حمید ملکزاده: در چند روز اخیر، در جریان مراسم وداع با پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب، حضرت آیتالله سیدعلی خامنهای، تصویری در برابر چشمهای ما قرار گرفت که احتمالاً تا مدتها از حافظه عمومی بیرون نخواهد رفت: تابوت کوچک دخترکی یک سال و 2 ماهه، روی تابوت مادرش. تصویری که اگر از زمینه خشونت بیرون کشیده میشد، میتوانست تصویر گهوارهای باشد در کنار مادر؛ گهوارهای که مادری کنار آن نشسته، کودک خود را نگاه و نوازشش کرده و از بودن او در جهان مراقبت میکند. با این حال آن تصویر زمختی که ما این روزها میبینیم، تصویر تن رنجور کودکی نوپا بر دوش تابوت مادری است که احتمالاً با اضطراب از دست دادن فرزند، چشمانش را از جهان بسته است؛ مادری که دیگر نمیتوانست دخترش را در آغوش بگیرد، با کودکی که هنوز حتی فرصت نکرده بود جهان را بر زبان بیاورد اما جهان سیاسی، پیش از آنکه او بتواند نام خود را بگوید، نام مرگ را بر بدن او نوشت.
همین تصویر کافی است تا بسیاری از توضیحات رسمی درباره سیاست، امنیت و جنگ برای لحظهای از اعتبار بیفتند. سیاست، هر قدر هم سخت، پیچیده و خونآلود باشد، وقتی به مرحلهای میرسد و به نحوی ظهور میکند که با کشتن کودکی یکساله مشخص میشود، باید در برابر پرسشی بنیادین قرار گیرد: چه فهمی از امنیت ملی میتواند کشتن دختری یکساله را همراه با اعضای خانوادهاش توجیه کند؟ چه منطقی از دفاع، مقابله، بازدارندگی یا عملیات نظامی میتواند چنین مرگی را در خود هضم کند و همچنان خود را اخلاقی، عقلانی یا حتی ضروری بنامد؟ چه نوع سیاستی است که در محاسبات خود، کودک را نه بهعنوان زندگی، بلکه بهعنوان هزینه جانبی میبیند؟
پرسشهای اخلاقی بنیادین برای سیاست معاصر
این پرسش فقط یک پرسش احساسی نیست. اتفاقاً باید آن را بهعنوان جدیترین پرسش سیاسی روزگار ما در نظر گرفت، چراکه سیاست اگر نسبت خود را با زندگی از دست بدهد، دیگر فقط اشتباهی به انبوه اشتباهات خود اضافه نکرده، بلکه در حقیقت به ضد خود تبدیل شده است. سیاست در اصل باید امکان زندگی مشترک را حفظ کند. باید از انسان، خانه، مدرسه، خانواده، شهر و آینده مراقبت کند ولی وقتی به جایی میرسد که کودک را میکشد، مدرسه را هدف قرار داده و خانه را به میدان عملیات تبدیل میکند؛ درست وقتی که بدن انسان را به ابزار پیامرسانی نظامی فرومیکاهد، دیگر از معنای اصیل خود خالی میشود. در چنین وضعیتی است که ما با نوعی ارادهگرایی سفتوسخت سازمانیافته علیه زندگی روبهرو هستیم.
از این چشمانداز حمله به مدرسهای با دهها و بلکه بیش از صد کودک، فقط یک جنایت نظامی نیست. این حمله، پیش از هر چیز، اعلام فروپاشی اخلاقی سیاست است، چراکه مدرسه، حتی در جهان بیرحم دولتها، باید یکی از آخرین مکانهایی باشد که سیاستمدار میتواند به نزدیک شدن به آن بیندیشد. مدرسه در مقام یک نهاد، ایده آیندهمندی یک مردم و بلکه همه بشر را نمایندگی میکند. در مدرسه با کودکانی سروکار داریم که هنوز وارد نزاعهای بزرگ نشدهاند اما قرار است روزی زندگی را ادامه دهند. حمله به مدرسه به معنای حمله کردن به امکان ادامه یافتن زندگی است. به این معناست که خصومت سیاسی، دیگر با دشمن سیاسی طرف نیست، بلکه با خود آینده یک مردم و بلکه آینده همه بشر طرف شده است.
