۰۸/شهريور/۱۴۰۵
|
۱۰:۴۶

از ریگان تا ترامپ؛ بلوف زنی در خون آمریکایی‌هاست!

دونالد ترامپ در سخنرانی اخیر خود، دقیقاً همان حربه قدیمی ریگان را برداشت: «جنگ ستارگان». او امروز از «اطلاعات فضایی» برای ادعای محاصره ایران و نبرد ۴۸ دقیقه‌ای در ونزوئلا حرف می‌زند، اما تاریخ نشان داده هیچ‌کدام از این سناریو‌ها واقعی نیست و فقط یک بلوف بزرگ دیگر است.

از ریگان تا ترامپ؛ بلوف زنی در خون آمریکایی‌هاست!

 

اظهارات اخیر دونالد ترامپ درباره نقش تعیین‌کننده فناوری‌های فضایی در عملیات نظامی آمریکا، یادآور یکی از مشهورترین پروژه‌های جنگ سرد یعنی «جنگ ستارگان» رونالد ریگان است؛ طرحی که در سال ۱۹۸۳ با هدف ایجاد یک سپر دفاعی فضایی برای مقابله با موشک‌های هسته‌ای شوروی مطرح شد، اما در عمل بیش از آنکه به یک سامانه عملیاتی تبدیل شود، به ابزاری برای نمایش قدرت، ایجاد فشار روانی و تحمیل هزینه به رقیب تبدیل شد. اکنون به نظر می‌رسد ترامپ نیز در شرایطی متفاوت، تلاش دارد از همان الگو استفاده کند؛ یعنی بزرگ‌نمایی توانایی‌های آمریکا، طرح ادعاهای مبهم درباره فناوری‌های محرمانه و القای این تصور که واشنگتن به اطلاعات و ابزارهایی دسترسی دارد که دیگران از آن بی‌خبرند. ترامپ درباره عملیات نظامی آمریکا در ونزوئلا و همچنین محاصره ایران، بر نقش فناوری‌های فضایی تأکید کرده و مدعی شده است بخش قابل توجهی از اطلاعات مورد استفاده در عملیات ۴۸ دقیقه‌ای از فضا به دست آمده است. او همچنین درباره «محاصره» ایران سخن گفته و مدعی شده که فضا در اجرای این عملیات نقش مهمی داشته است. چنین اظهاراتی در کنار ادعاهای پیشین او درباره دستیابی آمریکا به سلاح‌هایی که «تاکنون در تاریخ به تصور کسی نرسیده» است، تصویری از یک قدرت نظامی تقریباً شکست‌ناپذیر ارائه می‌کند؛ تصویری که بیش از آنکه بر جزئیات قابل راستی‌آزمایی استوار باشد، بر ایجاد هراس و القای برتری مطلق آمریکا تکیه دارد.   نسخه ترامپ از «جنگ ستارگان»   پروژه «ابتکار دفاع استراتژیک» یا همان «جنگ ستارگان» ریگان، در اوج جنگ سرد به عنوان طرحی برای ایجاد سامانه‌ای فضایی جهت رهگیری و نابودی موشک‌های بالستیک شوروی معرفی شد. اما محدودیت‌های فنی، هزینه‌های سنگین و دشواری‌های عملیاتی باعث شد بسیاری از کارشناسان نسبت به امکان تحقق کامل آن تردید داشته باشند. از همین رو، این پروژه علاوه بر ابعاد نظامی، یک ابزار سیاسی و روانی نیز محسوب می‌شد؛ ابزاری برای آنکه آمریکا خود را در جایگاه قدرت برتر فناوری و نظامی جهان نشان دهد. اهمیت «جنگ ستارگان» تنها در آنچه آمریکا می‌توانست یا نمی‌توانست در فضا انجام دهد نبود؛ بلکه در تأثیری بود که این طرح بر محاسبات رقیب می‌گذاشت. شوروی با اقتصادی تحت فشار و گرفتار مسابقه تسلیحاتی، ناچار بود احتمال دستیابی آمریکا به چنین قابلیتی را جدی بگیرد. به این ترتیب، حتی یک پروژه‌ای که تحقق کامل آن با موانع جدی روبه‌رو بود، می‌توانست به یک ابزار فشار تبدیل شود. متن حاضر نیز بر همین جنبه تأکید دارد و پروژه جنگ ستارگان را بیش از آنکه تهدیدی عملیاتی بداند، ابزاری روانی و اقتصادی برای فشار بر شوروی توصیف می‌کند. اکنون نیز ادبیات ترامپ شباهت‌هایی با همین الگو دارد. او از فناوری‌های ناشناخته، اطلاعات فضایی و سلاح‌هایی سخن می‌گوید که جزئیاتشان محرمانه است. هدف چنین ادعاهایی صرفاً توضیح یک عملیات نظامی نیست؛ بلکه می‌تواند ایجاد این تصور باشد که آمریکا در سطحی از فناوری و اطلاعات قرار دارد که رقبایش حتی قادر به درک آن نیستند.   ایران؛ واقعیت میدان در برابر ادعای برتری مطلق   اما مشکل اصلی این روایت زمانی آشکار می‌شود که ادعاهای مربوط به توان اطلاعاتی و نظامی آمریکا با نتایج واقعی میدان مقایسه شود. اگر واشنگتن واقعاً به آن سطح از برتری اطلاعاتی و فضایی که ترامپ تلاش می‌کند به افکار عمومی القا کند دسترسی داشت، انتظار می‌رفت در جریان جنگ علیه ایران بتواند به شکل دقیق و قابل اتکا اهداف مورد نظر خود، از جمله محل تأسیسات و ظرفیت‌های هسته‌ای ایران، را شناسایی کند. در حالی که حتی در روایت مورد اشاره در این گزارش نیز تأکید می‌شود که آمریکا نتوانست محل تمامی اهداف هسته‌ای ایران را به‌طور کامل شناسایی و نابود کند. این مسئله اهمیت زیادی دارد؛ زیرا فاصله میان «ادعای دسترسی مطلق به اطلاعات» و «توانایی واقعی برای کشف و هدف قرار دادن همه اهداف» دقیقاً همان جایی است که می‌توان بلوف‌های تبلیغاتی را از توانمندی واقعی جدا کرد. قدرت فضایی، ماهواره‌های جاسوسی، هوش مصنوعی و سامانه‌های اطلاعاتی پیشرفته بدون تردید قابلیت‌های مهمی هستند؛ اما هیچ‌کدام به معنای دسترسی مطلق و بی‌نقص به میدان نبرد نیستند. میدان واقعی جنگ همواره با پنهان‌کاری، استتار، تحرک، فریب اطلاعاتی و پراکندگی اهداف همراه است. بنابراین تبدیل توانمندی‌های واقعی به ادعای «اشراف مطلق» می‌تواند بخشی از جنگ روانی باشد.   ونزوئلا؛ روایت سلاح محرمانه   همین الگو در روایت مربوط به ونزوئلا نیز دیده می‌شود. در متن حاضر، به ادعاهایی درباره از کار افتادن ناگهانی سامانه‌های راداری، حضور پهپادها و استفاده از یک سلاح محرمانه با عنوان «Discombobulator» اشاره شده است؛ سلاحی که بنا بر روایت مطرح‌شده، موجب اختلال در تجهیزات طرف مقابل شده و امکان واکنش به حمله آمریکا را از نیروهای ونزوئلا گرفته است. ترامپ نیز جزئیات فنی این سلاح را محرمانه اعلام کرده و گفته است اجازه صحبت درباره آن را ندارد. این نوع روایت‌ها از نظر تبلیغاتی بسیار مؤثرند: دشمن شکست خورده، اما نه صرفاً به دلیل عملیات متعارف؛ بلکه به دلیل یک فناوری ناشناخته که مخاطب اجازه ندارد درباره آن اطلاعاتی داشته باشد. در چنین روایتی، هر چیزی که قابل توضیح یا راستی‌آزمایی نیست، می‌تواند به «فناوری فوق‌پیشرفته و محرمانه» نسبت داده شود. اما دقیقاً همین ویژگی، نقطه ضعف چنین روایت‌هایی نیز هست. وقتی جزئیات فنی، شواهد مستقل و اطلاعات قابل بررسی ارائه نمی‌شود، افکار عمومی عملاً با ادعایی مواجه است که امکان ارزیابی مستقل آن بسیار محدود است. بنابراین نباید صرفاً به دلیل آنکه یک مقام آمریکایی از «سلاح محرمانه» یا «فناوری فضایی» سخن می‌گوید، آن را معادل یک واقعیت قطعی نظامی دانست.   از ریگان تا ترامپ؛ بازگشت جنگ روانی   شباهت اصلی میان ریگان و ترامپ را باید در استفاده از «تصویر قدرت» جست‌وجو کرد. ریگان با «جنگ ستارگان» تصویری از آمریکایی ارائه کرد که قرار بود بتواند حتی موشک‌های هسته‌ای شوروی را از فضا شکار کند. ترامپ نیز با سخن گفتن از اطلاعات فضایی، سلاح‌های ناشناخته و فناوری‌هایی که به گفته خودش «تاکنون در تاریخ به تصور کسی نرسیده»، تلاش می‌کند تصویری مشابه از آمریکا بسازد. البته شرایط امروز با دهه ۱۹۸۰ تفاوت دارد و نمی‌توان تمام تحولات فروپاشی شوروی را به پروژه جنگ ستارگان نسبت داد. شوروی با مجموعه‌ای از مشکلات اقتصادی، سیاسی و ساختاری روبه‌رو بود و رقابت تسلیحاتی تنها یکی از عوامل فشار بر آن محسوب می‌شد. با این حال، نکته قابل توجه این است که «جنگ ستارگان» نشان داد حتی یک پروژه نظامی که با محدودیت‌های جدی مواجه است، می‌تواند در عرصه جنگ روانی و محاسبات راهبردی اثرگذار باشد. ترامپ نیز به نظر می‌رسد به همین ظرفیت تبلیغاتی توجه ویژه‌ای دارد: اگر نمی‌توان قدرت واقعی را در همه عرصه‌ها به رخ کشید، می‌توان تصویری از قدرت ساخت که طرف مقابل را تحت تأثیر قرار دهد.   وقتی مشت باز می‌شود   با این حال، این سناریو زمانی کارایی خود را از دست می‌دهد که فاصله میان تبلیغات و واقعیت بیش از اندازه آشکار شود. اگر آمریکا مدعی اشراف اطلاعاتی کامل است، اما در میدان جنگ قادر به شناسایی همه اهداف مورد نظر خود نیست؛ اگر از سلاح‌های فوق‌پیشرفته سخن گفته می‌شود اما شواهد مستقلی درباره آنها ارائه نمی‌شود؛ و اگر شکست یا موفقیت یک عملیات دائماً به فناوری‌هایی نسبت داده می‌شود که جزئیاتشان محرمانه اعلام می‌شود، آنگاه باید میان «توان واقعی» و «جنگ روانی» تمایز قائل شد. به همین دلیل، آنچه امروز اهمیت دارد نه صرفاً شنیدن ادعاهای ترامپ، بلکه بررسی نتایج واقعی آنهاست. فناوری آمریکا قدرتمند است، اما قدرت آمریکا به معنای شکست‌ناپذیری نیست؛ ماهواره‌ها و سامانه‌های اطلاعاتی پیشرفته به معنای اشراف کامل نیستند و داشتن تسلیحات مدرن به معنای توانایی تحقق تمام اهداف سیاسی و نظامی نیست. در چنین شرایطی، شیفتگان غرب و کسانی که هر ادعای واشنگتن را به عنوان نشانه‌ای از «قدرت مطلق آمریکا» می‌پذیرند، بیش از دیگران در معرض گرفتار شدن در این جنگ روانی قرار دارند. هدف اصلی بلوف، الزاماً متقاعد کردن دشمن نیست؛ گاهی کافی است دوستان و مخاطبان خود را متقاعد کنید که شکست‌ناپذیر هستید. ترامپ امروز از همان حربه‌ای استفاده می‌کند که ریگان در دوران جنگ سرد به کار گرفت: ساختن تصویری از آمریکایی که همیشه یک فناوری محرمانه، یک سلاح ناشناخته یا یک برگ برنده پنهان در اختیار دارد. اما تجربه میدان نشان داده است که میان «قدرتی که واقعاً وجود دارد» و «قدرتی که در تبلیغات ساخته می‌شود» فاصله قابل توجهی وجود دارد. سناریوی «ابرقدرت شکست‌ناپذیر» زمانی رنگ می‌بازد که واقعیت میدان با روایت تبلیغاتی همخوان نباشد. بنابراین در برابر ادعاهای ترامپ درباره ایران، ونزوئلا و توانایی‌های فضایی آمریکا، آنچه باید مورد توجه قرار گیرد نه هیاهوی رسانه‌ای، بلکه نتیجه واقعی عملیات، میزان تحقق اهداف اعلام‌شده و شواهد قابل راستی‌آزمایی است.

ارسال نظر
captcha
تازه ها
لینکدونی