09/اسفند/1403
|
18:37
۱۰:۴۱
۱۴۰۳/۱۲/۰۹

«آخرین فرصت»؛ عاشقانه‌ای شیرین در کوران حوادث انقلاب

اکبری در کتاب «آخرین فرصت» تنها به پیاده‌سازی مصاحبه‌ها درباره شهید علی کسایی نپرداخته، بلکه توانسته با قلمی روان و ایجاد حس تعلیق روایت خود را پیش برد.
کد خبر: ۴۰۲۲۹۴

«آخرین فرصت»؛ عاشقانه‌ای شیرین در کوران حوادث انقلاب

تقریظ رهبر معظم انقلاب بر کتاب «آخرین فرصت»، نوشته سمیرا اکبری قرار است امروز، نهم اسفندماه در حرم مطهر حضرت احمد ابن موسی الکاظم(شاهچراغ) علیهماالسلام شیراز برگزار شود. کتاب، روایتی است از زندگی شهید علی کسایی از زبان همسرش، رفعت قافلان‌کوهی. اکبری تلاش کرده در این کتاب با روایتی ساده اما شیرین و خواندنی، ترسیم‌کننده زندگی یکی از زوج‌های دهه 60 در کوران حوادث انقلاب و جنگ باشد.

علی کسایی، در روز عید غدیر سال 1334 مصادف با یکم شهریور، در شیراز متولد شد. به یُمن میلادش در روز عید امامت و ولایت، نامش را علی گذاشتند. علی از اوان کودکی در زلال عنایات پدر و مادری مهربان پرورش یافت. پدرش حاج‌محمد کسایی مداح و ذاکر اهل بیت علیهم‌السلام بود و مادرش اشرف‌السادات ناجی از سلالۀ پاک سادات بود. پدر علی در سال 1344 فوت کرد و مادرش عهده‌دار زندگی شد.

شهید علی کسایی که بود؟

شهید علی کسایی پس از اتمام تحصیلات متوسطه در سال 1350 به دانشگاه فردوسی مشهد راه یافت و در رشتۀ زبان و ادبیات عرب مشغول تحصیل شد. در مشهد با شخصیت‌هایی چون آقامیرزا جواد تهرانی، حجت‌الاسلام واعظ طبسی، شهید هاشمی‌نژاد، آیت‌الله خامنه‌ای، آقای فلسفی و آقای انصاریان آشنا و مأنوس شد که در رشد علی بسیار مؤثر بودند. همزمان با تحصیل در دانشگاه مشهد، به حوزۀ علمیۀ مشهد نیز می‌رفت تا اینکه زبان عربی را به‌خوبی آموخت و تحقیق در نهج‌البلاغه را آغاز کرد. از زبان برادرش نقل شده که به گفتۀ یکی از علما، علی کسایی با اینکه معمم نبود، ولی دروس حوزوی را تا سطوح بالا طی کرده بود، اما این موضوع را هیچ‌گاه ابراز نمی‌کرد. همچنین وی یکی از شاگردان نمونه و موفق شهید محراب، حضرت آیت‌الله دستغیب بود.

خرداد 1356 از دانشگاه فردوسی مشهد فارغ‌التحصیل شد و در آذرماه همین سال به خدمت سربازی رفت. پس از طی دورۀ آموزشی سربازی به مرکز پیادۀ شیراز منتقل شد. او افسر وظیفه بود ولی در بسیاری از مواقع با همان لباس سربازی اعلامیه و نوارهای امام خمینی(ره) را به پادگان می‌برد و سربازان را با نهضت امام آشنا می‌کرد. اکثر اوقات، در تظاهرات خیابانی دوران انقلاب به‌همراه برادر و چندتن از دوستانش شرکت می‌کرد.

عاشقانه‌های سرلیست ترور منافقین

با پیروزی انقلاب اسلامی، با وجود اتمام خدمت سربازی، بر اساس توصیۀ آیت‌الله دستغیب در ارتش ماند و در عقیدتی سیاسی مشغول خدمت شد. ابتدا به مرکز پیادۀ شیراز رفت و معلم آموزش عقیدتی سیاسی مرکز پیاده بود. پس از مدتی خدمت در این مرکز، به تیپ 55 هوابرد شیراز منتقل شد و در آنجا علاوه بر داشتن مسئولیت آموزش عقیدتی سیاسی تیپ، به سبب اینکه هنوز روحانی برای عقیدتی آن مرکز منصوب نکرده بودند، تا مدتی سرپرستی عقیدتی سیاسی تیپ نیز به عهدۀ ایشان بود.

کتاب , خاطرات شهدا , ادبیات دفاع مقدس , تقریظ ,

شهید کسایی در وصیت‌نامه خواندنی خود نیز با اشاره به آیات قرآن کریم و فرازهایی از نهج‌البلاغه نوشته است:

تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوى‏ (سورۀ بقره 197) ای مردم توشه برچینید که بهترین زاد و توشه برای انسان تقواست. گویند وصیت‌نامه عمر را دراز می‌کند. بگذار تا وصیت‌نامۀ من دینم را پایدار کند و انقلاب اسلامی‌ام را تداوم بخشد. اُوصیکُم‏ عِبادَ اللَّه بِتَقوَى اللَّه وَ فِرُّوا مِنَ اللَّهِ إِلَى اللَّهِ  (علی علیه‌السلام، نهج‌البلاغه)

ای بندگان خدا شما را به تقوا توصیه می‌کنم و اینکه از خدا بترسید و از او فرار کرده و به سوی او بروید.

آیا هرگز دیده‌اید که مادری فرزند کوچکش را بخواهد بزند؟ آن کودک پس از اندکی که از ترس مادر فرار کرده، احساس می‌کند که هیچ پناهگاهی جز دامن مادر ندارد و در نتیجه، خود را به آغوش پرمهر مادر می‌چسباند. پس بیایید که از ترس خدا به دامن پرمهر خدا پناهنده شویم که او نسبت به بندگانش رئوف و مهربان است.

یکی دو سال است که افتخار سربازی اسلام و سرباز امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف نصیب من شده است و هرچند که سعی کرده‌ام به بهترین وجه انجام وظیفه کنم و لیکن خدایا تو میدانی که من از کار خودم راضی نیستم. من وقتی که علی علیه‌السلام را می‌بینم که با آن همه سعی و تلاش و رنج و عبادت و فداکاری باز ناله‌اش به آسمان بلند است که خدایا: صَغُرَت بِی اَعمالِی (دعای کمیل) = اعمال من کوچک و کم است. من وقتی امام عزیزم خمینی کبیر را می‌نگرم که در دل تاریکی‌های شب فریاد می‌زند که خدایا! من که عمرم کاری برای اسلام نکرد، لااقل مرگم را وسیلۀ خدمت به اسلام قرار بده. پس خدایا! این منِ کوچک، این علیِ گناهکار چگونه از کار خودش راضی باشد.

ای مردم! شما را به خدا سوگند می‌دهم که بیایید این حالت عناد و سرکشی را از خود دور کنیم. بیایید تا ریشه‌های گندیدۀ تکبر و غرور و خودبزرگ‌تربینی را از درون خود بیرون بکشیم. بیایید با خدای خود آشتی کنیم. به خدا سوگند بزرگ‌ترین ضربه‌ای که بشریت می‌خورد از همین کبریایی و خودنگری‌هاست.(خطبه 234 نهج‌البلاغه) مخصوصاً به شما ای سران اسلام و ای سردمداران جمهوری اسلامی، التماس می‌کنم که بیایید خدمتگزار مردم باشید. مگر نشنیده‌اید که امام عزیزمان خمینی مهربان فرمود: عزیزان من! امروز آبروی اسلام وابسته به اعمال ما و شماست. امروز شکست جمهوری اسلامی برابر است با شکست اسلام. امروز همۀ اسلام در برابر کفر قرار گرفته است.

مردم به خدا سوگند ظهور امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف نزدیک است. بیایید جامعه را از جمیع آلودگی‌ها و گناهان پاکسازی کنیم و منتظر قدوم مبارکش باشیم. اگر من شهید شدم، یکی دو روز بدنم را دفن نکنید، زیرا من منتظر امام بودم. شاید در آن چندروز امام عزیزم بیاید و زشت است دیگر که من روی زمین نباشم که یاری‌اش کنم.

الله الله فِی‌الاِسلام لاتَضیعُوا اَحکَامَهُ  الله الله فِی‌القُرآنِ لا تَتَّخِذُوهُ مَهجُوراً  الله الله فِی‌العُلَماءِ الرَّبانی لاتُکَذِّبُوهُم مَهجُوراً  الله الله فِی‌الخُمَینِی لاتَترُکُوهُ وَحیِداً  الله الله فِی‌الاِتِّحاد فَاِنَّهُ اَساسُ الفَلاحِ  الله الله فِی‌المَساجِد لاتَخُلُّوها مابَقیتُم.

