکی از برنامههای او را ندادند.
حالا اینها اگر راست میگویند بیایند تحلیل کنند این ملت را؛ ملتی که 2 ماه است حتی زیر باران بمب و موشک در خیابان بوده است آن هم با اهل و عیال، ملتی که نه به مرزها هجوم برده نه به مغازهها، حال آنکه به طور معمول باید به غریزه صیانت از نفس نه در خیابان، که در کنج خانه و پناهگاه بماند و تا آنجا که برایش مقدور است به ذخیره آذوقه بپردازد! ملتی که از اعلام آتشبس حالش گرفته میشود و به رغم تمام زخمها برای باز هم هزینه دادن آماده است تا نیل به یک فتح عزتمندانه بیچون و چرا.
این حضرات باید توضیح دهند چرایی این پدیده را که وقتی کشور تهدید به اقدامی جنونآمیز میشود، این ملت به جای فرار از مهلکه، دور مراکز مورد تهدید زنجیره انسانی تشکیل میدهد تا خود را سپر بلای زیرساختها و داراییهایش کند.
تئوریسینهای «زن، زندگی، آزادی» که در 3-2 سال اخیر هر چه توانستهاند از جفای نظام اسلامی به حقوق زن گفتهاند، حالا باید توضیح دهند چگونه است که زنان میداندار تجمعات شبانهاند؟
تئوریهای متوهمانه روشنفکران اما نه فقط با وجود طیف سنتی همیشه پای کار حاضر در راهپیمایی 22 بهمن و روز قدس، بلکه همچنین به واسطه حضور جمع متفاوتی از مردم در خیابان به چالش کشیده شد که با فراخوانهای معمول شورای هماهنگی نسبتی هم نداشت و بعضا غیر از گلایههای اقتصادی که درد مشترک همه جامعه ایرانی است، دلخوریها دیگری هم از نظام داشت و احتمالا به اعتبار همین موارد بود که این حضرات فروپاشی را - در صورت وارد آمدن حتی تلنگری- سرنوشت محتوم جمهوری اسلامی میپنداشتند و درست به همین دلیل است در روزهایی که مهمترین رویداد سیاسی- اجتماعی کشور در حال رقم خوردن است، از سنگ صدا برمیخیزد اما از این حضرات نه!
آنها باید بگویند چگونه در جامعهای که آن را در آستانه فروپاشی میدیدند چنین رفتارهای حیرتآوری رقم میخورد و چگونه مردمی که بهزعم ایشان با کینههای انباشته از نظام اسلامی برای فروافتادنش لحظهشماری میکردند، بیش از 60 روز است از خیابان نرفتهاند تا مبادا کمترین آسیب و خدشهای به آن وارد آید. (البته به احتمال زیاد این حضرات هرگز خودشان برای مطالعهای پدیدارشناسانه هم که شده، این شبها حتی یکبار به خیابان نرفتهاند و تحلیلهایشان را بهواسطه آنچه از رهگذر رسانه گرفتهاند سر هم کردهاند تا ثابت کنند آن کس که «کورتکس مغزی»اش دچار اختلال است و ضخامت کمتری دارد، نه مردم ایران و آسیاییها، اتفاقا آن جماعتی است که حتی شهامت مواجهه بیواسطه با واقعهای را که با آن سمپاتی ندارد نداشته و ترجیح میدهد بر مبنای همان دانستههای گزینشی و متعصبانه ازپیشداشته تئوریپردازی کند، نه متن واقع!)
باید توضیح دهند چگونه بهرغم تحلیلهای ایشان تلنگر که هیچ، هجوم نظامی در این ابعاد هم نتوانست خللی در نظام اسلامی وارد آورد و به جای گسست اجتماعی و فروپاشی، اتفاقا انسجام ملت و افزایش سرمایه اجتماعی نظام را در پی داشت و حتی طیفی از ناراضیان را به صف صیانت از نظام کشانید؟ با این اوصاف آیا اینان نباید اقرار کنند آنچه فروپاشیده درواقع دانش و بینش و شیوه تحلیل خودشان است، نه نظام اسلامی!
البته طبیعی است آنها که «مشروعیت» حکومت را همواره با قرائت روسویی آن میفهمند، فهمی از نظام ولایی و پیوند وجودی میان مردم و ولایت نداشته باشند؛ چه در زمانه ولی شهید، چه در عصر ولی حاضر از نظر غایب که بیآنکه مردم حتی او را دیده باشند برای جانفشانی در اطاعت از فرامینش آمادهاند.
همه هنر این روشنفکران خودخوانده ترجمه و تکرار تئوریهایی بوده که قریب 5 دهه است نابسندگی خود را در تحلیل این ملت نشان داده اما سیلی مکرر واقعیت باز هم این جماعت خوابزده را از فضای انتزاعی و افیونی بینسبت با حقیقت متن جامعه بیرون نیاورده است! جنگ رمضان اما مهمترین گواه این دعوی است که این ملت را خامنهای بهتر شناخت یا مغزهای کوچک زنگزده روشنفکران؟!
گرچه میدانم با پایان جنگ زبان این جماعت فعلا خاموشیگزیده هم باز میشود و باز هم به تکرار اراجیف سابق پرداخته و الگوی امارات و قطر را بهمثابه مدینه فاضلهای برای مردم تصویر میکنند و برخی دیگر از ایشان دوباره ضرورت اختصاص هزینه برای توانمندی نظامی را زیر سوال میبرند و خواهند گفت: «اگر آمریکا حمله کند یک تیر چراغ برق سالم برای ما باقی نمیگذارد» اما
من خوب یادم [میماند]
روزی که «روشنفکر»
در کافههای شهر پرآشوب
دور از هیاهوها
عرق میخورد
با جانفشانی جانبازان «حزبالله»
تاریخ این ملت
ورق میخورد...