۰۱/تير/۱۴۰۵
|
۱۴:۳۷
نگاهی به دفتر شعر «تا کی اسیر قلاب؟» اثر غلامرضا بکتاش

شعرهای ظریف عمومی

الف. م. نیساری: دفتر شعر غلامرضا بکتاش با نام «تا کی اسیر قلاب؟» در 48 صفحه، سال 1400 از سوی انتشارات شهرستان ادب در 500 نسخه به چاپ اول رسید و منتشر شد. شعرهای این دفتر، به ‌غیر از چند چهارپاره، همه در قالب نیمایی است. اشعار این کتاب اغلب کوتاهند و بیشتر از 4 یا 5 سطر نیستند. بقیه شعرها هم معمولا در یک صفحه متعارف کتاب جای می‌گیرند.
موضوع و مضمون دفتر شعر «تا کی اسیر قلاب؟» بیشتر حول محور مسایل عمومی است. از نام شعرها نیز می‌توان پی به موضوع آنها برد؛ نام‌هایی چون «ایستاده‌ایم»، «جوانه»، «بیل بی‌سواد»، «شب»، «شقایق»، «نخل پیر»، «آب معدنی»، «فکر»، «سنگ»، «در کلاس آسمان»، «قفس را می‌پرستی؟»، «مورچه‌ها»، «آسمان مادر من است»، «تولد»، «مزرعه»، «عبور»، «خبر» و... که در این میان بعضی نام‌ها خاص و اختصاصی و امروزی است. از این رو و با توجه به متن و موضوع و زبان شعرهای «تا کی اسیر قلاب؟»، می‌توان آنها را شعرهایی ساده و همه‌کس ‌فهم اما دارای بار شعری و عاطفی دانست، تا آنجا که به‌راحتی نیز می‌توان شعرهای این دفتر را در ردیف شعر نوجوان یا شعر جوان قرار داد:
«ایستاده‌ایم
ایستاده‌ای
ایستاده‌ایم
جنگلیم
تن به صندلی شدن نداده‌ایم»
شعری ساده و روان و به زبان عموم مردم که در عین حال خالی از تخیل و تصویر و بار شعری و بار عاطفی نیست، در حالی که از اندیشه مشخص و شاخصی هم برخوردار است و حتی شاید از یک طنز خفیف و ملیح به واسطه نام و ماهیت و کارکرد و خاصیت «صندلی»، اگر چه به واسطه نوع مخاطبانش می‌توان گفت دارای اندیشه‌ای عمیق و چندان قدرتمند نیست، در حالی که یک هوا شعار هم در آن دیده می‌شود؛ در همان «ایستاده‌ایم» تا «تن به صندلی شدن نداده‌ایم».
در شعر «جوانه» هم شاعر از یک ضرب‌المثل استفاده می‌کند اما تمام معنا و منظور آن را با زیرکی به سمت معنا و منظور خود می‌کشاند که این کشاندن در خود یک کشف نه‌چندان کوچک دارد، آن هم به واسطه نوع تخیل و تصویرسازی‌اش؛ زمانی که «سر یک دانه به سنگ می‌خورد» و نیز در خود یک اندیشه عمیق دارد؛ آن گونه که موانع و سد تنها کنایه این اندیشه نیست، بلکه اندیشه شعر می‌رود در ذات و نوع نگاه تصویرسازی شاعر و عمق اندیشگی خود را از آنجا می‌گیرد؛ از آنجا که همین معنای بازگو شده به واسطه تخیل و تصویرسازی نه‌تنها تازه‌تر می‌شود، بلکه در معنا و مفهوم نیز ارتقا می‌گیرد. در واقع یکی از کارهای اصلی هر شاعر اصیلی همین است که قابلیت و ظرفیت و عمق و گسترای مفاهیم و محتوا را به واسطه ملموس‌تر کردن نشان دهد؛ یعنی اصل حرف را به رخ بکشد:
«دانه‌ای سرش به سنگ خورد
فکر کرد
ناگهان جوانه زد»
در حالی که مفهوم و محتوا در شعر زیر ـ برخلاف شعر بالا ـ به واسطه همین تخیل و تصویرسازی نه‌چندان قوی ـ نسبت به تخیل و تصویرسازی ناب شعر بالا ـ نمی‌تواند مثل شعر بالا خود را نشان دهد و به رخ بکشد؛ یعنی درصد ملموس بودن تصویرسازی‌های شعر زیر کمتر است و در نتیجه درک و دریافت مخاطب نیز به همین اندازه از درک و دریافت محتوا و معنا می‌انجامد. در واقع، شعر زیر به طور غیرمستقیم و پنهانی تا حدی در خدمت شعار هم هست؛ شعار نرساندن تجدد به روستا؛ در صورتی که در بسیاری از کشورها، تجدد و صنعت در کنار طبیعت و کشاورزی است و به طبع و طبیعت آن لطمه نمی‌زند، بلکه به آن رشد و بالندگی هم می‌دهد. پس مشکل آسفالت نیست که اتفاقا در صورت بخشیدن به تجدد و پیشرفت و تولید بیشتر قابلیت بالایی دارد، مشکل در نحوه سوءاستفاده از آسفالت یا درست استفاده نکردن از آن است:
«جاده‌ای
از میان مزرعه کشیده شد
جای خاک
آسفالت ریخت روی دانه‌ها
بیل بی‌سواد
آسفالت
نم به خاک پس نداد
آرزوی دانه‌ها
زیر آسفالت ماند»
شعر زیر هم به لحاظ شعاری، درست شبیه شعر بالاست، با کمی شعار بیشتر. یعنی نسبت به شعر بالا، وجه شعاری‌اش بیشتر است، اگرنه چرا «آب معدنی باید خون چشمه‌ها را در شیشه کند» وقتی که می‌توان به‌درستی از چشمه و طبیعت استفاده کرد. یعنی آن زمان که سواد و تخصصش را نداریم، طبیعت را به گند می‌کشیم و بدتر از آنکه دزد بیت‌المال بخواهد مدیریت کند:
