علی کاکادزفولی: دیرزمانی است تحلیلگران سکولار و حتی برخی دلسوزان داخلی، ریشه مشکلات ایران را در انگارههایی چون «زوال سرمایه اجتماعی» یا «فقدان همبستگی ملی» جستوجو میکنند اما نگاهی دقیقتر به صحنه واقعی حیات اجتماعی در ایران، باطلالسحر این ادعاست. جامعه ایران، برخلاف مدلهای غربی که بر فردگرایی اتمیزه استوارند، سهمگینترین بحرانها را با نوعی فراخوانی عمومی و خیزش غیرت جمعی پشت سر گذاشته است.
تجربه 4 دهه گذشته جمهوری اسلامی نشان میدهد ظرفیت بسیج اجتماعی در جامعه ایران، یکی از واقعیتهای پایدار حیات سیاسی و اجتماعی کشور است. مصادیق قبل از جنگ فراوانند و دقیقا به همین خاطر از آنها چشمپوشی میشود اما در همین دوره جنگ 12 روزه و جنگ جاری، نمونههایی از این بسیج خوداتکای اجتماعی مشاهده شد که در عالم سیاست نظیر نداشت. این نمونهها نشان داد جامعه ایران در بزنگاههای هویتی، دینی و امنیتی توان بالایی برای تولید همبستگی سریع و فراگیر دارد.
بنابراین برخلاف سادهاندیشان و متفکران ترجمهای، مساله اصلی جمهوری اسلامی در 4 دهه گذشته، فقدان سرمایه اجتماعی یا ناتوانی جامعه در خلق همبستگی نبوده، بلکه مساله بنیادین، اولا کشف آن و ثانیا تبدیل این انرژی اجتماعی متراکم به سازوکارهای پایدار، نهادی و روزمره برای حل مسائل کشور است؛ یعنی عبور از بسیج لحظهای در بحران به سازماندهی دائم قدرت اجتماعی در حکمرانی. این مساله را میتوان ذیل رویکرد سیاست به مثابه معماری تبیین کرد.
جامعه منسجم، از دل سیاست منسجم متولد میشود. پس اگر گاهی همبستگی وجود دارد اما به همان میزان قدرت ملی تولید نمیشود، یعنی سازه سیاسی دچار گسیختگی در طراحی است. در این یادداشت، به تبیین این موضوع میپردازم: چگونه سیاست باید از تصدیگری اداری به معماری پیوندها تغییر ریل دهد تا انسجام به معنای واقعی خود تحقق یابد.
چگونه میتوان اراده مردم را به کانون قدرت متصل کرد؟
در ادبیات مرسوم سیاسی، دولت را ابزاری برای توزیع منابع و اعمال قانون میبینند که یک نگاه تکنیکال و فاقد روح است اما در منطق مردمسالاری دینی، سیاست نوعی معماری است.
معمار، آجرها (آحاد جامعه) و مصالح (علایق و سلایق) را کنار هم نمیچیند که فقط تودهای سنگین ایجاد کند، او به گونهای طرحریزی میکند که هر جزء، تکیهگاه جزء دیگر باشد تا در نهایت «سازه» بتواند فشارها را تحمل کند.
به نظر میرسد در وضعیت کنونی ایران، ما با یک پارادوکس سازهای روبهرو هستیم. جامعه در لایههای زیرین (فرهنگی، عاطفی و ایمانی) منسجم است اما سیاست موجود به جای آنکه این انرژیهای پراکنده را به سمت یک کانون قدرت هدایت کند، آنها را در راهروهای پرپیچ و خم بخشینگری، بروکراسی خسته و دعواهای جناحی ـ سیاسی مستهلک میکند.
سیاست منسجم، سیاستی است که میان ایمان مردم و عملکرد نهادها پلی کارا برقرار کند. هرگاه سیاست نتواند احساس هویت مشترک را به راهحل مشترک تبدیل کند، همبستگی جامعه هم با فروکش بحران، به پستو میرود و اگرچه از بین نمیرود اما دست کم کارکردی را که میتوانست ایفا کند، از دست میدهد.
