علی کاکادزفولی: «نفس مطمئنه» کیفیتی از زیستن است؛ انسانی میتواند با اطمینان به سوی پروردگار بازگردد که پیشتر، عمر خود را با اطمینان در راه او پیموده باشد؛ در تلاطم حادثه، میزان را گم نکرده، در هجوم تردید، حقیقت را به مصلحت نفروخته و در میان تغییر صورتهای جهان، جهت قبله را از یاد نبرده باشد. امام شهید حضرت آیتاللهالعظمی سیدعلی خامنهای را میتوان از مدخل همین کلمه بهخوبی شناخت: اطمینان. اطمینان ایشان از جنس آرامش کسی بود که خطر را در تمام قامتش میبیند، پیچیدگی میدان را میشناسد، وزن دشمن را محاسبه میکند اما حقیقتی بزرگتر را نیز میبیند. طمأنینه ایشان از حضور معنا در قلب بحران برمیخاست.
آیتالله شهید خامنهای در دوران سکانداریشان، هرگز با جهانی آرام روبهرو نبودند. سهم ایشان از جغرافیا و زمان، نه دوره آسایش پس از پیروزی یک انقلاب، بلکه عصر محاصره آن بود؛ آن هم درست در روزگاری که رفاهطلبان، رؤیای سازشی را میپروراندند که قرار بود در نهایت خود انقلاب را ببلعد. رهبر شهید در جهانی ایستادگی کردند که اردوگاه غرب پس از فروپاشی شوروی، سرمست از پایان تاریخ، هیچ آیندهای جز انحلال در نظم مسلط برای ملتها متصور نبود. در این کارزار بود که معظمله، رسالت خطیر حراست از امکان مستقل بودن را بر دوش کشیدند.
ایشان در رهبری خود به چیزی بسیار بزرگتر از یک دستگاه حکومتی نظر داشتند و در حقیقت یک اراده تاریخی بزرگ را رهبری میکردند؛ اراده ملتی برای خروج از حاشیه، برای بازیافتن حق تصمیم، برای رهایی از زیستن ذیل تعریف دیگران و برای بازگشت به مقام فاعلیت در تاریخ. اطمینان آیتالله شهید خامنهای، پیش از هر چیز، اطمینان به حقیقت این اراده بود. باور داشتند انقلاب اسلامی حادثهای هیجانی در گوشهای از قرن بیستم نیست که با گذشت زمان همچون سایر طغیانهای متعارف، فرسوده و در نظم پیشین هضم شود. انقلاب را ظهور دوباره حقیقتی ریشهدار میدیدند؛ برخاستن ایران اسلامی از زیر آوار چند قرن انفعال، نفوذ و تحقیر. از این منظر، جمهوری اسلامی برای ایشان ظرفی تاریخی برای استمرار بعثت انسان موحد در جهان جدید بود؛ هیچگاه با آن مانند میراثی شکننده رفتار نکردند که باید به هر قیمت در گوشهای پنهانش ساخت. آن را حقیقتی زنده میدانستند که توانایی گشودن راه، تولید قدرت و تغییر آینده را دارد.
این یقین باطنی، سرچشمه شجاعتشان بود؛ شجاعتی که تجلی آن در طرد موازنههای ساختگی دشمن آشکار میشد. اگرچه ماشین جنگی و قدرت تسلیحاتی آمریکا را به وضوح میدیدند اما توهم ابدیت امپراتوری آنها را باور نداشتند. ضعفها و جراحات داخلی را نیز کتمان نمیکردند اما هرگز اجازه ندادند این کاستیها به قاب تمامنمای حقیقت ایران بدل شود. رهبر شهید انقلاب اسلامی بزرگمرد تفکیک مرز میان «درد» و «بنبست» بودند. رهبران متزلزل با هر بحرانی، در اصل راه دچار تشکیک میشوند اما رهبر مطمئن، زخمها را برای درمان میبیند، نه برای بازگشت به اسارت و ارتجاع.
در برابر دشمنان هم قاطع اما آرام بودند و آرامششان از این تصور نمیآمد که دشمن حمله نخواهد کرد؛ از این یقین میآمد که حتی اگر حملهای هم در کار باشد، آخرین حمله تاریخ نخواهد بود؛ از این معرفت برمیخاست که شهادت فرمانده، راه را بیفرمانده نمیگذارد. امام شهید هیچگاه وعده ندادند ملت ایران زخمی نخواهد شد اما یقین داشتند زخمی که به اراده تبدیل شود، ملت را از میدان بیرون نمیبرد.
آن نفس مطمئنه به مردم خویش نیز ایمانی راسخ داشتند. مردم برای ایشان بر خلاف نگاه ابزاری سیاستبازان، جمعیتی برای ویترینسازی و تزیین بنای قدرت نبودند، بلکه اعتمادشان متکی بر جوهره اصیل ملتی بود که همواره در بزنگاهها، معادلات مرسوم اتاقهای فکر جهانی را درهم شکسته بود.