«خون چشمه‌ها را
توی شیشه کرده‌اند
آب معدنی‌ها»
بعضی شعرهای کوتاه دفتر «تا کی اسیر قلاب؟» نیز بیشتر به کاریکلماتور شباهت دارند تا شعر و حتی می‌توان گفت که خود کاریکلماتورند؛ اگر چه زیبا، اگر چه شاعرانه. یعنی اگر چه به شعر نزدیک شده و هاله‌ای از زیبایی آن را ـ مثل بسیاری از کاریکلماتورهای زیبا ـ دور خود کشیده است اما هنوز به شعر نرسیده است؛ به جوهر و اندیشه و تصویری از شعر:
«پسرک تمام روز را واکس زد
شب شد»
بعضی شعرهای کوتاه هم در عین حال تا حدی و قسمتی از استقلال برخوردارند اما بیشتر به برشی از یک شعر دیگر شباهت دارند. یعنی همین نسبت و نسبیت از ارزش شعری و هنری این گونه شعرها و آثار می‌کاهد، یا به زبان دیگر می‌توان گفت در حد خودشان می‌مانند و این در صورتی است که یک شعر عمیق و ناب در برخورد با مخاطبان گوناگون است که به بار محتوایی، ارزش هنری و زیبایی‌شناسی آن افزوده می‌شود؛ چه‌بسا روزبه‌روز این افزون و گستردگی ادامه پیدا کند که بستگی به عمق و اصالت و ناب بودن آن شعر و اثر دارد. از این رو، شعر زیر اگر هم برشی از یک شعر دیگر نباشد، استقلالش در حد یک عکس زیبا دارای معنای قابل توجه و شنیدنی است:
«لحن لجن را عوض کرد
شقایقی
در کنار جدول»
دیگر اینکه، نهایت پرش شعر زیر نیز کمی دستکاری کردن یا کمی گسترده کردن همان داستان مشهوری است که در نهایت به این گفتار خردمندانه دهقان پیر می‌رسد که گفت: «دیگران کاشتند و ما خوردیم/ ما بکاریم و دیگران بخورند»:
نخل پیر
فکر کرد و گفت
زندگی چه داغ‌ها که بر دلم گذاشت
هر که کاشت
میوه‌ای نخورد
هر که خورد
هسته‌ای نکاشت»
دور تسلسل شعر زیر را نیز نمی‌توان شعر دانست. یعنی اگر همین منظور و مضمون و مفهوم به شکلی دیگر از یگانگی طبیعت و جهان خبر می‌داد و آن را به صورت شاعرانه نشان می‌داد، می‌شد گفت شاعر به شعر رسیده است اما حالا... . در عین حال به نظر می‌رسد همین تصویر زیبا و گویا پیش از این به شکل‌‎های مشابه گفته شده است:
«کوه فکر می‌کند به ابر
ابر فکر می‌کند به رود
رود فکر می‌کند به کوه
من به تو
تو به او
او به من»
غلامرضا بکتاش همان گونه که در دفتر شعر «تا کی اسیر قلاب؟» از ضرب‌المثل‌ها استفاده بهینه می‌کند، گاه نیز در لفاظی آنها می‌ماند و تنها دور خودش و ضرب‌المثل می‌گردد. از این رو کاری در شاعرانگی‌اش پیش نمی‌رود:
«آب
از سرش گذشته بود
رودخانه دست سنگ را رفت
سنگ هم سرش به سنگ خورده بود»
شعر زیر هم یک نگاه اجتماعی نه‌چندان غنی و عمیق در خود دارد، حتی اگر هنوز دوران صف‌های طویل مردم در اوایل انقلاب برای قند و شکر وجود داشته باشد. اینک که وجود ندارد، شعر از مقام شعریت پایین آمده و چون دیگر کاربرد ندارد، در حد فکاهه‌ای که برای دیروزها جالب بوده و خاطره‌ای را زنده می‌کند می‌تواند جالب باشد؛ اگر چه در همین دوران و سال‌های اخیر هم گاهی این صف کشیدن‌ها عینیت پیدا می‌کند و طبعا شعر زیر نیز کاربرد. با این همه، از انصاف نگذریم، عجب تشبیه و تقابل و قرینه خاصی را شاعر در شعر زیر شکار کرده بود:
«مورچه‌ها
در صف قند و شکر
مورچه‌ها در صف نان و برنج
مورچه‌ها مثل قطاری بزرگ
بیشتر عمرشان
نوبتی
پشت سر هم گذشت
مثل ما
در صف قند و شکر
مثل ما در صف نان و برنج».
در دفتر شعر «تا کی اسیر قلاب؟» کم نیستند شعرهایی که به طور کامل و دربست مخاطب‌شان نوجوانان و حتی به شکلی و نوعی کودکان هستند؛ یعنی نوع زبان و بیان و نیز نوع مضمون و محتوا گویای این امر است. از این رو و به این لحاظ، این مجموعه دچار دوگانگی مخاطب شده است؛ یعنی بعضی شعرهای این کتاب به کار مخاطب عام نیز نمی‌آید؛ مثل شعر زیر:
«زدند حرف خود را
دوباره باد و باران
تمیز و شسته‌ رفته
به کوچه و خیابان
ببین گل از گل زمین شکفته
ولی کسی به یک جوانه حتی
تولدت مبارکی نگفته».

ارسال نظر
captcha