در فیزیک قدرت، همبستگی اجتماعی مانند جریان برق است. اگر این جریان به یک ترانسفورماتور قوی متصل نشود، یا از بین میرود یا باعث سوختگی میشود. سیاست همان ترانسفورماتوری است که باید همبستگی متراکم مردمی را به قدرت سیاسی تبدیل کند اما چرا گاهی این تبدیل رخ نمیدهد؟
دلیل اول، غلبه منطق بروکراسی بر منطق نهضت در بدنه حکمرانی است. نهادهای دولتی ما بیش از آنکه به فکر فعالسازی ظرفیتهای مردمی باشند، به فکر «پروژه کردن» مسائل هستند. مردم ایران بارها پای کار دولت بودهاند اما همچنان پس از عبور از هر مقطع، ظرفیتی که برای حل مساله داشتهاند، نادیده گرفته شده و به کناری رانده میشود. دولت منسجم دولتی است که این اراده را به نهادهای محلی همیشگی تبدیل کند، نه اینکه صرفا از مردم تشکر کند و فردا آنها را به خانههایشان بفرستد.
دلیل دوم، اختلال در زنجیره اداره اجتماعی است. نظام جمهوری اسلامی در عالیترین سطح خود ـ رهبری ـ پیوند عمیقی با آحاد مردم دارد اما در سطوح میانی یعنی دولتها و دستگاههای اجرایی، در برخی بخشها شاهد نوعی فاصله سیاسی هستیم، به گونهای که گویی در پیوند متقابل و عمیق ولی فقیه و مردم، دولت به عنوان رکن اجرایی حلقهای جداافتاده و یا دست کم جایابینشده است.
سطوح مختلف این رکن اجرایی در بهترین حالت هم اگر بخواهند با مردم پیوند عمیق ارتباط برقرار کرده یا ذیل آن نقشآفرینی کنند، آنقدر همه چیز را بروکراتیزه میکنند که مساله انسجام و اراده ملی، تودرتوی آییننامهها گم میشود و ظرفیتهای بالفعل جامعه را به انزوا میکشاند، تا چه رسد به ظرفیتهای بالقوه. شاید معنایی از پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای در 28 خرداد درباره انتظار ایشان در کنار ملت برای تحقق شروط تفاهمنامه را هم بتوان ذیل همین مساله پیدا کرد.
سیاست منسجم، قطبیسازیهای جعلی را دور میزند
یکی از اصلیترین مأموریتهای معماری انسجام، بازشناسی مرزهای واقعی و جعلی است. بدخواهان ایران همواره تلاش کردهاند جامعه را به دوقطبیهای کاذب متعدد تقسیم کنند. سیاست اگر منسجم نباشد، خود نیز در تله این دوقطبیها میافتد. سیاست منسجم سیاستی است که بفهمد آن جوانی که ممکن است در ظاهر یا سلیقه با روایت رسمی متفاوت باشد، در لحظه تهدید وطن، همان غیرتی را از خود نشان میدهد که یک بسیجی مخلص. سیاست معمار، خانهای میسازد که سقف آن عزت ملی است و زیر این سقف، برای هر سلیقهای که به اصول بنیادین ایران و اسلام وفادار است، ستونی تعبیه میکند.
اختلال در تبدیل همبستگی به قدرت، یعنی نیاز است برای تیپهای مختلف اجتماعی وفادار به ایران، نقشها و مسؤولیتهای مشخص تعریف کنیم. قدرت ملی یعنی ضرب کردن تنوع در جهتگیری واحد و این معنا از قدرتآفرینی را هم میتوان در حکم رهبر انقلاب اسلامی برای رئیس سازمان بسیج مستضعفین بهروشنی درک کرد.
حال چرا سیاست در ایران امروز انسجامبخش نیست؟ چون دستگاههای مختلف کشور، به جای آنکه پارههای یک تن باشند، ملوکالطوایفی عمل میکنند. نمیتوانیم برای دولت منظومه همافزایی پیدا کنیم، پس جامعه دچار گیجی سیاسی میشود. این معضل محدود به دولت مستقر هم نیست، بلکه مساله نهاد دولت از ابتدای انقلاب تاکنون بوده است. البته بخشی از این معضل اثر طبیعی استقرار نوع جدیدی از نظام سیاسی است که تا پیش از پیروزی انقلاب اسلامی سابقه نداشته و این نهادسازی تدریجی است و زمانبر. حتما نقطه کنونی نهاد دولت در ایران با تمام نقاط پیشین در میانمدت و بلندمدت قابل قیاس نیست و یقینا مسیر کلی این نقاط، نموداری صعودی در رشد کیفیت و همافزایی را نشان میدهد اما این را هم باید بدانیم که به موازات رشد نهادمندی، مسالهها هم رشد میکنند و مشکلات هم پیچیدهتر میشوند و همین باعث میشود دستیابی به هر سطح از کیفیت را باز هم ناکافی بدانیم.