وَالسَّلامُ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الهُدی

یک عاشقانه دلکش در «آخرین فرصت»

اکبری در کتاب «آخرین فرصت» تنها به پیاده‌سازی و بازروایی مصاحبه‌های انجام شده درباره شهید، خانواده او و فعالیت‌های فرهنگی و نظامی‌اش نپرداخته، نویسنده توانسته به خوبی از این حد عبور کرده و با قلمی روان و خواندنی و ایجاد حس تعلیق در مخاطب، روایت خود را پیش برد؛ این در حالی است که به اصل روایت‌ها نیز پایبند است و تلاش دارد از مستند بودن آن خارج نشود. از سوی دیگر، مخاطب شاهد قلم‌فرسایی‌های نویسنده نیز نیست؛ چنانکه در کتاب‌های سال‌های اخیر شاهد هستیم که در حوزه خاطرات نوشته شده‌اند.

مسعود فرزانه، مدیر به‌نشر، روایت «آخرین فرصت» را احساس‌برانگیز و چالشی توصیف کرد که می‌تواند برای مخاطب مستند و جذاب برای مخاطبان باشد و ارزش‌های دفاع مقدس و ابعاد معرفتی و مجاهدت یک شهید را به درستی روایت کند.

کتاب , خاطرات شهدا , ادبیات دفاع مقدس , تقریظ ,

او در گفت‌وگویی با اشاره به روایت‌های غالب در عرصه خاطرات دفاع مقدس ادامه داد: در پرداختن به زندگی شهدا، ما دچار یک دوگانه مغفول‌ماندن و کلیشه‌سازی شده‌ایم. ما برای اینکه بتوانیم این دوگانه را حل کنیم، به قلم‌ها و رویش‌های نو نیازمند هستیم. خانم اکبری یک نویسنده دهه شصتی است که برای نگارش این کتاب 30 ساعت مصاحبه انجام داده است. 

فرزانه با بیان اینکه روایت «آخرین فرصت» می‌تواند در مخاطب حس همذات‌پنداری را ایجاد کند، افزود: شروع داستان با یک روایت شیرین و جذاب از زبان همسر شهید ایجاد می‌شود و در مخاطب حس تعلیق ایجاد می‌کند؛ به طوری که می‌توان آن را یک‌نفس مطالعه کرد.

طلایی‌ترین جمله شهید کسایی

به گفته مدیر انتشارات به‌نشر؛ کتاب «آخرین فرصت» یک مأموریت دارد و رسانه است، اما با این حال مخاطب احساس نمی‌کند که نویسنده دارد او را نصیحت می‌کند.

فرزانه همچنین درباره طلایی‌ترین بخش کتاب گفت: شهید کسایی جمله‌ای در این کتاب دارد که به نظرم طلایی‌ترین بخش کتاب است. او زمانی که با همسرش به گلزار شهدا می‌رود، قرآنی را که همیشه حتی در زمان شهادت همراهش است، باز می‌کند و این بخش از سوره مومنون را قرائت می‌کند: «رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْها فَإِنْ عُدْنا فَإِنَّا ظالِمُونَ؛ پروردگارا! ما را از دوزخ بیرون آور، اگر بار دیگر (به کفر و گناه) بازگشتیم، قطعاً ستمگریم». شهید کسایی به همسرش می‌گوید که بیا قرار بگذاریم تا هر وقت به گلزار شهدا آمدیم، آن را فرصت مجددی بدانیم که خداوند به ما داده است و وقتی به شهر برگشتیم، برای جبران اشتباهاتمان تلاش کنیم.

در بخش‌هایی از این کتاب می‌خوانیم:

دنیا گذراست

آخرین روزهای تابستان سال شصت و دو بود. گوشۀ اتاق به مرضیه شیر می‌دادم که سرو صدایی توی پله‌ها پیچید. اهمیتی ندادم. صدا بیشتر شد. از سمت حیاط صدای تق وتـوق بلند شد و همراه آن صدای محمود(برادر علی) و یک مرد دیگر. رو کردم به علی که سرش توی کتاب و جزوه‌هایش بود.

- تو حیاط چه خبره؟

نگاهم کرد. احساس کردم ناراحت است. دوباره سرش را روی جزوه‌ها خم کرد.

- چیز مهمی نیست. محمود اینا دارن وسایلشون رو می‌برن.

- وا! کدوم وسایل؟ برای چی؟

مکثی کرد و همان طور که سرش پایین بود، گفت:

- وسایل خونشون. مثل اینکه یه خونه اجاره کردن میخوان از اینجا برن.

- یعنی من تا الان نباید خبر داشته باشم؟ چرا به من نگفتن؟ واقعا که.

علی دست از خواندن و نوشتن کشید. کنارم نشست و مهربان گفت: «چه فرقی می‌کنه؟ اصلاً خودت رو ناراحت نکن عزیزم.»

صورتم گر گرفت. قلبم با حرارت در تپش بود.

- چی میگی علی؟ چطوری خودم رو ناراحت نکنم؟ مثل غریبه ها با من رفتار کردن.

بلند شدم و مرضیه را توی تخت خواباندم با حرص رفتم سمت چادرم که گوشه اتاق افتاده بود روی سرم انداختم و به طرف در رفتم.

- اینجوری نمیشه. الان می‌رم بهشون می گم که چقدر ناراحت شدم.

علی سریع بلند شد و جلوی در ایستاد.

- کجا می‌خوای بری؟ تو الان عصبی هستی. یه چیزی می‌گی باعث دلخوری می‌شه.

- دستگیره در توی دستم بود که یک دفعه علی با دو دستش، بازوهایم را گرفت و عقب عقب هلم داد و لبه تخت نشاندم.

صدایم را بلند کردم.

- چی‌کار می‌کنی علی؟

سریع قرآن را از روی طاقچه برداشت باز کرد و گذاشت توی دست‌هایم

- عزیزم! اول یکم قرآن بخون تا آروم بشی. بعد هرکار دلت خواست بکن.

باز به بن بست رسیدم. چشم‌هایم به کلمه‌های قرآن افتاد. حرارت قلبم پایین آمد. شروع کردم به خواندن. یک صفحه که تمام شد بدنم دوباره خنکای شهریور را احساس کرد. تا شب و تمام شدن اسباب‌کشی خودم را با بچه‌ها مشغول کردم و نرفتم چیزی بگویم. موقع خواب زودتر از علی روی تخت رفتم و خودم را به خواب زدم. ناراحتی و غرور با هم درگیر شدند و نفسم حکم بی‌محلی به علی را صادر کرد. جوابی به دلجویی‌هایش ندادم و خوابیدم. صبح هم برای صبحانه و بدرقه‌اش بلند نشدم و باز خودم را به خواب زدم. به محض خروجش از اتاق بلند شدم و سمت آینه رفتم. بعضی وقت‌ها آنجا برایم پیغام می‌گذاشت. با دیدن کاغذ چسبانده شده روی آینه گل از گلم شکفت با چشم و دل خواندمش. «رفعت جان! من رو ببخش که ناراحتت کردم. اگر حرفی زدم به خاطر خودت بود. یادت باشه دنیا گذرا هست. دوستت دارم همسر عزیزم» دیگر توی دلم اثری از ناراحتی نبود.

***

من رو حلال کن

رسیدگی به نظافت بچه‌ها خیلی خسته‌ام می‌کرد. هر بار برای تمیزکردنشان باید بغلشان می‌کردم و از پله‌ها می‌آمدم پایین تا به حمام و دستشویی برسم. از آنجایی که مادر علی خیلی روی نجاست و طهارت حساس بود باید شش دانگ حواسم را جمع می‌کردم تا اتفاقی نیفتد. یک روز که حسابی از این بالا و پایین رفتن‌ها کلافه شده بودم، صدای زنگ در توی حیاط پیچید.

- سلام آقای ترابی. بفرمایین داخل.

- یا الله. یا الله. ببخشید همشیره، سنگینه. خودم می‌یارم داخل که اذیت نشین.

- وای تو رو خدا ببخشید که علی بهتون زحمت داده.

سریع از پله‌ها بالا رفت و کیسه پلاستیک‌ها را در ورودی خانه گذاشت و برگشت.

- علی آقا یه مأموریت براشون پیش اومد. دیگه سپردن من اینا رو براتون بیارم.

صدای گریه مرضیه از گوشۀ حیاط بلند شد. سریع به طرفش رفتم. پشه‌بند را کنار زدم و پستانک را توی دهانش گذاشتم. برگشتم. آقای ترابی به طناب پر از لباس‌های بچه‌ها خیره شده بود. جلوتر رفتم و گفتم: «خدا خیرتون بده خیلی زحمت کشیدین.» سرش را به طرف حمام و دستشویی کج کرد.