کدام سیاست چنین اجازهای به خود میدهد؟ کدام دستاورد سیاسی ارزش این را دارد که کودکی در کنار مادرش به خاک سپرده شود؟ کدام پیروزی نظامی میتواند با سربلندی از زیر بار تصویر تابوت کوچک یک دخترک بیرون بیاید؟ کدام امنیت ملی از جنازه کودکان ساخته میشود؟ مساله این نیست که دولتها در جهان واقعی با خطر، تهدید، دشمن و جنگ روبهرو نیستند، مساله این است که هیچکدام از اینها، حتی وقتی واقعی باشند، نمیتوانند سیاست را از پاسخگویی در برابر زندگی معاف کنند. دولت اگر برای حفظ خود زندگی را بیمحابا نابود کند، دیگر نمیتواند مدعی دفاع از امنیت باشد، چون امنیت اگر به معنای امکان زندگی نباشد، فقط نام محترمانهای برای قدرت کشتن است. من از همین نقطه است که به صورتبندی عملکرد صهیونیسم و رژیم اشغالگر فلسطین میپردازم، چراکه بر این عقیدهام عملکرد این رژیم را تنها با قرار دادن جنایاتی که در ایران مرتکب شده در کنار آنچه در غزه، سوریه، لبنان و دیگر نقاط منطقه رخ داده است، میتوان بهدرستی درک کرد.
آمریکا و رژیم صهیونیستی ماشین کشتار جمعی علیه انسان هستند
در این زمینه نباید از نظر دور داشته باشیم که ما با خطاهای پراکنده یک دولت معمولی روبهرو نیستیم، بلکه با منطق سیاسیای روبهرو هستیم که کشتن را به ابزار عادی سیاست تبدیل کرده است. در این منطق، خانه، بیمارستان، خانواده، کودک و حتی خود ایده کودکی ممکن است در زمره اهداف نظامی قرار گیرند. بعد از چنین فجایعی است که همه اینها در زبان رسمی امنیت، دفاع، عملیات پیشگیرانه یا مبارزه با تهدید توضیح داده میشوند. این همان لحظهای است که زبان سیاست به زبان پوشاندن جنایت تبدیل میشود. رژیم صهیونیستی سالهاست که تلاش کرده خشونت خود را در پوشش امنیت توضیح دهد، در حالی که تقریباً برای همه ما معلوم است امنیتی که از دل کشتار کودکان، تخریب خانهها، محاصره شهرها، بمباران مدرسهها و آوارگی خانوادهها بیرون میآید، ربط زیادی با مفهوم اصیل امنیت ندارد. این امنیت، نام دیگری است که صهیونیستها برای سلطه انتخاب کردهاند، یا اگر دقیقتر بگوییم امنیت در ادبیات رژیم صهیونیستی نام دیگری برای ترس است؛ نام دیگری برای عادیسازی مرگ انسانهایی که پیشاپیش از دایره شایستگی زندگی بیرون گذاشته شدهاند. صهیونیسم در این معنا فقط یک پروژه اشغال سرزمین نیست، بلکه پروژهای برای تقسیم انسانها به زندگیهای قابل سوگواری و زندگیهای بیاهمیت است. بعضی زندگیها در جهان رسانهای و دیپلماتیک غرب بهسرعت تبدیل به مساله اخلاقی میشوند اما بعضی زندگیها، مخصوصاً وقتی فلسطینی، لبنانی، سوری، ایرانی یا متعلق به جهان مقاومت باشند، باید اول کشته شوند، بعد انکار شوند و بعد اگر امکان انکار نبود، در قالب ضرورت امنیتی توضیح داده شوند.
به هر تقدیر هیچ توضیحی نمیتواند تابوت کوچک آن دخترک را از برابر چشم ما بردارد. همین تصویر، همه دستگاه توجیه را مختل میکند. چون کودک هنوز در زبان دولتها حرف نمیزند. هنوز عضو حزب، ارتش، سازمان و جبهه نیست. هنوز رأی نداده، انتخاب نکرده، تصمیم نگرفته و موضع سیاسی اتخاذ نکرده است. کودک فقط زندگی است؛ زندگی در ابتداییترین، بیدفاعترین و پاکترین شکل خود. به همین دلیل کشتن کودک رسواکنندهترین شکل خشونت سیاسی است، چون نشان میدهد آن قدرتی که دست به کشتن زده، فقط با دشمن خود نمیجنگد، بلکه با اصل زندگی و نفس آیندهمندی یک ملت مشکل دارد.
