
عرفان خیرخواه: یکی از ویژگیهای عجیب جنگ رمضان این بود که از دل شهرها و مناطق مسکونی آغاز شد اما در آن به سبک متعارف خیلی از جنگهای دیگر که عمدتاً زمینی هستند، لازم نبود نیروهای داوطلب اسلحه به دست گیرند و به صحنه نبرد بروند؛ این شکل از نبرد باعث میشد مردم بهشدت درگیر جنگ باشند اما درباره اینکه چه باید بکنند و اساسا چه کاری از دستشان برمیآمد، به جوش و جلا و تقلا افتاده بودند. حضور در خیابانها که با گذشت ۸۰ شب همچنان ادامه دارد و پدیدهای بینظیر در تمام تاریخ جهان است، یکی از جلوههای فعالیت مردم در جنگ رمضان بوده اما افرادی هم در کنار حضور در این تجمعات، فکر میکردند در تخصص و مهارت خودشان باید جنبهای پیدا کنند که به درد این ایام بخورد. پیرو همین حال و هوا، گروهی از نویسندگان به این فکر افتادند و دست به کار شدند تا روزمرههایشان از جنگ را زیر قلم ببرند. حاصل کار آنها کتابی شد که محتوایش ناداستان بود و در قالب دیجیتال به مردم عرضه شد. در مرحله بعد آنها فکر کردند که خوب است برای نوجوانها هم کتابی دیگر منتشر کنند که این اتفاق هم رخ داد و مرحله سوم جایی بود که آنها به کودکان فکر کردند. کتاب «قلب ایران» نتیجه همین کوشش است که گفتوگوی «وطن امروز» با سمیه جمالزاده، یکی از گردآورندگان آن، درباره چگونگی شکلگیری ایدهاش و تدوین آن و همینطور محتواهای داخل کتاب را در ادامه میخوانید.
***
ایده و انگیزه نگارش و گردآوری کتاب «قلب ایران» چگونه شکل گرفت؟
ما در «خانه راوی» کتابهایی را به مناسبت جنگ رمضان به صورت الکترونیک برای مخاطب بزرگسال منتشر کردیم. پس از آماده شدن کتاب مخاطب بزرگسال، مدام به نوجوانان و کودکان فکر میکردم؛ اینکه در این روزها چه کسی میتواند در کنارشان باشد و آنها را در بستری بزرگتر از خانواده ببیند؟ پس از آن برای قشر نوجوان کتاب را منتشر کردیم و همزمان به فکر مخاطب کودک افتادم. ما نویسندگان این مرزوبوم چه کاری میتوانیم برای کودکان در این روزها انجام دهیم؟ آنها آسیب دیدهاند؛ ممکن است خانوادهشان آسیب دیده باشد یا برخی همسنوسالانشان آسیبهایی دیده باشند. آنها در معرض صدمه روحی قرار دارند و دلشان میخواهد کسی یا چیزی فراتر از خانواده، از دورتر، همراهیشان کند. به همین دلیل سراغ نویسندگانی رفتم که در عرصه داستان کودک قلم میزنند و از آنها درخواست کردم داستانهای خودشان را با موضوع جنگ رمضان در اختیار ما بگذارند.
چرا عنوان «قلب ایران» را برای این کتاب انتخاب کردید؛ این عنوان چه نسبتی با محتوای اثر دارد؟
عنوان را با آقای نصیری و دوستان دیگر مشورت کردیم. از میان عنوانهای پیشنهادی، هر 3 نفر به «قلب ایران» تمایل و توجه بیشتری داشتیم. کودکان انگار قلب تپنده ایران هستند. اگر کل ایران را یک بدن در نظر بگیریم، آنچه این پیکره را در فضای اجتماعی ایران به جریان میاندازد، کودکان هستند. آنها مانند جوانههایی هستند که تازه دارند رشد میکنند؛ بذرشان تازه شکوفا میشود و قرار است دنیای بزرگ آینده را بسازند. از سوی دیگر، بسیاری از ما بزرگترها به خاطر اتفاقاتی که در این جنگ برای کودکان افتاد، عمیقاً متأثر شدیم و گویی قلبمان به درد آمد. کودکان را به نوعی قلب این کشور در نظر گرفتیم؛ هم حیات وابسته به آنهاست و هم وجودی لطیف دارند. از قلب در ادبیات ما به عنوان بخشی لطیف، عاشقانه و دوستداشتنی یاد میشود.