جامعه اگر ببیند سطوح دولت در تبدیل اراده جمعی به قدرت ملی در هر سطحی هماهنگ نیستند و چه بسا طالب هم نیستند، اعتماد نمیکند و انرژی خود را عقب میکشد. سیاست منسجم یعنی نظام بانکی ما با اراده جمعی نسبتی داشته باشد و نظام فرهنگی ما هم با برآوردهای اقتصادی بیگانه نباشد. این همان وحدت قوا در معنای متعالی آن است که معنایی فراتر از اتحاد در سران دارد؛ اتحاد در نظریه اداره.
مهندسی معنا؛ پل میان پیروزی در میدان و اقتدار در اذهان
با اندوه، در غیاب یک سیاست رسانهای منسجم، فضای مجازی و رسانههای بیگانه توانستهاند میزانی از فاصله بین واقعیت جامعه و تصویر جامعه به وجود آورند. واقعیت جامعه ایران، همبستگی در سختیها و انعطاف در بزنگاههاست اما تصویر به غلط ساختهشده، یک جامعه متلاشی و در آستانه انفجار است و البته نمیتوان سهم جامعهشناسان تحقیر ملی را در شکلگیری این برساخت نادیده گرفت.
سیاست منسجم باید بتواند روایتگر صادق همبستگی باشد. قدرت ملی یعنی مردم باور کنند در کنار هم هستند. اگر سیاست نتواند حس تعلق را به صورت نظاموار تولید کند، بزرگترین جانفشانیهای ملت هم در ترافیک اخبار زرد و پمپاژ ناامیدی، به فراموشی سپرده میشود. مثال روشن این وضع، همین فرسایشی است که در میانه جنگ رسانههای معاند برای اذهان جامعه به وجود آوردهاند و با آنکه وقایع جنگ، بسیاری از حقایق را اثبات کرد، باز هم میان باور برخی افراد با آنچه به چشمان خود دیدهاند، شکافهایی به وجود آمده است. ما نیاز به مهندسی معنا داریم تا همبستگی میدان به اقتدار در اذهان تبدیل شود.
برای عبور از این وضعیت چه کنیم؟ به گمان من و معطوف به رخداد جنگ، به یک بازاندیشی جدی درباره مفهوم دولت نیاز داریم. دولت در جمهوری اسلامی به جای آنکه «کارفرمای بزرگ» باشد، باید نقش «میانجی بزرگ» را ایفا کند. دولت میانجی، به جای تصدیگری همه امور، وظیفهاش طراحی شبکهای از همکاریهاست تا توان موجود در جامعه را به سمت حل مسائل ملی هدایت کند. در این نگاه، قدرت واقعی دولت از تواناییاش در پیوند دادن ظرفیتهای اجتماعی و رساندن آنها به نقطه اقدام هماهنگ ملی ناشی میشود.
قدرت از آنجا پدید میآید که مردم ببینند برای حل معضلات بزرگ و کوچک، ابزار کافی در دست دارند و سیاست فقط راه را باز میکند. البته نمیتوان از این مساله هم چشم پوشید که بروکراسی فعلی ایران هم متعلق به دوران دولت به اصطلاح مدرن وارداتی پهلوی است که بر اساس کنترل مردم طراحی شده بود. بروکراسی انقلابی باید بر اساس بسیج مردم بازطراحی شود. هیچ چیز بیش از تشتت آرا در اجرای راهبردهای کلان، روح همبستگی ملی را نمیخراشد.
ایران امروز، از نظر مصالح یعنی جوانان مستعد، ایمان عمیق، منابع ثروت، همبستگی تاریخی و ذخیره معنایی، یکی از غنیترین کشورهای جهان است اما این مصالح برای تبدیل به یک تمدن مقتدر، نیازمند معماری سیاست هستند. سیاست تراز انقلاب اسلامی، هم مسؤول نان مردم است و هم معمار پیوند آنها با نظام. ایران مقتدر، بر شانههای جامعهای ایستاده که سیاست آن، هنر تبدیل «منها» به «ما» و تبدیل ما به یک اراده پولادین حکمرانی است
چرا اراده ملت در پیچ و خمهای بروکراسی گم میشود؟
همبستگی تا حکمرانی
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها