۲۲/شهريور/۱۴۰۵
|
۰۱:۴۴
انرژی؛ یکی از مهم‌ترین اهرم‌های بازدارندگی در منازعات منطقه‌

شریان‌های هزینه جنگ

رضا باقری‌پور: در میانه جنگ ما و آمریکا، یک پرسش مهم راهبردی در مرکز بسیاری از پرسش‌های تاکتیکی نشسته است: اگر هدف ایران از حملات موشکی صرفا پاسخ‌ به حملات آمریکا نیست و قرار است این حملات «بازدارندگی» ایجاد کند، کدام نوع هدف برای تهران ارزش راهبردی بیشتری دارد؛ پایگاه‌های نظامی آمریکا یا زیرساخت‌های انرژی منطقه؟ این پرسش از آن جهت اهمیت دارد که میان «پاسخ نظامی» و «بازدارندگی» تفاوت اساسی وجود دارد. پاسخ نظامی می‌تواند یک حمله مشخص را تلافی کند اما بازدارندگی زمانی شکل می‌گیرد که طرف مقابل در محاسبه هزینه/ فایده اقدام بعد خود تجدیدنظر کند. ایران در ماه‌های گذشته عمدتا تلاش کرده این پیام را از طریق هدف قرار دادن دارایی‌های نظامی آمریکا در منطقه منتقل کند که اگر آمریکا به ایران حمله کند، نیروها، پایگاه‌ها و تجهیزات نظامی‌اش در منطقه در امنیت نخواهند بود. این منطق از لحاظ نظری کاملا قابل فهم است. آمریکا برای اعمال قدرت در غرب آسیا به شبکه‌ای از پایگاه‌ها، بنادر، فرودگاه‌ها و سامانه‌های پشتیبانی وابسته است و آسیب‌پذیر نشان دادن این شبکه، مستقیما به اعتبار قدرت نظامی آمریکا مربوط می‌شود. اندیشکده بروکینگز نیز در ارزیابی خود از جنگ اخیر تصریح کرد حملات ایران این تصور دیرینه را که پایگاه‌های پیشرو آمریکا و ناوهای آن از مصونیت برخوردارند، به چالش کشیده است. از این منظر، حتی حمله‌ای که از نظر میزان خسارت فیزیکی محدود باشد، اگر بتواند تصور «امنیت» تروریست‌های آمریکایی را از بین ببرد، می‌تواند ارزش بازدارنده داشته باشد. اما مشکل این است که حمله به پایگاه نظامی محدودیت ذاتی دارد؛ یک پایگاه در نهایت برای جنگیدن ساخته شده است. یک پایگاه نظامی، به تعبیر ساده، دقیقا همان جایی است که واشنگتن انتظار دارد در صورت جنگ مورد حمله قرار گیرد. بنابراین حمله به پایگاه آمریکا هر چند می‌تواند هزینه‌هایی ایجاد کند، الزاما به معنای تغییر محاسبه سیاسی واشنگتن نیست. مساله زمانی جدی‌تر می‌شود که آمریکا بتواند حملات ایران را در چارچوبی محدود و قابل مدیریت نگه دارد؛ یعنی پایگاه‌ها را تقویت، سامانه‌های دفاعی را جابه‌جا، نیروهایش را پراکنده و بخشی از توان نظامی خود را از منطقه خارج کند؛ بدون آنکه هزینه اقتصادی و سیاسی بزرگی بپردازد. اینجاست که اهمیت انرژی آشکار می‌شود. جنگ خلیج فارس فقط جنگ موشک‌ها و هواپیماها نیست، جنگ اقتصادها نیز هست. آمریکا ممکن است بتواند یک پایگاه را ترمیم، یک سامانه دفاعی را جایگزین یا یک اسکادران را جابه‌جا کند اما تغییر ناگهانی در قیمت نفت، هزینه حمل‌ونقل، بیمه کشتی‌ها و امنیت انرژی، موضوعی است که از سطح پنتاگون خارج می‌شود و مستقیما به دولت، بازار و جامعه آمریکا منتقل می‌شود. 
تحلیل‌های منتشرشده درباره جنگ اخیر نیز همین واقعیت را نشان می‌دهد. مرکز مطالعات استراتژیک و بین‌المللی آمریکا، در ارزیابی خود از جنگ نوشت ایران با وجود تحمل خسارت‌های سنگین نظامی، توانسته هزینه جنگ را برای آمریکا و متحدانش افزایش دهد؛ از جمله از طریق آسیب به تأسیسات صنعتی و انرژی کشورهای خلیج فارس. مرکز مطالعات بین‌المللی و راهبردی IISS نیز در بررسی حملات ایران به کشورهای عضو شورای همکاری خلیج فارس، بر اهمیت انرژی و حمل‌ونقل به‌عنوان 2 ستون قدرت اقتصادی این کشورها تأکید کرد.

چرا باید بیش‌تر به اهداف اقتصادی حمله کرد؟
در درگیری‌های پساتفاهمنامه، منطق ایران عمدتا بر حمله به اهداف نظامی آمریکا استوار است. این رویکرد از نظر سیاسی روشن است اما مساله این است که ارتش تروریست آمریکا، بر خلاف یک اقتصاد، اساسا برای تحمل ضربه نظامی و جایگزینی بخشی از تجهیزات و نیروها طراحی شده است. یک پایگاه را می‌توان تعمیر، هواپیماها را جابه‌جا و نیروها را پراکنده کرد و بخشی از عملیات را از فاصله‌ای دورتر انجام داد. بنابراین در یک جنگ طولانی، حمله به دارایی‌های نظامی آمریکا ممکن است به‌تدریج به هزینه‌ای تبدیل شود که واشنگتن بتواند برای آن برنامه‌ریزی کند. در اینجا اهمیت نفت و انرژی ظاهر می‌شود؛ نه به این دلیل که نفت «هدف آسان‌تری» است که البته همین موضوع حمله به نفت را به اندازه کافی جذاب می‌کند، بلکه به این دلیل که نفت یکی از مهم‌ترین کانال‌های انتقال جنگ از میدان نظامی به اقتصاد واقعی است. اقتصاد آمریکا هنوز به نفت و فرآورده‌های نفتی وابستگی عمیق دارد. طبق داده‌های اداره اطلاعات انرژی آمریکا، ایالات متحده سال ۲۰۲۵ به‌طور متوسط ۲۰,۶ میلیون بشکه فرآورده نفتی در روز مصرف کرده است. بنابراین تغییر محسوس در قیمت نفت فقط متغیری در بازار کالاها نیست، تغییر در قیمت یکی از نهاده‌های اصلی حمل‌ونقل، تولید و مصرف خانوار آمریکایی است. مهم‌ترین سازوکار اقتصادی در اینجا «شوک عرضه» است. وقتی ریسک ژئوپلیتیک، عرضه نفت را محدود یا پرهزینه می‌کند، قیمت نفت بالا می‌رود و این افزایش قیمت به سرعت در بنزین، گازوئیل، سوخت جت و سایر فرآورده‌ها منعکس می‌شود. فدرال رزرو در گزارش سیاست پولی جولای ۲۰۲۶ صراحتا توضیح داد جهش قیمت انرژی پس از آغاز جنگ علیه ایران، رشد قیمت بنزین و نفت را بالا برد و همین مساله به افزایش محسوس تورم انجامید. در همان گزارش، رشد 12 ماهه شاخص هزینه‌های شخصی مصرف‌کننده به ۴,۱ درصد رسید و قیمت‌ انرژی در این شاخص ۲۴ درصد افزایش یافت. اثر نفت بر اقتصاد آمریکا تنها به قیمت بنزین ختم نمی‌شود. هر افزایش قابل توجه در هزینه انرژی، بخشی از درآمد واقعی خانوار را از سایر کالاها و خدمات به سمت انرژی منتقل می‌کند. خانواده‌ای که باید پول بیشتری برای بنزین، حمل‌ونقل یا گرمایش بپردازد، طبیعتا پول کمتری برای رستوران، سفر، پوشاک، سرگرمی و دیگر مخارج اختیاری خواهد داشت. به بیان اقتصادی، شوک نفت مانند انتقال بخشی از قدرت خرید اقتصاد به سمت تولیدکنندگان انرژی عمل می‌کند و تقاضای داخلی را تحت فشار قرار می‌دهد. فدرال رزرو بارها همین کانال را به عنوان یکی از مهم‌ترین مسیرهای انتقال شوک انرژی به رشد اقتصاد آمریکا توضیح داده است.

نفت و انسداد مسیر برای آمریکا
از اینجا به بعد، داستان به سیاست پولی آمریکا می‌رسد و این شاید مهم‌ترین بخش اقتصاد سیاسی ماجرا باشد. یک بانک مرکزی زمانی شرایط نسبتا راحتی دارد که تورم و رشد اقتصادی هم‌جهت حرکت کنند. اگر اقتصاد ضعیف شود، می‌تواند نرخ بهره را پایین بیاورد و اگر تورم بالا رود، می‌تواند آن را افزایش دهد. شوک نفت اما مشکل را پیچیده می‌کند، زیرا می‌تواند همزمان رشد اقتصاد را کاهش و تورم را افزایش دهد. فدرال رزرو خود این وضعیت را یکی از دشوارترین حالت‌های سیاست‌گذاری پولی توصیف کرده است. این اثر در شرایط کنونی اهمیت بیشتری دارد، زیرا خود فدرال رزرو اکنون با تورمی بالاتر از هدف 2 درصد مواجه است. عضو هیات‌ رئیسه فدرال رزرو، ۳ سپتامبر اعلام کرد تورم PCE در 12 ماه منتهی به دوره اخیر ۳,۷ درصد و تورم هسته ۳,۳ درصد بوده و هشدار داد تحولات جنگ علیه ایران همچنان می‌تواند بر قیمت‌ها و فعالیت اقتصادی اثر بگذارد. کریستوفر والر همچنین گفت اگر داده‌های آینده نشان دهد روند کاهش تورم متوقف شده، افزایش نرخ بهره در نشست سپتامبر می‌تواند دوباره روی میز قرار گیرد. این یعنی تهدید نفت، حتی پیش از آنکه به کاهش شدید فیزیکی عرضه منجر شود، می‌تواند از مسیر «انتظارات» اثر بگذارد. بازار نفت فقط به بشکه‌های امروز نگاه نمی‌کند، به احتمال کمبود فردا نیز قیمت می‌دهد. بنابراین افزایش ریسک در خلیج فارس یا تنگه هرمز می‌تواند باعث بالا رفتن قیمت قراردادهای نفتی، افزایش هزینه بیمه و حمل‌ونقل و بالا رفتن حق بیمه ریسک شود. پس از این، ارزش راهبردی نفت در بازدارندگی را باید در «ضریب انتشار» آن جست‌وجو کرد. یک حمله به پایگاه نظامی، عمدتا در همان حوزه نظامی هزینه ایجاد می‌کند اما شوک نفت می‌تواند از بازار انرژی به حمل‌ونقل، از حمل‌ونقل به قیمت کالاها، از قیمت کالاها به تورم، از تورم به سیاست پولی و از سیاست پولی به مصرف و سرمایه‌گذاری سرایت کند. از این زاویه، شاید مساله اصلی برای ایران «انتخاب میان پایگاه و انرژی» نباشد، بلکه تغییر دادن مقیاس فشار باشد. حمله به اهداف نظامی، پیام بازدارندگی مستقیم را منتقل می‌کند: قدرت نظامی آمریکا در منطقه مصون نیست اما فشار بر بازار انرژی، این پیام را تکمیل می‌کند: ادامه جنگ می‌تواند فراتر از میدان نبرد، برای اقتصاد آمریکا هزینه بسازد. از این منظر، پاسخ پرسش عنوان یادداشت، روشن‌تر می‌شود. پایگاه‌های آمریکا برای پیام مستقیم نظامی اهمیت دارند اما انرژی برای ایجاد عمق اقتصادی در بازدارندگی اهمیت می‌یابد. کشوری که بتواند میان این 2 سطح پیوند برقرار کند، تنها به دشمن خود پاسخ نمی‌دهد، بلکه ساختار هزینه جنگ را تغییر می‌دهد. در جنگ‌های بزرگ، اغلب همین تغییر در ساختار هزینه است که سرانجام بر تصمیم سیاسی اثر می‌گذارد. در فهرست هدف‌گزینی ایران، آماج‌های اقتصادی باید نسبت به نقاط نظامی، فزون‌تر باشد. با هدف قرار دادن صرف مراکز نظامی گویی دشمن اقدامات ما را کانالیزه کرده و ما نیز فرصت اقدامات ماورای صبر و توان دشمن را از خود سلب کرده‌ایم.

ارسال نظر
captcha