سربازان امام زمان هم میترسند!
دشمن با اینکه بارها تجربه کرده است که با آهن نمیتواند بر ایمان ما غلبه کند اما چارهای ندارد جز اینکه از همین طریق عمل کند. او میخواهد ما را بترساند. خب این معنا را دریافته است که اگر ما بترسیم، دیگر از ایمانمان کاری ساخته نیست اما سربازان امام زمان از هیچ چیز جز گناهان خویش نمیترسند. راست میگفت آن برادر عزیزی که دیدهبانی میکرد: «اگر انسان از مرگ نترسد، دیگر دشمن را بر او تسلطی نیست.»
سیدمرتضی آوینی
گنجینه آسمانی
صفحه ۵۸
***
باران از شماست
«وَ بِکُمْ یُنَزِّلُ الغَیْثَ...»
و به واسطه شما اهل بیت است که
باران میبارد...
امام هادی(ع)
زیارت جامعه کبیره
***
چرا کسی به ویسکیخورها احترام نمیگذارد؟
آدمیزاد به خانه بیاید (خانهای که افاف دارد، کاغذ گلدار دیواری دارد، کاشی ایرانا دارد، مستراحش هم سیفون دارد). برود سر یخچال (سیزده فوت، سبز روشن، با جاتخممرغی متحرک). یک شیشه شیر خنک پاستوریزه بردارد، با انگشت، خیلی آبرومندانه و هنرمندانه وسط در شیر را فشار بدهد، به چینخوردگیهای در نقرهایرنگ نگاه کند (خسته و متفکرانه) و بعد در را بردارد و بیندازد توی سطل خاکروبه پلاستیکی بزرگ (۲۵ تومانی). شیر را بریزد توی لیوان بلور تراشدار و سر بکشد و بعد با یاد مقدس همه گرسنگان تاریخ - تا شام حاضر شود- بنشیند، بنویسد، آهوناله کند، نیش بزند، زبان کنایی سمبلیک بهکار ببرد، به «شب»، «زمستان»، «سرما»، «سکون»، و «تاریکی» اشاره کند، و... بله... حقیقتاً که ما مردان دلاور، منتقدان خشن و بیرحم، یکهتازان سرسخت و خطرناکی هستیم. بهبه! واقعاً که جامعه باید به ما فخر کند؛ حالا چرا نمیکند هیچ معلوم نیست. عیبی هم ندارد. جامعه، مردم، ملت و...، اینها همیشه کمی دیر متوجه میشوند و قهرمانان و دلیران خود را دیر بجا میآورند. برای نجات خودمان از این گرفتاری بیکسی، شعار خوبی هم داریم: «ما ملت مردهپرستی هستیم.»
واقعاً که چه حرفها! یکی نیست بگوید که ما در میان این همه نابغه و شبهنابغه رشته ادبیات آیا یکدانه زنده حسابی داشتهایم که مردهها را کنار بگذاریم و به همین یک دانه افتخار کنیم و همینجور یکنفس سنگش را به سینه بکوبیم؟ به خدا اگر داشتیم، فخر هم میکردیم، منتش را هم میکشیدیم. مثلاً شما میخواهید بگویید «یعقوب لیث صفار» را بعد از مرگش شناختند؟ یا مولوی و حافظ را؟ یا امیرکبیر و ستارخان را؟ پس آن همه آدم (واقعاً آدم) که دور ستارخان جمع شدند، همهشان باد هوا بودند؟ نه بابا! ما خودمان را گول میزنیم چون مردم را نمیتوانیم گول بزنیم، میبینیم کسی به ما احترام نمیگذارد، کسی قدر ما قدیسان و شهیدان ویسکیخور را نمیداند، و کسی پی به نبوغ و قدرت عظیم خلاقانه ما نمیبرد، مجبور میشویم برای توجیه تنهایی و بیکسیمان این فلسفهها را ببافیم که: «بله... ما ملت، همیشه برای مردهها فریاد کشیدهایم. چه نوابغی که در این ملک سر گرسنه بر بالین سنگ نهادند و کسی به دردهایشان نرسید.»
واقعاً که چه حرفها! اینها خیال میکنند که مردم، وقتی یک نویسنده، یک نقاش (یا موسیقیدان) پیدا میکنند باید از نان شبشان بزنند و بیاورند در خانه نابغه و بگویند: «بخور جانم، بخور عزیزم، بخور تا چاق شوی و نابغهتر شوی. ما خیلی خیلی مدیون اشعار تو هستیم.»
اما از این حرفها که بگذریم، باید قبول کنیم که مردم ما، هم عادلند و هم عاقل. عادلند چون به هر کس به اندازه سهمش احترام میگذارند؛ احترام واقعی و قلبی را میگویم. عاقلند چون میبینند و حس میکنند که این خرده نوابغ روشنفکر - که زیر دست و پا ریختهاند- حقیقتاً متعلق به آنها نیستند، درد آنها را حس و لمس نمیکنند، با دنیای آنها مطلقاً بیگانهاند، قدم مؤثری برای بهزیستی و ساختمان بخشیدن به زندگی و آینده آنها برنمیدارند، با آنها یکی نیستند و با اینگونه رفتار که دارند، نمیتوانند باشند. وقتی من - فیالمثل - که نویسنده والامقام هم هستم - مثلاً- تا گردن در مواد مخدر فرورفتهام و پول ماده مخدری که در هر روز مصرف میکنم بیش از مخارج ۱۰ خانواده متوسطالحال است و اگر پول عرق و کبابی را که در ۳ ماه زمستان توی این هتل یا آن کافه میخورم، روی هم بریزی میتوانی برای تمام بچههای یک مدرسه پایین شهر، پالتو و پوتین بخری، چطور و به چه جرأتی انتظار دارم که مردم مرا بشناسند، به من احترام بگذارند و دوستم بدارند؟ بیچشم و رویی هم اندازهای دارد و اگر تصادفاً و سرانجام آدمهایی مثل من به تاریخ ادبیات رخنه کنند و چند سطری را به خود اختصاص دهند، نباید فراموش کنند که متعلق به گوشه خاص و کوچکی از تاریخ ادبیات گروه مشخصی از یک ملت هستند؛ گوشهای که تمام جزئیاتش روشنشدنی است و گروهی که تمام خصوصیاتش شناختنی. ما فاتحان تاریخ نیستیم. ما تاریخ نیستیم.
نادر ابراهیمی / ابن مشغله
انتشارات روزبهان
گردآورنده، تقی دژاکام