- عاقبت به خیر بشه این علی. تا حالا چند بار بهش گفتیم بچه کوچیک داری. عیالت اذیت می‌شه. بیا برو خونه سازمانی. قبول نمی‌کنه که نمی‌کنه. خدا شاهده تو فهرست مربوط به خونه‌های سازمانی اولین اسم خود آقای کسایی بوده. ولی اومده اسم خودش رو خط زده و گفته بدین به بقیه.

آقای ترابی که خداحافظی کرد و رفت، برگشتم لب حوض نشستم و با حرص زانوهایم را توی بغلم جمع کردم. بیست روز بعد که علی از مأموریت برگشت، دوباره خانۀ کوچکمان رنگ و بو گرفت. دورِ سر بچه‌ها می‌گشت و تصدقشان می‌رفت. من هم خودم را برای یک گله‌مندی تمام و کمال آماده کرده بودم. سینی چای را برداشتم و کنار علی نشستم. با ذوق فنجان را بالا برد و عطرش را بو کرد. حرف‌های توی دلم را می‌آوردم سر زبانم که سرش را جلوی صورتم آورد.

- چی می‌خوای بگی رفعت؟

با حرفش یکه خوردم.

- مگه چطور؟

دستش را روی دستم گذاشت.

- بگو عزیزم. اون حرفی که تو دلت مونده رو بگو.

کتاب , خاطرات شهدا , ادبیات دفاع مقدس , تقریظ ,

سرم را کج کردم و با لحنی متوقع گفتم: «اون روز که آقای ترابی چیزایی که خریده بودی رو آورد، از خونه سازمانی برام گفت. خب چرا قبول نمی‌کنی بریم اونجا؟ با سه تا بچه کوچیک اینجا خیلی اذیت می‌شم. خودت که می‌دونی هر بار واسه تمیز کردنشون باید برم تو حیاط. جامون هم که اینجا تنگه. خب چرا وقتی خونه سازمانی هست باید این قدر سختی بکشیم؟

- خانم عزیزم! مگه ما چقدر دیگه می‌خوایم زنده باشیم؟ این دنیا این‌قدر زودگذره که سخت و آسونش فرقی با هم نمی‌کنه. توی همین خونه کوچیک هم می‌شه دنیا رو گذروند. نمی‌شه؟

این حرف‌های علی برایم تازگی نداشت. می‌دانستم دنیا و محتویاتش برایش اهمیتی ندارد. چیزی نگفتم و با ناراحتی سرم را پایین انداختم.

- رفعت جون! ما به هر سختی باشه زندگی می‌کنیم و به انقلاب بدبین نمی‌شیم؛ اما شاید کسی باشه که به خاطر سختی‌های دنیا طاقت نیاره و از انقلاب زده بشه. برای همین گفتم اول به بقیه خونه بدن.

نمی‌توانستم حرف‌هایش را قبول کنم. خیلی از این شرایط خسته بودم؛ اما دیگر بحث را ادامه ندادم. چند روز بعد برای شستن پاهای مریم و مرضیه پایین رفتم. روح‌الله توی اتاق بازی می‌کرد. تند و سریع شست و شو را انجام دادم و برگشتم. نصف پله ها را رد کردم که بوی بدی به دماغم خورد. نگاهی به پای مریم و مرضیه کردم تمیز بودند. دوتا پله ی دیگر بالا رفتم. شدت بو بیشتر شد. یک دفعه چشمم خورد به پله‌های ردیف بالا که گوشه به گوشه‌اش لکه‌های قهوه‌ای بود.

- وای چرا این‌جوری سرم می‌یارین؟ روح الله ...

سریع بالا رفتم. روح‌الله توی لباسش دستشویی کرده و خودش را به همه جا مالیده بود. نشستم و زدم توی سرم‌.

- دیوونه شدم از دستتون. زندگیم رو به گند کشیدی بچه.

بچه‌ها از صدای داد و بیدادم ترسیدند. مریم به گریه افتاد. مرضیه هم پشت سرش شروع کرد به جیغ زدن. روح‌الله هم توی خودش جمع شده بود و اسمم را با گریه صدا می زد.

- روح‌الله! همون جا وایسا تا بابات بیاد. تکون نمی‌خوریا.

نشستم و با بچه ها حرف زدم تا گریه‌شان قطع شد. نه لباس روح‌الله عوض و نه پله ها را تمیز کردم. نیم ساعتی گذشت که صدای بهم خوردن در بلند شد. علی از پله ها بالا آمد و با نگرانی گفت: «چی شده رفعت؟» همۀ اعصاب خردیم را سرش خالی کردم.

- بیا ببین چی شده. بیا ببین چه به سرم آوردن این بچه ها. بیا ببین و باز بگو همین جا می‌شه زندگی کرد.

با دلسوزی به من و بچه‌ها نگاه کرد. صدای گریۀ روح الله و به دنبال آن مریم بلند شد. دلم برایشان سوخت اشک از چشم‌هایم سرازیر شد.

- به من رحم نمی‌کنی به این بچه ها رحم کن.

یک ساعت بعد روح‌الله حمام کرده مشغول بازی و همه جای خانه تمیز بود. علی خودش همۀ کارها را انجام داد. شب را با دلخوری به صبح رساندم. از خواب که بیدار شدم علی رفته بود و روی آینه برایم پیغام گذاشته بود. «من همسر خوبی برایت نیستم. من رو حلال کن» ... .

آخرین فرصت

در مراسم چهلم علی صدای سخنران توی مسجد پخش شد.

- سلام خدا بر شهیدان راه حق. بنده فاطمی هستم از خادمان عقیدتی سیاسی ارتش. افتخار دوستی و همکاری با شهید عزیز حاج علی کسایی رو داشتم. اهل سخنران نیستم. می‌خواهم آنچه را خودم از این شهید دیده‌ام برایتان بگویم. این جوان 32 ساله آن‌قدر مسئولیت‌پذیر بود و دقیق کار می‌کرد که بهش اجازه نمی‌دادم زیاد بره جبهه. از ده روز قبل از عید غدیر اصرار داشت بره جبهه قبول نکردم. دوباره اومد توی دفترم و خواهش کرد که اجازه بدم بره. ناراحت شدم. برگشتم بهش گفتم مرد حسابی تو تفریح می‌خوای بری یا مأموریت؟ گفت شما هرجور می‌خواین حسابش کنین. فقط بذارین من برم. بهش گفتم تو که خودت میدونی چقدر حضورت اینجا لازمه. کلی کار برای برنامه عید غدیر ریخته رو سرمون. تا این رو گفتم خوشحال شد. گفت هرکاری هست بگین همه رو انجام می‌دم. رفت و شاید به اندازۀ شیش ماه کار انجام داد. چند روز مونده بود به عید که دوباره اومد دفترم و گفت کارها انجام شد. حالا اجازه می‌دین برم؟ گفتم نه. دیگه به حالت التماس افتاده بود.

رفت و چند تا از همکارانش رو برای وساطت فرستاد. اون بنده خداها می‌گفتن بذارین آقای کسایی بره، هر کاری باهاش داشته باشین ما انجام می‌دیم. هر چی گفتند من گفتم نه. یک ساعت بعدش سوار ماشین شدم تا برای انجام کاری برم بیرون پادگان. اومد کنار ماشین ایستاد و همان طور که سرش پایین بود گفت: حاج آقا اجازه بدین من برم. این آخرین فرصت من هست. ان شاءالله حتماً شهید می‌شم و به جدت قسم بدون شما به بهشت نمی‌رم. این رو گفت و اشکش جاری شد.

صدای گریه حاج آقا فاطمی فضای مسجد را پُر کرد و بقیه هم مثل اینکه جواز اشک ریختن گرفته باشند شانه‌هایشان به لرزه درآمد. با صدای بغض کرده صحبتش را ادامه داد.

- خیلی تحت تأثیر حالتش قرار گرفتم. ماشین در حال حرکت بود که سرم را برگرداندم و بهش گفتم برو به سلامت. تا این رو گفتم از شیشه خم شد توی ماشین و دست و صورتم را بوسید و گفت من رو حلال کن. بهش گفتم برو ان شاءالله به سلامتی برمی‌گردی. با خیال راحت گفت نه، من دیگه ان‌شاءالله برنمی‌گردم.

خاطرات علی دلم را ویران کرده بود. مدام به این فکر می‌کردم که منظور علی از آخرین فرصت چه بوده، هر چه فکر کردم به نتیجه‌ای نرسیدم، فقط فهمیدم بعد از هفت سال زندگی و چهار تا بچه هنوز درجه و مقام همسرم را نمی‌شناسم. خیلی به حالش غبطه خوردم. علی خیلی جلو رفته بود و من خیلی عقب مانده بودم.

انتهای پیام/

 
ارسال نظر