۱۳/شهريور/۱۴۰۵
|
۲۳:۰۴
هدف ایران؛ تبدیل برتری نظامی آمریکا به هزینه سیاسی و اقتصادی

آمریکا در تله محاسبات

رضا رحمتی: جنگ آمریکا علیه ایران وارد مرحله‌ای شده که دیگر نمی‌توان آن را صرفا با تعداد حملات هوایی، موشک‌های شلیک‌شده یا اهداف منهدم‌شده سنجید. مساله مهم‌تر این است که آیا واشنگتن هنوز قادر است همان معادله‌ای را که در آغاز جنگ برای خود ترسیم کرده بود، حفظ کند یا نه. آمریکا از تجهیزات نظامی پیشرفته‌ای برخوردار است اما برخورداری از قدرت با توانایی تبدیل قدرت به «نتیجه سیاسی» یکی نیست. شاید مهم‌ترین میدان نبرد امروز، نه آسمان ایران و نه حتی تنگه هرمز، بلکه «محاسبات راهبردی آمریکا» باشد. ایران برای حفظ منافع ملی خود الزاما نباید آمریکا را در همه میدان‌ها شکست دهد، کافی است هزینه، زمان و ریسک پیروزی مورد انتظار آمریکا را آنقدر افزایش دهد که هدف اولیه واشنگتن دیگر با ابزارهای موجود قابل دستیابی نباشد.

۱- شکست محاسبات، مهم‌تر از شکست تجهیزات
محاسبه اولیه هر جنگی بر یک زنجیره مشخص استوار است: توان نظامی، برآورد واکنش طرف مقابل، زمان دستیابی به هدف و هزینه قابل تحمل. اگر یکی از این حلقه‌ها فروبریزد، حتی برتری نظامی نیز الزاما به پیروزی سیاسی منجر نمی‌شود. آنچه امروز اهمیت دارد، همین نقطه است. پرسش تعیین‌کننده این است: آیا این حملات توانسته‌ تهران را به پذیرش خواسته‌های سیاسی آمریکا وادار کند؟ واقعیت‌های میدان نشان می‌دهد پاسخ خیر است. اول سپتامبر، آمریکا مجموعه‌ای از حملات را علیه پدافند، رادار، زیرساخت‌های دریایی، توان مین‌گذاری و ارتباطات ایران انجام داد و ایران نیز در پاسخ به اهداف و پایگاه‌های آمریکا و متحدانش در منطقه حمله کرد. این چرخه نشان می‌دهد محاسبه آمریکا یعنی تسلیم راهبردی ایران، اتفاق نیفتاده است.
این همان نقطه‌ای است که ایران باید روی آن سرمایه‌گذاری کند؛ نه با شعار پیروزی، بلکه با تبدیل جنگ به یک معادله هزینه/ فایده برای طرف مقابل. اگر واشنگتن برای رسیدن به هر هدف جدید مجبور باشد نیروی بیشتر، زمان بیشتر، منابع بیشتر و ریسک سیاسی بیشتری مصرف کند، در واقع محاسبه اولیه آمریکا در حال فرسایش است. جنگ برای ایران نباید صرفا مسابقه‌ای برای «زدن بیشتر» باشد، باید مسابقه‌ای برای تحمیل هزینه بیشتر به تصمیم‌گیرنده آمریکایی باشد.

2- هرمز؛ از تنگه جغرافیایی به تنگنای راهبردی 
4 سپتامبر، رویترز ادعا کرد 4 کشتی حامل کالا از هرمز عبور کرده‌اند که البته ایران آن را تکذیب کرد. با این حال این آمار رویترز هم رقمی است که به‌مراتب پایین‌تر از میانگین ۱۰ روزه ۱۵ کشتی است. حتی با وجود ادعای آمریکا درباره «تأمین امنیت مسیر»، واقعیت بازار و رفتار شرکت‌های کشتیرانی چیز دیگری می‌گوید؛ اینکه قدرت نظامی آمریکا نه می‌تواند یک کشتی را اسکورت کند و نه می‌تواند اعتماد بازار را جلب کند.
این نکته برای منافع ملی ایران بسیار مهم است: هرمز نباید به ابزاری برای خودزنی اقتصادی ایران تبدیل شود، همان‌گونه که نباید اهمیت راهبردی آن نیز دست‌کم گرفته شود. ایران باید میان «بستن هرمز» و «توانایی اثرگذاری بر امنیت هرمز» با هر دو مورد بازی کند. اولی هزینه‌های سنگینی را به اقتصاد جهان وارد می‌کند، در عین حال ایران هم مشمول هزینه شده که طبیعی است اما دومی می‌تواند یک اهرم بازدارنده باشد. هدف هوشمندانه برای ایران، تبدیل هرمز به اهرم بازدارندگی است، البته این موضوع در درازمدت باید مورد توجه باشد که هرمز میدان جنگ دائم نیست.

3- نفت؛ جایی که جنگ از میدان نظامی وارد اقتصاد آمریکا می‌شود
جنگ زمانی برای آمریکا دشوارتر می‌شود که آثار آن از غرب آسیا به داخل اقتصاد آمریکا منتقل شود. این اتفاق اکنون در حال شکل‌گیری است. 3 سپتامبر قیمت نفت برنت ۹۵,۵۲ دلار و نفت WTI ۹۱,۳۰ دلار معامله شد و برنت 4 سپتامبر برای بزرگ‌ترین رشد هفتگی خود از اواسط آگوست آماده می‌شد. در همین حال، گزارش‌ها از افزایش شدید قیمت گازوئیل در آمریکا حکایت دارد.
این اعداد به خودی خود به معنای شکست آمریکا در دستیابی به اهداف است. از منظر راهبردی یک واقعیت عیان شده است: جنگ ایران و آمریکا دیگر صرفا جنگی در جغرافیای ایران نیست و بخشی از هزینه آن به بازار جهانی انرژی و در نهایت به مصرف‌کننده آمریکایی منتقل می‌شود. این همان نقطه‌ای است که در محاسبات واشنگتن دیده نشده بود. اگر ادامه جنگ به افزایش قیمت انرژی، تورم، فشار بر مصرف‌کنندگان و افزایش هزینه‌های نظامی منجر شود، رئیس‌جمهور تروریست آمریکا ناچار خواهد شد میان اهداف حداکثری خارجی و هزینه‌های داخلی تعادل برقرار کند و این یعنی محدودیت گزینه‌های آمریکا.

4- محاصره اقتصادی؛ خطر اصلی برای ایران
با این حال، نباید از یک واقعیت مهم غافل شد: در جنگ اقتصادی، زمان الزاما به نفع ایران نیست.
ایران اگر بتواند محاسبات نظامی آمریکا را مختل کند اما در حوزه اقتصادی، فکری برای محاصره نکند، ممکن است بخشی از دستاورد بازدارندگی خود را از دست بدهد. بنابراین دفاع از منافع ملی در این مرحله فقط به معنای افزایش توان نظامی نیست، دفاع از شبکه صادرات، درآمد ارزی، تجارت با شرکای خارجی، امنیت غذایی و ثبات بازار داخلی نیز بخشی از دفاع ملی است. ایران باید نشان دهد محاصره اقتصادی نمی‌تواند اقتصاد ایران را از کار بیندازد، زیرا در غیر این صورت، آمریکا ممکن است بدون دستیابی به یک پیروزی نظامی قاطع، از طریق فرسایش اقتصادی به بخشی از اهداف خود برسد.

5- ایران نباید در زمین طراحی‌شده آمریکا بازی کند
یکی از اشتباهات راهبردی در چنین جنگی این است که طرف مقابل، قواعد بازی را تعیین کند و ایران فقط به آن واکنش نشان دهد. اگر آمریکا رادار می‌زند، ایران فقط رادار دیگری را هدف قرار دهد؛ اگر آمریکا پایگاه می‌زند، ایران فقط پایگاه دیگری را بزند؛ اگر آمریکا تحریم می‌کند، ایران فقط به تحریم پاسخ دهد... در نهایت بازی همچنان در زمینی انجام می‌شود که واشنگتن طراحی کرده است. استراتژی مؤثرتر برای ایران، گسترش میدان محاسبه آمریکاست. یعنی واشنگتن مجبور شود هنگام تصمیم‌گیری درباره هر حمله، نه فقط واکنش نظامی ایران، بلکه قیمت نفت، امنیت کشتیرانی، هزینه پایگاه‌های منطقه‌ای، واکنش کشورهای عرب، روابط با چین و روسیه، فشار افکار عمومی و هزینه سیاسی داخلی را نیز محاسبه کند. ایران زمانی موفق‌تر عمل کرده که توانسته مساله‌ای را که آمریکا می‌خواسته دوجانبه و محدود نگه دارد، به مساله‌ای منطقه‌ای و بین‌المللی تبدیل کند.

6- نه جنگ بی‌پایان، نه صلح به هر قیمت
در اینجا یک مرز بسیار مهم برای سیاست ایران وجود دارد. شکست محاسبات آمریکا نباید به معنای تبدیل شدن ایران به طرفی باشد که خواهان ادامه جنگ برای همیشه است. منافع ملی ایران دقیقا برعکس این را اقتضا می‌کند. جنگ طولانی، حتی اگر برای آمریکا نیز هزینه‌زا باشد، برای اقتصاد و جامعه ایران هم هزینه دارد. بنابراین راهبرد مطلوب تهران باید ترکیبی از بازدارندگی سخت و دیپلماسی فعال باشد: افزایش هزینه تجاوز، بدون افزایش غیرضروری هزینه پایان جنگ.
این یعنی ایران باید همزمان 2 پیام را منتقل کند: نخست حمله نظامی نمی‌تواند ایران را به پذیرش شروط تحمیلی وادار کند، دوم اگر طرف مقابل به یک توافق متوازن، تضمین‌پذیر و همراه با رفع واقعی فشارهای اقتصادی بازگردد، مسیر مذاکره همچنان باز است. این سیاست، جنگ را از دوگانه خطرناک «تسلیم/ ادامه جنگ» خارج می‌کند. این موضوع در افکار عمومی بین‌المللی نیز وزن اعتبار سیاست خارجی و دفاعی ایران را ارتقا می‌دهد و گزینه سومی می‌سازد: مقاومت برای رسیدن به منافع ملی از موضع قدرت.

7- جنگ واقعی، جنگ بر سر آینده محاسبات است
شاید در نهایت مهم‌ترین پرسش این نباشد که در یک روز مشخص، آمریکا چند موشک بیشتر دارد یا ایران چند پهپاد و موشک بیشتر شلیک کرده است. پرسش مهم‌تر این است: پس از چند ماه جنگ، کدام طرف هنوز می‌تواند با اطمینان پیش‌بینی کند اقداماتش به نتیجه مورد نظر خواهد رسید؟ اگر آمریکا نتواند زمان پایان جنگ را تعیین کند، اگر نتواند هزینه انرژی را کنترل کند، اگر امنیت نیروهایش در منطقه به مساله‌ای دائمی تبدیل شود و اگر هر مرحله جدید عملیات نیازمند محاسبه ده‌ها متغیر باشد، آنگاه حتی بدون یک «شکست نظامی» کلاسیک، محاسبات آمریکا دچار شکست شده است.
ایران باید دقیقا در همین نقطه بازی کند. هدف، شکست دادن آمریکا در تمام میدان‌ها نیست، هدف، شکست دادن این تصور است که آمریکا می‌تواند با اتکا به برتری نظامی، نتیجه سیاسی جنگ را نیز تعیین کند. هرمز، انرژی، تجارت، دیپلماسی منطقه‌ای، روابط با قدرت‌های شرق و مهم‌تر از همه تاب‌آوری اقتصادی ایران، اجزای یک میدان واحد هستند. اگر ایران بتواند این اجزا را در یک راهبرد منسجم قرار دهد، جنگ از مسابقه قدرت نظامی به مسابقه اراده و محاسبه تبدیل خواهد شد. این شاید مهم‌ترین اصل برای سیاست تهران باشد: ایران کشوری است که می‌تواند محاسبه ابرقدرت برای پیروزی را بر هم بزند. در چنین وضعیتی، پیروزی الزاما به معنای پیشروی در میدان نیست که البته آن هم مهم و دارای اولویت است؛ گاهی پیروزی یعنی وادار کردن طرف مقابل به این نتیجه که ادامه مسیر، دیگر ارزش هزینه‌ای را که باید بپردازد ندارد. برای ایران، این دقیقا همان نقطه‌ای است که بازدارندگی نظامی باید به دستاورد سیاسی و سپس به امنیت پایدار تبدیل شود.

ارسال نظر
captcha