در اینجا نیز باید به این مساله اساسی بپردازیم که نقش دولت ایالات متحده در این میان نقشی فرعی یا بیرونی نیست. رژیم صهیونیستی این ماشین کشتار را نه در خلأ، بلکه با پشتیبانی نظامی، سیاسی و دیپلماتیک آمریکا به حرکت درآورده است. سلاح، حمایت، پوشش دیپلماتیک، وتو، توجیه رسانهای و مصونیت سیاسی، همه بخشی از همان سازوکاری هستند که امکان ادامه این خشونت را فراهم میکنند. وقتی دولتی میکشد و دولت دیگری امکان کشتن را مهیا، توجیه و حمایت میکند، مسوولیت اخلاقی میان آنها تقسیم نمیشود، بلکه سنگینتر میشود. چون جنایت فقط در لحظه شلیک رخ نمیدهد، بلکه بهعنوان یک جریان مداوم در اتاقهای تصمیم، در قراردادهای تسلیحاتی، در بیانیههای دیپلماتیک، در سکوت سازمانهای بینالمللی، در تحریف رسانهای و در واژگانی که مرگ کودکان را به «پیامد ناخواسته» تبدیل میکند نیز رخ میدهد.
از این منظر، رژیم صهیونیستی را باید ماشین کشتار جمعی علیه انسان دانست؛ ماشینی که با زبان امنیت کار میکند اما محصول آن مرگ است؛ با ادعای دفاع از خود سخن میگوید ولی پیوسته علیه زندگی دیگران عمل میکند؛ خود را بهعنوان دولتی مسوول و مُحِق معرفی میکند اما مانند سازوکاری برای حذف، ترساندن، آواره کردن و کشتن انسانها رفتار میکند. این ماشین بدون حمایت ایالات متحده چنین بیپروا، وقیح و علنی نمیتوانست علیه زندگی عمل کند. درست در همینجاست که مهمترین پرسش اخلاقی معاصر ما در حوزه سیاست سر برمیآورد: جهان با تابوت آن کودک چه میکند؟ آیا آن را فقط بهعنوان تصویری دردناک میبیند و عبور میکند، یا از دل آن میفهمد چیزی در نظم سیاسی معاصر از بنیاد بیمار شده است و یا اینکه اصلاً زحمت مشاهده آن را نیز بر خود هموار نخواهد کرد؟
آنچه مشخص است اینکه ما حق نداریم این تصویر را فقط به سوگ خصوصی یک خانواده تقلیل دهیم. این تصویر، سندی علیه سیاستی است که زندگی را به رسمیت نمیشناسد مگر وقتی در خدمت قدرت باشد. سندی علیه امنیتی است که از جنازه کودکان ساخته میشود. سندی علیه دولتی است که برای حفظ خود، مرز میان جنگ و جنایت را از بین برده است. در برابر چنین وضعیتی، اولین وظیفه اخلاقی ما این است که اجازه ندهیم زبان سیاست، حقیقت را بپوشاند. کودک کشته شده هزینه جانبی نیست. مدرسه بمباران شده خطای محاسباتی نیست. مادر و دختر کنار هم در تابوت، عددی در گزارش جنگی نیستند؛ اینها نشانههای روشن سیاستیاند که علیه زندگی به کار افتاده است و هر سیاستی که علیه زندگی عمل کند، هر نامی بر خود بگذارد، زیر هر بیرقی که قرار بگیرد و هر حامی قدرتمندی پشت سر خود داشته باشد، در نهایت چیزی جز شکل سازمانیافته جنایت نیست.
شهادت نوه رهبر شهید انقلاب سندی دیگر از خوی ضد انسانی رژیم صهیونیستی
صهیونیسم؛ دشمن اول کودکان
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها