۲۰/تير/۱۴۰۵
|
۰۰:۵۹
روایت میدانی خبرنگار «وطن امروز» از بدرقه تاریخی پیکر رهبر شهید انقلاب در شهرهای نجف و کربلا

جاده اشک و شوق

میلاد جلیل‌زاده: خدایا ما اینجا چه می‌کنیم؟ آمده‌ایم برای زیارت عتبات؛ مثل همیشه، و عراقی‌ها میزبانی می‌کنند، پرشور و سخاوتمندانه؛ همان‌طور که همیشه می‌کردند. در این چند سال یاد گرفته‌ایم که با چند کلمه عربی از ما و چند کلمه فارسی از آنها به هم وصل شویم و گاهی مدت‌ها گپ بزنیم. کم و بیش می‌فهمیم طرف‌مان چه می‌گوید اما نمی‌توانیم به زبانش حرف بزنیم؛ او هم همین‌طور. اسم همه ما را گذاشته‌اند زائر. جوری پذیرایی می‌کنند که انگار باعث افتخارشان است و حقیقتاً به این باور دارند. ظاهراً همه چیز مثل همیشه است. البته حدود یک ماه تا اربعین مانده اما عرب‌ها منتظر ما بودند که با پدرمان برای زیارت به اینجا بیاییم. گاهی یک لحظه به خودت می‌آیی و می‌بینی با اینکه خیلی چیزها مثل همیشه است، زمین همان زمین و آسمان همان آسمان، ولی یک اتفاق بهت‌آور رخ داده که تو را در خودت فرو می‌برد. همان لحظه از خودت می‌پرسی: خدایا ما اینجا چه می‌کنیم؟ خدایا ما خواب می‌بینیم یا بیداریم؟ این چه توفانی بود که وزید؟ این چه غوغایی بود که به پا شد؟
 عرب‌ها در بازارشان کنار هزار جور جنس خوردنی و پوشیدنی و نوشیدنی، تزیینات هم می‌فروشند و می‌بینی خیلی از مغازه‌ها عکس سیدحسن نصرالله را برای فروش گذاشته‌اند. مشخص است که خیلی دوستش داشتند و داغش جگرشان را سوزانده. مثل خود ما که خیلی دوستش داشتیم و از کودکی با او، با صدایش، با حرکت دست‌هایش و آن خطابه‌های عاشورایی بزرگ شده بودیم. ما به نبودن سید عادت نداشتیم. اصلاً تصوری نداشتیم از دنیای پس از او. بین زمان شهادت سیدحسن تا زمان دفن او چند ماه فاصله افتاد اما باعث نشد وقتی قرار بود تشییع‌اش کنیم، هنوز باور کرده باشیم که چه اتفاقی افتاده است. حتی وقتی سالگرد شهادتش شده بود، باورمان نمی‌شد. تا قبل از رمضان امسال به سیدحسن لقب سیدالشهدای مقاومت داده بودند، مثل جناب حمزه که تا قبل از عاشورای سال ۶۱ هجری لقب سیدالشهدا را داشت. 
در بازار عرب‌ها خیلی جاها تصویر سیدحسن را کنار تصویر پدر ما گذاشته بودند. روی دیوارها هم عکس او را می‌شد دید. ناباوری حس عجیبی است. تصور می‌کنی در واقعیت اتفاقی افتاده که همه دنیا باورش کرده‌اند به جز خود تو؛ اما این حقیقت ندارد. اینها هم همگی در بهت و حیرت هستند. حتی لازم نیست با همان چند کلمه که ما عربی و آنها فارسی بلدند حرفی بزنیم تا این را بفهمیم. این را وقتی می‌شود فهمید که یک عرب رهگذر از کنار جایی که دارند بنرها و پرچم‌های مراسم تشییع را آماده می‌کنند می‌گذرد و ناگهان وقتی چشمش به تصویر سیدعلی خامنه‌ای می‌افتد، زانوهایش خم می‌شود و زیر گریه می‌زند. عکسش را می‌بوسند و مسح تبرک می‌کنند و قطره اشکی از گوشه چشم‌شان می‌غلتد که گدازه‌ای از دل است. گروه گروه دارند می‌آیند برای تشییع سیدالشهدای مقاومت، اولین زائر اربعین امسال. خدایا! زیبایی چقدر چیز جگرسوزی است. این را نمی‌دانستیم. خدایا! زیبایی چقدر نفسگیر است، چقدر مهیب است؛ طاقت‌فرساست، سخت است. خدایا! این صحنه‌ها چقدر زیباست. خداوندا در ما چه دیدی که قسمت‌مان شد تا در طول مدت حیات‌مان، عاشورایی شدن را تجربه کنیم؟ چه شد که به ما چنین تجربه‌ای عطا کردی؟ 
حالاست که می‌فهمیم ای خدای بزرگ، برای اینکه در صف یارانت قرار گرفتیم، نه‌تنها منتی نیست که بگذاریم، باید از خود تو بی‌انتها سپاسگزار باشیم. خدایا! ما اینجا چه می‌کردیم اگر تو نمی‌خواستی و هدایت‌مان نمی‌کردی؟ بارالها! این قربانی‌ها را از ما بپذیر. ممنونیم ای قادر متعال، ای معشوق عظمی که به ما تجربه‌ای عاشورایی عطا کردی؛ به ما که جز زیبایی هیچ ندیدیم در این توفان بلا. ما آمدیم برای تشییع پیکر ولی شهیدمان در نجف و کربلا. 2 سال پیش در چنین روزی وقتی یا خودمان داشتیم برای سفر اربعین آماده می‌شدیم، یا از دوستان و بستگان این را می‌شنیدیم، هرگز این عبارت چند کلمه‌ای را نه تصور می‌کردیم نه باور؛ تشییع پیکر ولی شهیدمان در نجف و کربلا. کلمه به کلمه‌اش داستان دارد و فراتر از روایت تاریخی، حقیقتی است بر گونه اساطیر.

بیابان بلا
وقتی به فرودگاه نجف رسیدیم به ما گفتند باید 2 گروه شویم؛ عده‌ای در نجف بمانند و عده‌ای به کربلا بروند. اسم‌ها را هم خودشان انتخاب کرده بودند. البته حساب و کتاب ویژه‌ای نداشت و بنا به دلیل خاصی تقسیم‌بندی نشده بود. برای همین تعدادی از بچه‌های رسانه که نام‌شان در فهرست کربلا بود، خواستند در نجف بمانند. تشییع از نجف شروع می‌شد و بعد به کربلا می‌رسید. ما هم که تقریبا همگی‌مان به اصطلاح قبل از این کربلایی شده بودیم، معمولا عادت داشتیم اول زیارت حضرت امیر را برویم و بعد کربلا. تشییع هم قرار بود به همین ترتیب برگزار شود اما گروه ما ابتدا به کربلا رفت. به مقصد نهایی سفری که پدرمان برای زیارت آمده بود. مردم عراق، خصوصاً اهالی نجف و کربلا که شهرهایی زیارتی‌اند، هر سال چند بار آیین‌های بزرگ و چند میلیونی برگزار می‌کنند. برای همین چنین رویدادی نظم زندگی‌شان را به هم نمی‌ریزد و حسابی در این باب استاد هستند. 
در حاشیه خیابان‌های نجف بنرهایی از رهبر شهید انقلاب زده بودند که در اکثرشان شعار «قومو لله» برجسته بود و در کربلا هم می‌دیدی که در گوشه و کنار، تصاویر یا تابلوهایی هست اما نه آنقدر که شلوغش کرده باشند. قضیه این بود که عراقی‌ها چون در برگزاری آیین‌ها خبره شده‌اند، جلو جلو هول و ولا ندارند و در موعد خود کار را انجام می‌دهند. مسیر تشییع را با موکت‌های قرمز آراسته بودند و در حیاط مساجد و حسینیه‌ها، بنرها و شعارها را آماده می‌کردند. وقتی به روز تشییع نزدیک شدیم، ناگهان فهمیدیم که چقدر عراقی‌ها برای آمادگی این رویداد کار کرده بودند اما جلوی چشم بقیه شلوغش نمی‌کردند. بین نجف و کربلا شهری است به نام حیدریه؛ حدود ۴۰ کیلومتری کربلا. احتمالاً کسانی که در مشایه شرکت کرده‌اند، از آنجا رد شده و توقفی هم داشته‌اند؛ هرچند نامش را به خاطر نداشته باشند. عمودهای ۵۰۰ به بعد... . ما صلات ظهر به حیدریه رفتیم. عشیره‌ها گروه گروه می‌آمدند و با عکس آقا در دست شعرهای حماسی می‌خواندند و یزله می‌کردند و بعد کنار می‌ایستادند. به قدری هوا گرم بود که تعجب می‌کردی چرا سیمان‌های کنار جاده آب نشده‌اند. غبار هم در هوا معلق می‌زد. بچه‌های حشدالشعبی در همین هوا کنار جاده صف بسته بودند تا حریم جاده را برای عبور اتومبیل‌های حامل پیکرها مطهر ببندند. یکی از عرب‌ها وقتی وضع ما را دید، برد و مسجدی نشان‌مان داد که نماز بخوانیم. بعد با اصرار ما را به رستورانی برد و برای‌مان غذایی اعیانی سفارش داد. هنوز یک ماه به اربعین مانده بود و موکب‌ها برپا نشده بودند و ما چند نفر، بدون اینکه فکر غذا باشیم، آمده بودیم وسط این بیابان. شاید در هر جای دیگر تعریف کنی در بیابانی وسط عراق، عده‌ای را یک عراقی که زبان‌شان را هم بلد نیست به رستوران می‌برد و ناهار مهمان می‌کند، ابداً باورشان نشود اما اینجا چنین چیزهایی برای ما عادی و طبیعی شده است.
 پیکر آقا حوالی ساعت ۵ عصر به آنجایی که ما بودیم رسید. وقتی ما به اینجا آمدیم، خالی از جمعیت نبود. از زمانی هم که ما رسیدیم تا وقتی پیکرهای مطهر آمدند، حداقل ۵ ساعت طول کشید و مرتب این جمعیت بیشتر می‌شد. آقا را که آوردند قیامت شد. بهتر است بگذریم از وصف شور و حال جمعیت و تعداد آنها. از این قضیه به قدری عکس و فیلم بیرون آمده که همه دنیا از آن آگاه هستند؛ مگر اینکه بر دل‌های‌شان حجاب زده باشند. آنچه کمتر دیده شده یا به چشم آمده، شاید ترکیب این جمعیت و انگیزه‌های‌شان باشد. با رئیس یکی از عشایر پس از اینکه شعری را خطبه کرد و دور و برش یزله کردند، درباره این موضوع گپی زدیم. حاجی می‌گفت ما با این نهضت از زمان امام خمینی که در نجف ساکن بود آشنا شدیم. جوان‌ترها دوره حضور امام خمینی را درک نکرده‌اند اما خاطره‌اش را از قدیمی‌ترها شنیده‌اند. بعد هم سیدعلی خامنه‌ای قائد انقلاب شد و جلوی آمریکا و اسرائیل ایستاد. او فخر اسلام و شیعه است. پدر عشیره در انتها با سیدمجتبی هم اعلام بیعت کرد. عکس ایشان در کنار پدر شهیدشان در دست خیلی‌های دیگر هم بود. پرچم ایران هم دست خیلی‌ها بود. جالب این است که خودشان پول داده و پرچم ایران را خریده بودند تا به تشییع بیاورند! همان‌طور که مردم مبعوث ایران حتی پول پرچم‌های‌شان را خودشان می‌دادند. ما حتی پرچم سرخ یا لثارات را هم در دست‌شان دیدیم که بوی انتقام می‌داد.

لبخند ابدی پدر
پیکرهای مطهر که وارد شدند- چنانکه توقع می‌رفت- غوغایی شد. مردم دنبال اتومبیل‌های حمل پیکرها با هروله می‌دویدند و شیون می‌کردند. وقتی کاروان جلوتر رفت، سوار یک ون شدیم تا به کربلا برویم. مسیر پر بود از پاپوش آنهایی که در طول راه دنبال آقا پابرهنه دویده بودند. بارها اتومبیل‌مان از جاده‌ای که موازی جاده حمل پیکرها بود عبور کرد و ما جمعیت عزاداری را می‌دیدیم که به دنبال شهدا می‌دویدند. حاج محمود کریمی هم در همین مسیر دنبال کامیون حمل پیکرها می‌دوید و با اینکه عرب‌ها خوب او را می‌شناختند، آنجا هیچ‌کس دورش جمع نشد و کاری به کارش نداشتند. کسانی که همراه ما سوار ون شدند، در میانه‌های مسیر یکی یکی پیاده می‌شدند. اهالی روستاهای اطراف بودند که برای تشییع آمده بودند. آخرین نفر، پیرزن عربی بود که عکس آقای شهید و فرزندش را قاب کرده بود و با خودش آورد و برگرداند.
 ترافیک سنگینی بود، با مکافات به کربلا رسیدیم. مسیری بسیار طولانی را باید تا حرم پیاده می‌رفتیم؛ ازدحام خیلی بالا بود. طول این مسیر پر بود از صحنه‌های جالبی که در تفسیر هر کدام‌شان می‌توان کتاب نوشت. مثلاً یک جا تلویزیون بزرگی گذاشته بودند و صحنه‌هایی از شبکه الجزیره که موشک‌باران تل‌آویو را نشان می‌داد، بازپخش می‌کردند؛ وقتی موشک‌ها می‌رفت، عرب‌ها غوغا می‌کردند و سیدعلی را صدا می‌زدند. عکس نوه شیرخواره آقا هم همه جا بود. جگر همه را سوزانده بود؛ حتی یکی از دسته‌ها عکس اصلی‌شان همین بود و یکی نوحه می‌خواند و جماعت به پهنای صورت اشک می‌ریختند. پرچم‌های زرد حزب‌الله هم فراوان بود؛ خیلی زیاد. صحنه‌ای بود که از میان پرچم‌های زرد حزب‌الله که دست جوان‌های یکی از این هیئات بود، چشمم به گنبد و مناره حرم سیدالشهدا افتاد. صحنه عجیبی شد. یاد آن حرف امام افتادم که جمله آرمانی چند نسل از انقلابی‌هاست؛ اینکه راه قدس از کربلا می‌گذرد. تشییع آقا در میان این ازدحام جمعیت تا نماز صبح طول کشید و حتی نماز آقا را بعد از نماز صبح خواندند. تمام مسیر پر بود از شعارهایی علیه آمریکا و اسرائیل. پر بود از خطابه‌های گوشه و کنار در وصف شجاعت این سید، افتخار شیعیان، یاور مظلومان، ذلیل‌کننده قدرت‌ها. باید در کنار تهران، قم و مشهد، تشییع آقا در نجف و کربلا را هم ببینیم تا پازل‌مان از این نهضت کامل‌تر شود. اینجا از دوربین‌هایی که سعی می‌کنند دنبال تیپ و قیافه‌های متفاوت بگردند خبری نبود؛ اما پلاکاردهایی که دست‌نوشته داشت و پرچم‌های سرخ انتقام به وفور بود. اینجا می‌فهمیدی آنچه در سطح جهانی از ما بازتاب می‌یابد و زیباست، لزوماً ممکن است آن چیزهایی نباشد که در وهله اول چشم خودمان را می‌گیرد. آقا را در حالی از کربلا به نجف و از نجف به مشهد فرستادند که اخبار درگیری‌های ایران و آمریکا هر لحظه بیشتر بالا می‌گرفت. عرب‌ها هم درباره‌اش زمزمه‌هایی می‌کردند و گاهی هم از ما می‌پرسیدند. پروازهای بعدازظهر به همین دلیل لغو شد و ما که یک شب دیگر در نجف ماندیم، در پس‌کوچه‌ها، پشت شیشه اتومبیل‌ها، روی دیوار مساجد یا حتی پشت پنجره خانه‌ها، این سو و آن سو عکس آقای شهیدمان را می‌دیدیم؛ گاهی کنار عکس امام و سیدمجتبی، گاهی کنار عکس آقای سیستانی و گاهی هم کنار عکس روحانیون مشهور و معتبر دیگر و عموما هم با همان لبخند ملیح و همیشگی‌اش.

ارسال نظر
captcha