اعتماد رهبر شهید انقلاب اسلامی به مردم وابسته به رضایتهای زودگذر یا نوسانهای سیاسی نبود. گلایههای جامعه، دشواریهای اقتصادی و حتی فاصله گرفتن بخشهایی از مردم، این یقین را در ایشان از میان نمیبرد که پیوند ایران با استقلال و عزت، پیوندی عمیقتر از اختلافات روزمره است. میان نقد مردم و گسست مردم تمایز میگذاشتند. میدانستند همان ملتی که از مسؤولان خود عدالت و کارآمدی مطالبه میکند، در برابر اراده بیگانه نیز از حق تعیین سرنوشت خویش عقب نمینشیند. رهبران سیاسی کوچک، مردم را تا زمانی باور دارند که آنان را تأیید کنند اما رهبر مطمئن، حتی در لحظه گلایه مردم، استعداد تاریخی آنان را از یاد نمیبرد.
اطمینان ایشان به نسلهای پس از خویش نیز برخاسته از همین یقین بود. آینده را زمین بایری نمیدیدند که با غیبت جسمانیشان به اشغال خصم درآید. شالوده رهبری ایشان بر تربیت نسلی استوار بود که حتی در خلأ حضور معظمله، قطبنمای مسیر را در دست داشته باشند. صلابت بیبدیل و آرامش کشور در دوران گذار پس از شهادتشان تا استقرار فصل جدید، زندهترین گواه بر این کادرسازی تاریخی است. حضرت امام خامنهای رهبر یک مکتب بودند، نه مالک قدرت و به همین سبب هرگز مسیر طیشده را به وجود فیزیکی خود گره نزدند. عظمت رهبری ایشان درست از همین نقطه است و در عصر ما معنای حقیقی خود را به رخ میکشد. اکنون دوران ظهور اطمینانی است که آیتالله شهید خامنهای در پیکره سیاست و جامعهشان به ودیعه گذاشتند.
به انقلاب مطمئن بودند، زیرا انقلاب را محصول اراده شخصی خویش نمیدیدند. به آینده مطمئن بودند، زیرا آن را میدان تحقق سنتهایی الهی میدیدند که با آمد و شد انسانها متوقف نمیشود. حالا به سوی پروردگار بازگشته و میراث رهبریشان را برای ما باقی گذاشتهاند. بازگشت نفس مطمئنه، پایان مأموریتی است که ثمرهاش در زمین باقی مانده است. انسانی به مقام «راضیه مرضیه» میرسد که نهتنها خود به پروردگار خویش اطمینان داشته، بلکه در زمین نیز مردمانی را از اضطراب بندگی غیر خدا آزاد کرده باشد. رضایت ایشان به تقدیر الهی، مردم را از خوف قدرتهای زمینی رها میکرد تا بتوانند جهان را تغییر دهند.
آیتالله شهید خامنهای به آنچه رهبری میکردند مطمئن بودند، زیرا ایران را فقط آنگونه که بود نمیدیدند؛ آنگونه که میتوانست بشود نیز میدیدند. در پس گرفتاریهای روزانه، قامت تاریخی ملت را میدیدند. در پس محاصره، امکان استقلال را، در پس مقاومت، ظرفیت تمدن را و در پس جوانان این سرزمین، نسلی را میدیدند که میتواند از حفظ انقلاب به ساختن جهان انقلاب عبور کند.
مقاومت در نگاهشان، حفظ امکان ساختن یک جهان بود و ایشان به این امکان مطمئن بودند. به همین سبب، آینده در زبانشان برخلاف مأیوسان داخلی و معاندان بیرونی، هرگز قلمرو دشمن نبود. اطمینان ایشان، صورت سیاسی توکل بود و این توکل هرگز جایگزین عمل نشد، بلکه عمل را از اضطراب آزاد کرد.
اکنون «نفس مطمئنه» به سوی پروردگار خود بازگشته است و ایران، وارث آن اطمینان است. ایشان با اطمینان رفتند، زیرا میدانستند آنچه باقی میماند، بزرگتر از آن چیزی است که دشمن میتواند از میان بردارد. نفس مطمئنه بازگشت و اطمینانش برای ما باقی ماند و بهراستی چه چیزی والاتر از این اطمینان؟ قویترین میراثی که یک رهبر میتوانست برای آینده یک ملت بگذارد.
رهبر مجاهد شهید چگونه در چند دهه پرالتهاب جهان تکقطبی؛ قدرت، استقلال و جایگاه تاریخی ایران را ارتقا دادند
شهید ایران
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها