08/شهريور/1404
|
18:13
نگاهی به مجموعه ‌غزل «بر فراز خلسه» اثر غلامرضا بهاری

جاری در خاطر یاران

وارش گیلانی: مجموعه‌ غزل «بر فراز خلسه» اثری از غلامرضا بهاری را انتشارات  سوره مهر در 94 صفحه چاپ و منتشر کرده است. این مجموعه 35 شعر دارد که بیش از 90 درصدشان در قالب غزل است؛ 7 غزل آن نیز به زبان ترکی است؛ غزل‌هایی بین 7 تا 10 بیتی که بخشی از آن انقلابی و بخشی دیگر آیینی و بخش سوم  نیز درباره عشق و دیگر مسائل و و مضمون‌های عمومی است؛ البته عشق آرام و عمومی از نوع در سوگ پسر و همسر و مادر، یا در بیان رنج مردی با دست‌های پینه بسته یا عاشق ورشکسته، یا در وصف بهار و شعر و دوست و از این دست شعرهای عاشقانه که البته می‌تواند به نوعی عاشقانه هم نباشد؛ بستگی به نوع نگاه شاعر و فضایی دارد که در آن قرار می‌گیرد. فعلا این مثنوی کوتاه را از غلامرضا بهاری دشت کنید: 
«شعر آهنگ تپش‌های دل است
کز لهیب عشق بر دل نازل است
تا به دفتر نقش می‌بندد غزل
می‌درخشد در بلندای ازل
شعر خیزد از کویر روح و جان
می‌زند بر دشت دل رنگین‌کمان
شعر یک حس لطیف جاری است
چون مرور خواب در بیداری است
شعر  مفهومی به خاطر ماندنی‌ست
گرچه منظوری به ظاهر خواندنی‌ست
شعر، یعنی انعکاس چهر زرد
شعر، یعنی انعکاس کوه درد
شعر یعنی با پلیدی‌ها ستیز
شعر، یعنی ترجمان تیغ تیز
شعر جوشان در کویر سینه‌هاست
شعر آهی در رخ آیینه‌هاست
شعر جاری در نهاد ذره‌هاست
در شگرف کوه و ژرف دره‌هاست
شعر را باید به دل ادراک کرد
در زلالش جامه جان پاک کرد»
در بسیاری از اشعار غیر آیینی مجموعه‌ غزل «بر فراز خلسه» هم نه تنها کم‌وبیش، بلکه بسیار بسیار کلمات دینی و مذهبی به صورت آشکار  گاه به صورت کنایه رخ می‌نامید که البته نه به خودی خود حسن است و نه عیب، زیرا مهم این است که شاعر از هر چیز در شعرش چگونه و به چه شکل استفاده کرده است:
«بیا که عاطفه تنهاست بین آدم‎ها
شیوع تفرقه پیداست بین آدم‎ها
هوای عاشقی از یاد برده مردم شهر
و عشق مثل معماست بین آدم‎ها
کسی به خواب کسی سر نمی‌زند دیگر
چقدر قحطی رویاست بین آدم‎ها
چقدر مرد شده خالی از کرامت خویش
و باز اسوه تقواست بین آدم‎ها
به شب نیامده روز از طلوع پرتشویش
چقدر وحشت فرداست بین آدم‎ها
همیشه اسکله اعتماد توفانی‌ست
از اینکه فاصله دریاست بین آدم‎ها»
و گاه بهاری در وصف بهار شعر می‌گوید؛ بهار شهر خود، بعد به بهار معنوی شهر خود سر می‌زند و اینگونه می‌سراید:
«از قدیم اینجا بهاری پرگلستان بود و هست
لاله‌زار اما حصارش، باغ و بستان بود و هست
چون‌ طراوت برده ارث از دامن الوندکوه
لهجه ترک بهاری لحن باران بود و هست
سنگفرش کوچه‌ها در انتظار میهمان
هر دری باز از کرم بر روی مهمان بود و هست
غیرت مردان نمایان از عفاف بانوان
حرمت زن‌ها مسلم پیش مردان بود و هست
در بساط شب‌نشینی‌های شهرم از قدیم
قصه مردانگی نقل شبستان بود و هست
دوستی‌ها محکم و همسایگی‌ها همدلی
یاری درماندگان را دست احسان بود و هست
مذهبم شیعی، زبانم ترکی، اما شهر من
خاک زرخیزش به دوران مهد عرفان بود و هست 
بر رضا آن شاعر رند و قلندر صد درود
شعرهایش روح‌بخش جمع یاران بود و هست
آیت‌الله بهاری آستان مرقدش
سجده‌گاه عاشقان و اهل ایمان بود و هست
در شعاع بارگاهش خفته خیل عارفان
خود ولیکن شهره در آفاق و دوران بود و هست»
در این دفتر از شهدا نیز سخنی رفته؛ از شهدای انقلاب اسلامی ایران تا ایثار شهدا در پیروزی بهمن و تا شهدای دفاع‌مقدس و خواهرزاده شهید شاعر:
«در ساحت بهمن گل ایثار شکفته‌ست
فتح ظفر از مطلع انوار شکفته‌ست
فجری که گریزان شد از او دیو سیاهی
از قله ایثار دگربار شکفته‌ست
گو خیمه بزن لاله به گلدشت شقایق
زیرا گل یاس از جگر خار شکفته‌ست
با دست خزان گر چه در این باغ گل افسرد
در زمزمه آبی جوبار شکفته‌ست
گلبانگ هزاران به خون شسته پر و بال
در خاطره سبز چمنزار شکفته‌ست
از میمنت فجر ستم‌سوز مظفر
گلبانگ سرور از در و دیوار شکفته‌ست
در خاطره سرخ بهاری گل یادت
در هاله ‌ای از لاله سمن‌وار شکفته‌ست
با یاد تو، ‌ای اسوه ایثار و صلابت
هر جا نگرم جلوه ایثار شکفته‌ست
فریاد بلندت که نوردید زمان را
بعد از تو در آیینه اعصار شکفته‌ست»
بهاری در سوگ و درباره و برای امام خمینی(ره) نیز متعهدانه و عاشقانه چند غزل سروده است:
«در گل خاطره‌ات روح بهاران جاری‌ست 
شعر چشمان تو در نای هزاران جاری‌ست
گرچه از حافظه‌ات یاد عزیزان شستی
آبگون یاد تو در خاطر یاران جاری‌ست
ای که در اوج صداقت سخنت رعدآسا
از بلندای عطش تا رگ باران جاری‌ست
گرچه برچیده فلک بزم جمارانت را
گرمی بزم تو در نبض بهاران جاری‌ست
نغمه‌ساز دلت گرچه شبی شد خاموش
هر بهارن به لب باد و چناران جاری‌ست
ای شراب غزلت سرخ‌ترین مستی‌بخش
جام شعرت به لب باده‌گساران جاری‌ست
رمز پژواک اناالحقّ بلندی که زدی
تا ابد بر لب منصورتباران جاری‌ست»
شاعر در 3-2 غزل هم از حسین منزوی یاد کرده است و به استقبال یکی از مشهورترین و شاید هم مشهورترین غزل او رفته است و بر پیشانی شعرش نوشته «با الهام از غزل مرحوم حسین منزوی» و اینگونه سروده است:
ز دیده سهم دلم اشتیاق دیدن بود
چه دیدنی، که در آن حسرت ندیدن بود
به باغ دیده دمیدی، چو لاله وحشی
در آن زمان که مرا فکر خام چیدن بود
حدیث حسن تو و شرح عشق محرومم
بسان خرمن گل دیدن و نچیدن بود
برای سوختن خرمنم گل یادت    
درون سینه گل شعله پروریدن بود
نصیب من ز تماشای گلشن حسنت
به پای کودک دل خار غم خلیدن بود
برای خود قفس از تار گیسوانت بافت
دلی که درصدد از قفس پریدن بود
همیشه آرزوی وصل دوستداران داشت
و خود حکایتی از ـ از همه بریدن بود
زدی به سنگ ستم خرد شد، به خاک افتاد
دلی که تا آیینه تا خدا رسیدن بود»
در مقدمه کتاب هم «دفتر آفرینش‌های ادبی حوزه هنری استان همدان» نوشته است:
«استاد غلامرضا بهاری از شخصیت‌های محجوب، مهجور و پیشکسوت استان همدان به شمار  می‌رود که آنگونه که باید قدر او شناخته نشده است...» و بعد نوشته که او اهل تحقیق و پژوهش و بیشتر اشعارش در مدح ائمه معصومین(ع) است و به ترکی مداحی می‌کند، و درباره اشعار ترکی او بسیار تعریف شده است و...
احترام به پیشکسوتان جای خود اما وقتی اشعار حافظ و سعدی و مولانا و فردوسی و خیام و نظامی و بیدل و صائب و پروین و شهریار و ابتهاج مورد نقد و بررسی قرار می‌گیرد، دیگر چه جای من و تو و او. از این رو من با احترام به همه شاعران، از چپ و راست و بالا و پایین، در جایگاه منتقد ادبی (اگر خدا قبول کند!) ناگزیرم که حرفم را بزنم، زیرا در کار نقد نه باکسی دوستم و نه با کسی دشمن.