کتاب با روایت «پروانههای نامهرسان» نوشته محمد حمزهزاده آغاز میشود که مربوط به دختران مدرسه میناب است؛ چرا این شروع را برای کتاب مناسب دانستید؟
استاد محمد حمزهزاده لطف کردند و این متن را نوشتند. ما به دوستان نویسنده گفتیم هم میتوانید داستان بنویسید و هم ناداستان، یعنی روایت یا نامهای که مخاطبش کودک باشد اما بیشتر این مجموعه داستان است. آن اثر، نامهای است که خطاب به کودکان نوشته شده. نامه میتواند برای مخاطب جذابیت داشته باشد. همچنین آقای حمزهزاده با قلم خود و سالها تجربه در عرصه کودک و نوجوان، این مخاطب را بخوبی میشناسد. به همین دلیل انتخاب این متن به عنوان سرآغاز کتاب، انتخاب مناسبی به نظر رسید.
در فرآیند گردآوری کتاب، مهمترین معیار شما برای انتخاب و گزینش منابع، روایت یا متنها چه بود؟
انتخاب متن برای کودک و همچنین برای روح نسل جوان باید با دقت و وسواس انجام شود. اول اینکه نویسنده باید مخاطب خود را بشناسد و سالها در این عرصه کار کرده باشد. نوشتن درباره جنگ برای کودکان حساسیت بالایی دارد، زیرا جنگ مشکلاتی را برای آنها پدید آورده است. آنها با اخبار مواجه بودهاند و هر کاری هم بکنیم، سخت است که جلوی آگاهی کودکان را از این اتفاقها بگیریم. شهادت، خانواده را از دست دادن و تنها شدن، غمهای سنگینی برای بچههاست. در انتخاب داستانها، اول از همه تأکید کردم که خشونت عریان نباید وجود داشته باشد. اگر قرار است از شهادت مدرسه میناب یا هر اتفاق سخت و دردناک دیگر صحبت شود، باید به صورت استعاره و غیرمستقیم برای کودک مطرح شود. پس یکی از معیارها این بود که کسی در داستانهایش صحنههای رقتبار را مستقیم روایت نکند. دوم، نثر باید با زبان کودکانه و بصری مناسب مخاطب کودک نوشته میشد. بعضی داستانها هرچند از نظر محتوا خوب و مناسب بودند اما زبان و نثرشان برای کودک مناسب نبود. حداقل این موارد در انتخاب داستانها مدنظر من قرار گرفت.
در داستان «چه کسی مثل موشک میدود» به نوعی قرابتی میان ابزار دفاعی و نظامی با بازی کودکانه برقرار شده است؛ اهمیت این نوع قرابت فکری برای کودکان چیست؟
کودک همین را دوست دارد. کودک دوست ندارد مستقیم با او حرف بزنیم، نصیحتش کنیم یا چیزی را مستقیم به او بفهمانیم. او همیشه دوست دارد قصه بشنود، دوست دارد نمایش ببیند و بازی کند. در قصه و داستان، به صورت تمثیلی و استعاری با او ارتباط میگیریم. هنگام خواندن داستان، شاید برای کودک مهم نباشد که ما درباره چه موضوع مهم و پیچیدهای با او صحبت میکنیم؛ او دوست دارد درباره چند میمون در یک جنگل قصه بشنود اما به مرور و با هوشیاری، وقتی میشنود و میخواند، خودش متوجه میشود یا میتواند درباره آن داستان صحبت کند و نتیجه بگیرد که این داستان درباره همان موضوعی بوده که این روزها همه ما با آن درگیر هستیم.
