08/شهريور/1404
|
18:15
نگاهی به مجموعه‌ غزل «کوه‌زاد» سروده قادر طراوت‌پور

گسترش عاشقانگی

الف.م. نیساری: «کوه‌زاد» نام مجموعه‌ غزلی است از قادر طراوت‌پور که انتشارات شهرستان ادب در 141 صفحه، سال 1402 منتشر کرده است. این مجموعه 66 غزل دارد که اغلب مضامین‌شان عاشقانه است اما تنوع این عاشقانگی از یار تا کوه و طبیعت و سخن از خود (خود شاعر) گسترانیده شده است. با نگاهی به نام غزل‌ها می‌توان تا حدی به مضامین و مفاهیم‌شان پی برد: شبانان غریب، کوچ بعد از بهاران، زوزه، پرستوها، بلوط و بادام، زردآلوی ماه، پرواز درختان، گون، دفینه‌ها، عمان و... .
غزل‌های دفتر «کوه‌زاد» تقریبا در همین حال و هوا سیر می‌کنند؛ از عاشقانه‌های محض که اینچنین است:
«در زلف تو افتاده نسیمی به تکاپو
زلف تو رها شد هم از این‌سو، هم از آن‌سو
اینطور که بر شانه فرو ریخته‌ای زلف
آویشنی از صخره نیاویخته گیسو
در حنجره سبز من آواز غریبی‌ست
آواز غریبی که نه کبک است و نه تیهو
آواز غریبی که نه دیدی، نه شنیدی
چون در شب دریاچه، غزل‌خواندن یک قو
گل کرده در انبوه پریشانی‌ام از تو
صد بوته بابونه و صدبافه شب‌بو
لبخند تو  آمیخته با سیب گلاب است
پیراهنت آغشته به عطر گل لیمو...
در کلبه بارانی‌ام از پنجره پیداست
رَم می‌کند از مرتعه‌ای یک رمه آهو
در پنجره کلبه من راز بزرگی‌ست
تنهایی و تاریکی آن جنگل جادو»
عاشقانه‌های طراوت‌پور متنوع است و در گفتن از «منِ اجتماعی» و «منِ فلسفی» خود نیز به ‌نوعی عاشقانه‌سراست:
«میخانه‌ای‌ام خالی، ویرانه‌ای‌ام متروک
چادر زده در روحم، تاریک‌شبی مشکوک
هر شب غزلی زخمی، می‌سازم و می‌خوانم
آنگونه که می‌ریسد الیاف نخی را دوک
تنهایی من تلخ است، انگار که در کوهی
آویخته از سنگی، کندوی سیاه و پوک
در خاطر من هرشب، می‌خواند و می‌گرید
چوپان پریشانی، با نی‌لبکی بدکوک
می‌سوزم و خاموشم، در خویش فراموشم
مانند بیابانی، شوریده‌دل و مفلوک
چون شمه‌ای از بوی گیسوی تو آمد دوش
پیچیده در آغوشم عطر علف و شَلتوک...»
وقتی هم که عاشقانه‌سرایی شاعر به‌ سمت طبیعت گرایش بیشتری می‌یابد، در این حالت گاه به «من فلسفی» خود نزدیک‌تر می‌شود. او نزدیکی حکمت را از راه طبیعت نزدیک خود کسب می‌کند. در واقع، طبیعت‌گرایی در کل، شگرد و راه و رسم او است:
«هرچه زاغان خیابان بی‌خود و بیهوده‌اند
کبک‌های کوه، حکمت‌دان و رازآلوده‌اند
گفته‌اند این راز را با ما نیاکانی که خود
عمر را در کوه‌های جنگلی پیموده‌اند
جرعه‌ای با من بنوش از خون انگوری که صبح
خوشه‌های روشنی بر آفتاب افزوده‌اند
خو گرفتم با کویر و بادهای یاغی‌اش
چون درختانی که تنها در بیابان بوده‌اند
حرف‌هایم بوی گرد و خاک توفان می‌دهند
غالبا مرغان صحرایی، غباراندوده‌اند
بی‌قراری‌های پی‌درپی مرا آواره کرد
ابرهای گرمسیری، مست و توده توده‌اند
تکه‌تکه می‌شوم در باد و می‌افتم به خاک
مثل کهساری که سنگ و صخره‌اش فرسوده‌اند
خواب دیدم جنگلی در کوهساری وحشی‌ام
بر درختانم کبوترهای برف آسوده‌اند
شعر من در پای حرف هیچ‌کس سر خم نکرد
کلبه‌های مردم جنگل، قوی‌شالوده‌اند»
طراوت‌پور شاعری است که نه تنها در عاشقانه‌هایش با وصف و دلبری طبیعت درآمیخته است، بلکه وقتی هم که از طبیعت حرف می‌زند و آن را می‌سراید، نگاه و زبانی عاشقانه دارد. البته همه شاعران در شعرهای عاشقانه خود از طبیعت بهره می‌برند اما قادر طراوت‌پور به ‌طور ویژه از طبیعت در شعر خود بهره می‌برد. او اغلب در وصف طبیعت جغرافیای خود عاشقانه می‌سراید:
«ای خوش به حال آسمان باصفای کوه
دارد دلم پر می‌گشاید در هوای کوه
شب‌ها که لیکوهای پیر آواز می‌خوانند
غمگین‌تر است از های آنها، های‌های کوه
جز کوه در دنیا کسی با من نشد همراز
فرزند کوهستانم و جانم فدای کوه...
از پونه‌زار صبح گیسوی تو می‌گویند
از بیدهای بیشه‌ای تا بوته‌های کوه
یک دم به شوق دیدنت در خود نمی‌گنجم
چون آهوان دشت و مرغان رهای کوه»
شاعر در وصف خود همان‌گونه است که در وصف نژاد و ایل و جغرافیا و مردمان همولایتی خود؛ او دشت و کوه را به مردمانش تشبیه می‌کند و در پایان از ادبیات ساده خود حرف می‌زند:
«دشت، روی گشاده‌ای دارد
کوه، گنج زیاده‌ای دارد
کوه، در چشم من، همان دریاست
قامت ایستاده‌ای دارد
کوه‌ها با کویر همراهند
هر نَری جفت ماده‌‌ای دارد
خاک ما سرزمین اهل دل است
مردمانی نژاده‌ای دارد
پدرم کوه و مادرم صبح است
هر کسی خانواده‌ای دارد
سربلندم که مُلک اجدادم
شاعر کوه‌زاده‌ای دارد
سخت بر من نگیر! این شاعر
ادبیات ساده‌ای دارد»
وصف طراوت‌پور از طبیعت یک وصف صرف و نقاشی طبیعت نیست؛ او این نقش طبیعی را در زندگی اجتماعی و فلسفی و تاریخی خود دخالت می‌دهد، آنگونه که انگار از پیش دخالت داشته و شاعر تنها در کشف آن کوشا بوده است که به ‌نظر من صرف صفت کوشایی کفایت نمی‌کند و باید کلمه «کشف» را مناسب این همگرایی و همسان‌پنداری با طبیعت دانست:
«در کوه، می‌پیچد صدای زاغکی تنها
 پر می‌گشاید سمت دریا اردکی تنها
باد لطیف دره‌ها را می‌چرد از صبح
پر می‌زند در دشت، دُم‌جنبانکی تنها
در برکه‌ای ساکت، گوزنی آب می‌نوشد
بر یال‌هایش می‌پرد سنجاقکی تنها
چون برگ نیلوفر، تمام برکه‌ها گوشند
آواز می‌خواند چکوی کوچکی تنها
در مرز نامعلوم دشت و موج دریاچه
افتاده بر پای گیاهی، جلبکی تنها
هر سال، وقت کوچ مرغان، بازمی‌گردد
همراه دُرناهای عاشق، لک‌لکی تنها
پاییز، پنهان می‌شود پشت غروب کوه
بر صخره‌ای نی می‌نوازد کودکی تنها
یک روز، جنگل پشت جنگل بود رویایم
از آن درختان مانده در روحم یکی تنها
آوازهایم ریشه در تنهایی‌ام دارند
روییده در پای درختی میخکی تنها»
 زبان شعری شاعر ‌چندان قدیمی نیست و  بیشتر امروزی است اما با غزل نو فاصله دارد که گاه در ابیات یا غزل‌هایی این فاصله را کم می‌کند؛ در ابیاتی نظیر:
«برگ‌ها گریه تنهایی کوهستانند
آه می‌بارد از آواز درختان، پاییز»
اگرچه شاعر در بیت بالا همچنان از فضای طبیعی اقلیم خود سود برده است اما روح سبک هندی را به ‌نوعی ــ البته به زیبایی ــ در این بیت به یدک می‌کشد؛ در حالی که در فضای غزل ذیل از فضای مدرنی که آن را به غزل نو نزدیک می‌کند بهره می‌برد، زیرا تمام تصویرسازی‌های آن تازه و نو و دست اولند (منهای مصراع دوم از بیت اول) و پیش از این، به این ‌نوعی و شکل دیده نشده‌اند:
«گیسوان تو پر از موج، پر از گردابند
مگشا زلف که دل‌سوختگان بی‌تابند
کاش یک لحظه در آغوش تو می‌آسودم
چون درختان که در آغوش درختان خوابند...