در شعر نخست که با این مصراع شروع می‌شود: «شعر آهنگ تپش‌های دل است»، با یک شعر مبتدی روبه‌رو هستیم که گاهی به طور نازل و سطحی و به طور توأمان از نوع شعر نوجوان و مثنوی‌های نوگرای احمد عزیزی پیروی می‌کند و در بیت‌های پایانی با تکرار «شعر یعنی...»، اثر را قابل ادامه دادن تا ابد می‌کند؛ ضمن اینکه نه ترکیباتش برای «شعر یعنی...» زیبا بودند و نه معنای شعر را نمی‌شود به هزاران هزار چیز و پدیده ربط داد و مانند نکرد؛ می‌توان آن را به بسیار بسیار چیزها مرتبط کرد. از این ساختار و معنای شعر در ارائه منظور خود بسیار می‌لنگد.
در شعر دوم که این مصراع شروع می‌شود: «بیا که عاطفه تنهاست بین آدم‎ها»، بیت زیبا و ناشنیده‌ای را با تعبیری عالی می‌بینیم. این بیت:
«کسی به خواب کسی سر نمی‌زند دیگر
چقدر قحطی رویاست بین آدم‎ها»
و چه ارتباط غنی و قوی‌ای بین 2 مصراع حاکم و جاری است؛ درست بر خلاف بیت آخر که ضعف تالیف دارد و بین مصراع‌ها ارتباطی نیست؛ یعنی چطور می‌شود که:
«همیشه اسکله اعتماد توفانی‌ست
از اینکه فاصله دریاست بین آدم‎ها»
یعنی چه ارتباطی «بین «فاصله داشتن دریا با اسکله توفانی» وجود دارد؟! یعنی اگر اسکله توفانی باشد، فاصله (بین آدم‌ها) نیز ایجاد  می‌شود؟! مابقی ابیات این عزل هم یا سست‌اند یا معمولی‌اند و متوسط.
شعر سوم هم که با این مصراع شروع می‌شود: «از قدیم اینجا بهاری پرگلستان بود و هست»، هم تصویرسازی‌های بیت اول و بیت‌های دیگرش مستعمل و تقلیدی است و هم بشدت دچار نظم است؛ آن هم نه نظم ساختارمند حکیمانه، بلکه نظمی از این دست که در واقع نثری معمولی است که موزون شده است:
«در بساط شب‌نشینی‌های شهرم از قدیم
قصه مردانگی نقل شبستان بود و هست
دوستی‌ها محکم و همسایگی‌ها همدلی
یاری درماندگان را دست احسان بود و هست»
شعر چهارم هم که با این مصراع شروع می‌شد: «در ساحت بهمن گل ایثار شگفته‌ست»، بسیار شبیه بعضی اشعار ابتدایی نصرالله مردانی است که برای جنگ و دفاع ‌مقدس سروده است و بیشتر همان تعابیر را دارد و گاه ضعیف‌تر؛ یعنی در واقع کل ابیات اما ابیات زیر بیشتر:
«در ساحت بهمن گل ایثار شگفته‌ست
فتح ظفر از مطلع انوار شگفته‌ست
با یاد تو،‌ ای اسوه ایثار و صلابت
هر جا نگرم جلوه ایثار شگفته‌ست
فریاد بلندت که نوردید زمان را
بعد از تو در آیینه اعصار شگفته‌ست»
در غزل پنجم، شاعر به گونه‌ای شعر گفته که انگار در سوگ نزدیکان یا دوستان نزدیک خود؛ در صورتی که اگر شاعری به همین‌گونه برای رهبری که انقلاب بزرگی را رهبری کرده و از خود آثار ماندگاری به جا گذشته، نقض غرض محسوب می‌شود و دور از جان، جسارت؛ اگرچه معلوم است که شاعر چنین نیتی را نداشته است؛ مثلا گفته:
«گر چه از حافظه‌ات یاد عزیزان شستی
آبگون یاد تو در خاطر یاران جاری‌ست»
یعنی «امام خمینی(ره) حافظه خود را از یاد عزیزان شسته اما یاد او در خاطر ما جاری است.» مشکل در مصراع اول است که شاعری نمی‌تواند انسانی را که یاد و خاطره‌اش در میان ملت زنده است بکشد و... یا بیت زیر که می‌گوید: «فلک بزم جمارانت را برچیده»، در صورتی که در عمل این بزم هنوز و هنوز بیش از همیشه ماندگار و برقرار است. من نمی‌دانم چگونه کارشناسان انتشارات سوره مهر به این نکات واقف نبوده‌اند و...
«گر چه برچیده فلک بزم جمارانت را
گرمی بزم تو در نبض بهاران جاری‌ست»
درباره استقبال غلامرضا بهاری از شعر مشهور حسین منزوی نیز حرفی نمی‌زنم و تنها به این قول معروف بزرگان اکتفا می‌کنم: «وقتی قرار است به استقبال غزلی برویم، یا باید شعرمان برتر از آن غزل باشد یا حداقل همسنگ آن».

ارسال نظر