در داستان «تانک سفید» که به قلم خود شما نگارش شده، بچهها داخل تانک سفید دنبال اسلحه هستند و در انتها حاج صدرا میآید و به هرکدام یک پرچم ایران میدهد و میگوید: «بفرمایید اینم اسلحه. مراقب باشید دشمن نتونه اسلحهتون رو بگیره». چرا از پرچم ایران به عنوان اسلحه استفاده کردید و قصد داشتید چه پیامی را منتقل کنید؟
بخش عمده کار من نوشتن است. این روزها برای روایت کردن اوضاع کشور، سعی میکنم در صحنههایی که لازم است حضور داشته باشم. یکی از این صحنهها، میدانها و خیابانهایی است که مردم حضور دارند. الهام این داستان از همین خیابانها و میدانها گرفته شده است؛ نه اینکه کاملاً واقعی باشد. در این خیابانها و میدانها، آنچه روزبهروز توجه من را جلب کرد، افزایش تعداد پرچمها بود. در روزهای اول، پرچمها آنقدر زیاد نبود اما حالا میبینیم چه تعداد پرچم ایران و پرچمهای دیگر در سطح میدانها استفاده میشود. مردم دارند میگویند ما آمدهایم از کشورمان دفاع کنیم؛ با چه چیزی آمدهایم دفاع کنیم؟ با همین پرچمی که میخواهیم بالا نگه داریم. در میدانها و چهارراههای مختلف تهران میبینیم که مردم ثبتنام میکنند تا بتوانند یک ساعت بیایند و آن پرچم را بالا نگه دارند. اهمیت این پرچم در این جنگ بسیار بیش از پیش شناخته شد و مردم آن را دوست دارند و همراهشان دارند. در هر جایی، به صورت اتفاقی، ممکن است ببینید کسی یک پرچم همراه خود آورده است. بنابراین جا انداختن مفهوم پرچم -که خوشبختانه الان بچهها خودشان خیلی دوست دارند همراهشان کنند- از طریق این داستان میتوانست به بچهها منتقل شود که حتماً لازم نیست همه ما همیشه اسلحه داشته باشیم. اسلحه اصلی ما فعلاً همین پرچم است. میتوانیم آن را بالا نگه داریم و با همین مقابل دشمن بایستیم و تمامیت ارضی کشور را حفظ کنیم.
شاید یکی از اصلیترین و بیشترین فعالیت بچهها بازی کردن باشد؛ به نظر شما جنگ چه تاثیری روی این فعالیت داشت و چطور میشود از این فعالیت کودکان در دوران جنگ محافظت کرد؟
بخش عمدهای از بازی بچهها در مدرسه اتفاق میافتاد اما با شروع جنگ، امنیت مدرسهها به خطر افتاد و بچهها از همسالان خود دور شدند. این آسیبهای روحی، بچهها را آزار میداد و خانوادهها را افسرده میکرد. بازیها کمرنگ شده بود اما رفتهرفته در فضاهایی مانند تجمعات شبانه مردم، مسجدها و جاهای مختلف، این فضا برای بچهها فراهم شد. این توجه به بچهها بسیار خوب است؛ هم خود بچهها علاقهمند میشوند در آن مراسم شرکت کنند و هم خانوادهها خیالشان راحتتر میشود. روحیه بچهها باید حفظ شود؛ اگر حال بچهها خوب باشد، حال خانوادهها هم خوب خواهد بود. باز میرسم به همان «قلب ایران»؛ قلب هر خانواده و هر جمعی، کودکان هستند. اگر در خانوادهای بچهای افسرده باشد، غمگین باشد، بیمار باشد و نتواند مثل همیشه بخندد، بدود و بازی کند، تمام آن جمع و آن خانواده غمگین خواهند بود. بنابراین فضاهایی که برای بازی کودکان در این تجمعات و میدانها ساخته میشود، کار بسیار شایستهای است.
کتاب درباره مخاطب کودک است، ولی میدانیم که اصلیترین همراه و مؤثرترین آدمهای کودکان، پدر و مادرهایشان هستند؛ به نظر شما والدین در دوران جنگ چطور میتوانند به لحاظ روانی بیشتر از فرزندانشان مراقبت کنند؟
این بستگی دارد که خود والدین چقدر خودسازی کرده باشند. گاهی میبینم خود بچهها هستند که بزرگترها را سرحال میآورند. باز هم به همان حرف خودم ارجاع میدهم؛ در تجمعات با مردم حرف میزنم، گفتوگو میکنم و مصاحبه میکنم تا روایتهایشان را ثبت کنم. از خود مردم میشنوم که میگویند بچهها هستند که خیلی وقتها تشویقمان میکنند به این تجمعات بیاییم و حال ما را خوب میکنند. خود بچهها تصمیم میگیرند در غرفهها کار کوچکی انجام بدهند؛ مثلاً میگویند ما آبرنگ و اسفنج آوردهایم تا روی دست و صورت بچهها پرچم ایران را بکشیم. وقتی بزرگسال میبیند کودک اینقدر فعال و با روحیه کار میکند، روحیه خودش هم بهتر میشود اما در پاسخ به سوال شما که بزرگترها چه کار کنند، باید گفت حفظ روحیه متقابل است. من رویهای که دارم این است فعالیت میکنم و به جمع مردم میروم. رفتن در جمع مردم باعث حفظ روحیه جمعی ما میشود و احساس خوبی پیدا میکنیم. کسی که تا امروز یک بار هم به این جمعها نرفته باشد، معنای حرف مرا درک نمیکند اما من پیشنهاد میکنم حتی اگر مواضع سیاسیشان به ظاهر با این فضا همخوانی ندارد، فقط یک بار بروند و از دور تماشا کنند. بعد خواهند دید چقدر در روحیه و حالوهوایشان تأثیر میگذارد و تابآوری آنها را در زندگی بالا میبرد.
در داستان «من نمیترسم» نوشته ملیحه نورافشانیکتا به موضوع ترس پرداخته شده است. ترس به هنگام جنگ، نخستین و طبیعیترین واکنش هیجانی است؛ به ترس در سنین کودکان چگونه پرداختید؟
من همیشه میگویم هر دغدغه و نگرانی از جانب کودک را - در ادامه میگویم نوجوان را - اگرچه تخصص کودک ندارم و نمیخواهم به عنوان روانشناس نظر دهم اما با کودکان و نوجوانان بسیار کار کردهام؛ چه برای نویسندگی و چه در زمینههای مختلف، در کنارشان حضور داشتهام و به آنها تدریس کردهام و روحیاتشان را تا حد زیادی میشناسم. در پاسخ به سوال شما باید بگویم نخستین کار این است که دغدغههای کودکان را جدی بگیریم. سعی نکنیم از روی آنها عبور کنیم یا با نادیده گرفتن بچه، به او بگوییم «ترس ندارد، تو چرا میترسی؟». اول باید او را جدی بگیریم و بگوییم «آره! من متوجهم که تو داری میترسی و نگرانی»، بعد درباره آن صحبت کنیم. در این داستانی که خانم نورافشان نوشته، راوی میگوید «من متوجهم تو میترسی، حالا بیا درباره ترس صحبت کنیم و ببینیم اصلاً پیشنهاد خودت چیست». خیلی وقتها بچه صحبت میکند و لایههای مختلف مساله باز میشود. از میان همین صحبتها، راهحل هم پیدا میشود و حتی شاید نیازی به راهحل نباشد؛ همین که بگوید «من میترسم» و درباره آن صحبت کند، بخش عمدهای از مساله حل میشود.
اگر بخواهید به کسانی که هنوز کتاب را نخواندهاند یا پدرومادرهایی که دغدغه بچههایشان را دارند بگویید چرا باید کتاب را برای بچههایشان بخوانند یا در اختیارشان قرار بدهند، چه میگویید؟
زمانی که من تصمیم گرفتم برای بچهها کاری انجام دهم، به یاد روزی افتادم که پنجره را باز کرده بودم و روبهروی یک مدرسه خالی ایستاده بودم. در روزهای اوج جنگ و زمان آتشبس، غصه میخوردم که چرا این مدرسه خالی است و بچهها به آن برنمیگردند. خیلی دلم میخواست این حرف را به بچهها بزنم که ما حواسمان به شما هست، شما را میبینیم، دلتنگ شما هستیم، درک میکنیم که دلتان میخواهد به مدرسه بروید و در پارک بازی کنید اما بارها در خبرها شنیدیم که حتی پارک را هم مورد اصابت قرار دادند و بچهها دیگر نمیتوانستند حتی روز طبیعت به طبیعت بروند و کنار یک رودخانه آرام و بیدغدغه تفریح کنند. این کتاب هدیه ما به کودکان بود؛ کودکانی که بسیار لطیفاند اما در این روزها بسیار قوی ظاهر شدهاند. هیچکدام از نویسندگان یک ریال هم بابت نوشتن این مطالب و داستانها دریافت نکردند. این هدیه همه نویسندگانی بود که در این کتاب حاضر شدند برای کودکان بنویسند و همراهیشان کنند. امیدوارم پدران و مادران با همین دغدغه سراغ این کتاب بروند؛ داستانهای این کتاب را اگر کودکانشان سواد کافی ندارند برایشان بخوانند و اگر نه، در اختیارشان بگذارند تا خودشان از خواندنش لذت ببرند.