تو کجا خیمه زدی؟ پای کدامین کوهی؟
بادها رایحه زلف تو را می‌تابند
عشق یک‌سویه، دل سوخته را سنگ کند
سنگ‌ها برکه دل‌سوخته مهتابند
من از این عشق غریب تو کجا کوچ کنم؟
چشم‌هایم تنها لک‌لک این تالابند»
 قادر طراوت‌پور به حرکت‌ها و تجربه‌های شعر امروز، خاصه غزل امروز، کار دارد (منظور تجربه‌هایی است که در حوزه زبان و فرم و فضای امروزی انجام شده و افق‌های پیش رویش تا حد زیادی معلوم و مشخص است) اما در آن حد کار دارد که این تجربه‌های نو، به تجربه‌های شخصی و بکری که از فضای طبیعی اقلیمش به دست می‌آورد کاری نداشته باشد. البته این همسانی بین پردازش طبیعت بکر و فضا و تجربه نو ــ که با غزل نو ارتباطی تنگاتنگ دارد ــ خود به خود تا حد زیادی به‌ واسطه این ارتباط بکر شکل می‌گیرد، لیکن بسیاری از موارد هم هست که نیاز به تجربه‌کردن دارد؛ مثلا تجربه‌هایی در حوزه زبانی و فرم و فضاسازی‌های متنوع.  همچنین در کنار پرداختن و رسیدن به طبیعت بکر، شاعر نوگرا یا شاعران عرصه غزل نو می‌توانند از شکل زندگی امروزی نقبی به ارتباط‌های اجتماعی این دوران زده و از این منظر به نگاه یا کشفی دیگر برسند؛ در حالی که شاعر در دفتر «کوه‌زاد»  بیشتر در فکر تنهایی و من فردی خویش است و از این راه کمتر نقبی به حال دیگران می‌زند:
«خسته از تنهایی‌ام اما غزل‌خوان و صبور
مثل رودی سوی دریا می‌کشم خود را به زور
بی‌خبر از حال دنیا، چون کلاغی لال و کر
زخمی از پیکارها همچون عقابی پیر و کور
داغ‌ها بسیار شد در اشک دارم می‌پزم
لاله وقتی شد فراوان، کوه می‌گردد تنور...
کاشکی تیهویی از سوی بیابان می‌رسید
تا بخواند از غم شیرین من آواز شور»
اینکه بیشتر تعابیر و اصطلاحات دفتر «کوه‌زاد» امروزی‌اند، حرفی نیست اما چون اغلب در سطح اتفاق می‌افتند، جای حرف دارند. در واقع، غزل باید مثل غزل «کوهستان» باشد که توانسته تا حد قابل قبولی از سطح تعابیر فراتر رفته، عمق خود را در دل غزل جای دهد؛ یعنی از ظرفیت فردی، ایجاد ظرفیتی جمعی و حتی به‌ نوعی و به تعبیری، ایجاد ظرفیتی اجتماعی کند. ضمن اینکه نگاه‌هایی از این دست به طبیعت و هر چیز (در غزل ذیل به کوهستان) از منظری دیگر، خودبه‌خود در فضایی مدرن و امروزی غوطه‌ور، اگرچه گاه تعابیر و کلمات قدیمی‌اند یا در هر دو فضای شعر دیروز و امروز جای دارند و به تعبیری تعابیر و کلماتی عمومی‌اند اما در عین حال کلمات و تعابیری هستند که در نوکردن غزل و به تبع آن در محتواسازی‌های معادل نوگرایی خود، دستی بلند و چشمی روشن دارند:
«خانقاه هدهد پیر است کوهستان
یادگاران اساطیر است کوهستان
زندگی از کوه شد آغاز، می‌گویند
زادبوم اسب و شمشیر است کوهستان
صخره‌هایش مست در آغوش هم خوابند
اینچنین در بند زنجیر است کوهستان
ریگ‌ها هر یک زمانی کوه می‌گردند
روز و شب در حال تکثیر است کوهستان
زخم‌ها دارد به تن اما نمی‌نالد
گوییا شیری زمین‌گیر است کوهستان
مثل من با سوز و حسرت اشک می‌ریزد
گویی از تقدیر، دلگیر است کوهستان
ورد می‌خوانند با هم مرغ‌ها تا صبح
خانقاه هدهد پیر است کوهستان».

ارسال نظر