۰۱/تير/۱۴۰۵
|
۱۱:۵۸
دکترین دونرو ترامپ چه اهدافی را درآمریکای لاتین دنبال می‌کند؟

نمایش در حیاط‌خلوت

نمایش در حیاط‌خلوت

فاطمه حسینی: در نگاه نخست، تمرکز ناگهانی دولت دونالد ترامپ بر آمریکای لاتین ممکن است غافلگیرکننده به نظر برسد. در جهانی که جنگ اوکراین، بحران خاورمیانه، رقابت فناوری با چین و تنش‌های تایوان در صدر دستور کار سیاست خارجی آمریکا قرار دارد، بازگشت نیمکره غربی به مرکز توجه واشنگتن، خلاف انتظار است اما این چرخش نه تصادفی است و نه صرفاً واکنشی، بلکه نشانه احیای یک منطق قدیمی در سیاست خارجی آمریکاست که اکنون با ادبیاتی جدید و ابزارهایی خشن‌تر بازتعریف شده است. دکترین مونرو که روزگاری نماد مخالفت آمریکا با مداخله قدرت‌های اروپایی در قاره آمریکا بود، بار دیگر احیا شده اما این بار نه به ‌عنوان یک اصل تدافعی، بلکه به ‌مثابه نقشه راهی برای اعمال سلطه فعال.
۲ قرن پیش، جیمز مونرو با اعلام اینکه هرگونه مداخله خارجی در قاره آمریکا تهدیدی علیه امنیت ایالات متحده تلقی خواهد شد، در واقع در حال ترسیم یک خط قرمز ژئوپلیتیک بود. آن دکترین در بستر ضعف آمریکا و قدرت‌گیری امپراتوری‌های اروپایی شکل گرفت و هدف اصلی‌اش جلوگیری از بازگشت استعمار کلاسیک به نیمکره غربی بود اما آنچه امروز با عنوان «دکترین دونرو» شناخته می‌شود، دقیقاً وارونه همان منطق است؛ نه جلوگیری از مداخله خارجی، بلکه مشروعیت‌بخشی به مداخله مستقیم و پیش‌دستانه خود آمریکا.
ترامپ، بویژه در دوره دوم ریاست‌جمهوری، آمریکای لاتین را نه به ‌عنوان «منطقه‌ای پیرامونی»، بلکه به ‌مثابه امتداد امنیت داخلی آمریکا تعریف می‌کند. در این نگاه، مرزهای جغرافیایی اهمیت ثانویه دارد و تهدیدها- از مهاجرت گرفته تا قاچاق مواد مخدر، از نفوذ چین تا دولت‌های «ناهمسو» - باید در مبدأ مهار شود، حتی اگر این مهار به قیمت نقض حاکمیت دولت‌های مستقل تمام شود. این همان نقطه‌ای است که دکترین مونرو از یک اصل تاریخی به ابزاری برای سیاست قدرت تبدیل می‌شود.
* از مونرو تا «دونرو»؛ دگردیسی یک ایده در بستر قدرت
تفاوت اصلی دکترین مونرو کلاسیک با نسخه ترامپی آن، در «جهت مداخله» نهفته است. مونرو می‌گفت اروپا حق مداخله ندارد، ترامپ می‌گوید آمریکا حق دارد هر جا لازم دید مداخله کند. این جابه‌جایی مفهومی، دلالت‌های عمیقی دارد. اگر مونرو بر نوعی موازنه منفی استوار بود، «دونرو» بر هژمونی فعال و کنترل مستقیم تکیه دارد.
اصطلاح «دکترین دونرو» - ترکیبی از Donald و Monroe  در - ابتدا به ‌عنوان یک شوخی رسانه‌ای در نیویورک‌پست مطرح شد اما به‌سرعت به برچسبی تحلیلی بدل شد که حتی خود ترامپ نیز از آن استقبال کرد. این استقبال تصادفی نبود. ترامپ اساساً علاقه‌مند به شخصی‌سازی سیاست خارجی است؛ دکترین‌ها باید نام داشته باشند، ساده باشند و قابل فروش سیاسی. «دونرو» دقیقاً چنین ویژگی‌ای دارد: ساده، تهاجمی و نمادین.
اما پشت این نامگذاری، یک تغییر عمیق‌تر در فهم آمریکا از نقش خود نهفته است. در دوره‌ای که واشنگتن از «خستگی مداخلات جهانی» سخن می‌گوید و بار نظم بین‌المللی را بیش از حد سنگین می‌داند، تمرکز بر حوزه نفوذ نزدیک، منطقی به نظر می‌رسد. این منطق می‌گوید: اگر قرار است جایی هزینه بدهیم، آنجا باید جغرافیای حیاتی ما باشد. آمریکای لاتین، در این چارچوب، نه بخشی از سیاست خارجی، بلکه بخشی از سیاست امنیت ملی داخلی تلقی می‌شود.
ترامپ بارها گفته است مرزها «خطوطی خیالی» هستند. این گزاره، بیش از آنکه یک جمله جنجالی باشد، بیانگر نوعی نگاه ژئوپلیتیک است که در آن، حاکمیت دولت‌های همسایه در برابر امنیت آمریکا اولویت ندارد. از این منظر، همان‌گونه که آمریکا حق دارد در تگزاس یا آریزونا عملیات امنیتی انجام دهد، می‌تواند در ونزوئلا، مکزیک یا کارائیب نیز دست به اقدام بزند. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که دکترین دونرو را از همه نسخه‌های پیشین سیاست آمریکا در منطقه متمایز می‌کند.
* ترامپ؛ ورژن دوم
یکی از پرسش‌های کلیدی این است: چرا ترامپ در دوره دوم، برخلاف بسیاری از رؤسای‌جمهور پیشین آمریکا، تمرکز اصلی خود را نه بر خاورمیانه یا اروپا، بلکه بر نیمکره غربی گذاشته است. پاسخ این پرسش را باید در تلاقی ۳ عامل جست‌وجو کرد: سیاست داخلی، منطق انتخاباتی و بازتعریف تهدید.
برای پایگاه رأی ترامپ، خاورمیانه نماد «جنگ‌های بی‌پایان» است؛ جایی که آمریکا هزینه داده اما دستاورد ملموسی نداشته است. در مقابل، آمریکای لاتین به‌راحتی می‌تواند به ‌عنوان منشأ تهدید مستقیم معرفی شود: مهاجران غیرقانونی، مواد مخدر، کارتل‌ها و حتی «نفوذ چین». این تهدیدها ملموسند، قابل تصویرسازی رسانه‌ای هستند و به‌سادگی می‌توان آنها را به امنیت زندگی روزمره شهروند آمریکایی پیوند زد.
از منظر سیاسی، مداخله در آمریکای لاتین برای ترامپ «قابل فروش» است. نظرسنجی‌ها نشان می‌دهد بخش قابل‌توجهی از رأی‌دهندگان جمهوری‌خواه، استفاده از نیروی نظامی در کارائیب یا علیه کارتل‌ها را نه مداخله خارجی، بلکه دفاع از سرزمین می‌دانند. این همان جایی است که شعار «اول آمریکا» معنایی عملی می‌یابد: اولویت با تهدیدهای نزدیک، نه بحران‌های دوردست.
در سطح راهبردی نیز تمرکز بر نیمکره غربی به ترامپ امکان می‌دهد همزمان چند هدف را دنبال کند: مهار مهاجرت، فشار بر دولت‌های چپ‌گرا، محدود کردن نفوذ چین و ارسال پیام قدرت به رقبا. این ترکیب، آمریکای لاتین را به آزمایشگاه سیاست خارجی ترامپ بدل کرده است؛ جایی که می‌توان بدون درگیری با قدرت‌های هم‌سطح، سیاست سخت را به اجرا گذاشت.
* امنیت، نظامی‌گری و ونزوئلا؛ قلب تپنده دکترین دونرو
اگر بخواهیم یک نقطه کانونی برای دکترین دونرو انتخاب کنیم، آن نقطه بی‌تردید ونزوئلاست. این کشور، هم از نظر نمادین و هم عملیاتی، در قلب سیاست ترامپ در نیمکره غربی قرار دارد. ونزوئلا ترکیبی از همه «تهدیدهای مطلوب» برای روایت ترامپی است: دولت چپ‌گرا، بحران اقتصادی، پیوند با روسیه و چین و اتهام قاچاق مواد مخدر.
افزایش حضور نظامی آمریکا در کارائیب، حمله به قایق‌های ونزوئلایی، استقرار ناوهای جنگی و حتی زیردریایی‌های هسته‌ای، همگی بخشی از نمایش قدرتی است که هدف آن تنها مادورو نیست. این اقدامات پیام روشنی به کل منطقه می‌فرستد: آمریکا آماده استفاده از زور است و در این مسیر، تردید چندانی ندارد.
تأیید عملیات‌های پنهانی سیا در داخل ونزوئلا، از جمله شایعات مربوط به تلاش برای ترور مادورو، نشان می‌دهد دکترین دونرو تنها به بازدارندگی محدود نمی‌شود، بلکه به ‌طور جدی تغییر رژیم را به ‌عنوان گزینه‌ای مشروع در نظر می‌گیرد. این همان نقطه‌ای است که بسیاری از تحلیلگران، سیاست ترامپ را بازگشت به الگوی مداخلات قرن بیستم آمریکا در آمریکای لاتین می‌دانند اما با ابزارهای مدرن‌تر و ادبیاتی بی‌پرده‌تر.
* دکترین دونرو به‌ مثابه پروژه‌ای سیاسی، نه صرفاً امنیتی
خطای تحلیلی رایج آن است که دکترین دونرو صرفاً به ‌عنوان یک استراتژی امنیتی یا نظامی دیده شود. در واقع، این دکترین بیش از آنکه محصول پنتاگون باشد، برآمده از سیاست داخلی آمریکاست. ترامپ با این دکترین، نه‌تنها در حال بازتعریف نقش آمریکا در منطقه است، بلکه در حال بازسازی تصویر رهبری خود در داخل نیز هست.
دکترین دونرو به ترامپ اجازه می‌دهد خود را رئیس‌جمهوری نشان دهد که «کنترل را بازگردانده است»؛ کنترل مرزها، کنترل منطقه و کنترل نفوذ رقبا. این روایت، در فضایی که افول آمریکا به یکی از دغدغه‌های اصلی نخبگان و افکار عمومی تبدیل شده، کارکردی روانی و سیاسی دارد. آمریکا شاید در جهان چندقطبی دچار محدودیت شده باشد اما دست‌کم در «حیاط خلوت» خود همچنان قدرتنمایی می‌کند.
همین‌جاست که دکترین دونرو به موضوعی فراتر از آمریکای لاتین تبدیل می‌شود. این دکترین، نشانه‌ای از چگونگی مواجهه آمریکا با افول نسبی خود است: نه عقب‌نشینی کامل، نه انزوا، بلکه تمرکز بر حوزه نفوذ نزدیک و اعمال قدرت سخت در آن. آمریکای لاتین، در این معنا، پیش‌درآمدی است بر شکل جدیدی از سیاست خارجی آمریکا در عصر گذار نظم بین‌المللی.
* مهاجرت؛ از مسأله اجتماعی تا ابزار ژئوپلیتیک دکترین دونرو
در دکترین دونرو، مهاجرت دیگر یک چالش اجتماعی یا انسانی نیست، بلکه به مساله‌ای امنیتی و ژئوپلیتیکی ارتقا یافته است. ترامپ در دوره دوم ریاست‌جمهوری خود، مهاجرت را نه پیامد بی‌ثباتی منطقه، بلکه «حمله‌ای سازمان‌یافته» علیه آمریکا معرفی می‌کند. این تغییر واژگانی، پیامدهای عمیقی دارد. وقتی مهاجرت «حمله» تلقی شود، پاسخ نیز لزوماً نظامی و قهری خواهد بود.
اعلام وضعیت اضطراری در مرز جنوبی، استقرار نیروهای فعال ارتش، استفاده از بالگردها و گسترش مناطق نظامی‌شده، همگی نشانه عبور از منطق پلیسی به منطق امنیت ملی است. برای نخستین‌بار در دهه‌های اخیر، مرز آمریکا و مکزیک نه ‌فقط مرز یک کشور، بلکه خط مقدم دفاع ملی معرفی می‌شود. این چارچوب به دولت ترامپ اجازه داده است اقداماتی را اجرا کند که پیش‌تر از نظر حقوقی و سیاسی غیرقابل تصور بود.
فشار بر دولت‌های مکزیک، کلمبیا، گواتمالا و حتی کشورهای کوچک‌تر آمریکای مرکزی برای پذیرش مهاجران اخراجی، بخشی از همین راهبرد است. تهدید به اعمال تعرفه‌های سنگین، تعلیق کمک‌های اقتصادی و حتی تهدیدهای ضمنی امنیتی، ابزارهایی است که واشنگتن برای واداشتن دولت‌های منطقه به همکاری به‌کار گرفته است. در این میان، استفاده از هواپیماهای نظامی برای انتقال مهاجران، نقطه عطفی نمادین بود؛ اقدامی که از دید بسیاری از رهبران منطقه، عبور آشکار از مرزهای کرامت انسانی محسوب می‌شود.
در منطق دکترین دونرو، مهاجر نه یک انسان در جست‌وجوی زندگی بهتر، بلکه عنصری بالقوه بی‌ثبات‌کننده است. این نگاه، نه‌تنها به تضعیف حقوق بشر می‌انجامد، بلکه رابطه آمریکا با جوامع لاتین را نیز در سطحی عمیق‌تر دچار فرسایش می‌کند. آمریکا که دهه‌ها تلاش کرده بود تصویر «قدرت نرم» خود را در منطقه ترمیم کند، اکنون با سیاستی مواجه است که خاطره مداخلات سخت قرن بیستم را زنده می‌کند.
* اقتصاد سیاسی دکترین دونرو؛ دلار، تعرفه و وفاداری سیاسی
دکترین دونرو تنها بر ناو و تفنگ استوار نیست و ستون اقتصادی آن دست‌کم به همان اندازه اهمیت دارد. ترامپ به‌خوبی می‌داند بسیاری از دولت‌های آمریکای لاتین بیش از آنکه از تهدید نظامی هراس داشته باشند، نسبت به شوک‌های اقتصادی آسیب‌پذیرند. از همین رو، تعرفه‌ها، تحریم‌ها، کمک‌های مالی مشروط و ابزارهای پولی به بخش جدایی‌ناپذیر این دکترین تبدیل شده‌اند.
نمونه آرژانتین در این میان شاخص است. حمایت مالی آمریکا از دولت خاویر میلی، صراحتاً به آینده سیاسی او گره ‌زده شد. پیام روشن بود: کمک اقتصادی در ازای همسویی سیاسی. این منطق، یادآور سیاست‌های دوران جنگ سرد است؛ با این تفاوت که این‌ بار، زبان تهدید عریان‌تر و شروط آشکارتر شده‌ است. «دکترین اقتصادی مونرو» در عمل به این معناست که استقلال اقتصادی دولت‌ها تا جایی محترم است که با ترجیحات ژئوپلیتیک واشنگتن تعارض نداشته باشد.
تعرفه‌های تنبیهی علیه برزیل، فشار بر مکزیک برای مهار واردات از چین و تهدید به قطع حمایت از وام‌های صندوق بین‌المللی پول، همگی نشان می‌دهد اقتصاد در دکترین دونرو نه حوزه‌ای مستقل، بلکه ابزاری برای مهندسی رفتار سیاسی دولت‌هاست. این رویکرد، در کوتاه‌مدت ممکن است کارآمد به نظر برسد اما در بلندمدت، خطر تشدید بی‌اعتمادی و سوق دادن دولت‌ها به سمت گزینه‌های جایگزین - بویژه چین - را در پی دارد.
* چین در حیاط خلوت آمریکا؛ مهار رقیب از مسیر دونرو
اگر ونزوئلا چهره امنیتی دکترین دونرو باشد، چین بی‌تردید چهره ژئوپلیتیک آن است. بخش مهمی از بازگشت آمریکا به آمریکای لاتین، نه به ‌خاطر خود منطقه، بلکه به ‌دلیل نگرانی از گسترش نفوذ چین در آن است. واشنگتن به‌تدریج به این جمع‌بندی رسیده رقابت با چین دیگر محدود به شرق آسیا یا حوزه فناوری نیست؛ این رقابت به نزدیکی مرزهای آمریکا رسیده است.
ابتکار کمربند و جاده، سرمایه‌گذاری‌های زیرساختی و همکاری‌های فضایی و فناورانه چین با کشورهای آمریکای لاتین، همگی از نگاه دولت ترامپ تهدیدی راهبردی تلقی می‌شود. خروج پاناما از کمربند و جاده تحت فشار مستقیم واشنگتن، مخالفت شدید با فعالیت بندر چانکای در پرو و مانع‌تراشی در همکاری فضایی چین و شیلی، نمونه‌هایی از تلاش سیستماتیک آمریکا برای مهار این نفوذ است.
در این چارچوب، امنیت به اهرم فشار بدل شده است. دولت ترامپ آشکارا می‌گوید همکاری با چین می‌تواند پیامدهای امنیتی داشته باشد. این پیام، دولت‌های منطقه را در برابر انتخابی دشوار قرار می‌دهد: بهره‌مندی از سرمایه و بازار چین یا حفظ رابطه امن با آمریکا. دکترین دونرو در عمل تلاش می‌کند این انتخاب را به نفع واشنگتن «اجباری» کند.
* واکنش‌های آمریکای لاتین؛ از همراهی تاکتیکی تا مقاومت گفتمانی
آمریکای لاتین در برابر دکترین دونرو واکنشی یکدست نداشته است. برخی دولت‌ها بویژه آنهایی که گرایش‌های راست‌گرایانه دارند یا به حمایت آمریکا نیازمندند، مسیر همراهی را برگزیده‌اند. السالوادور، آرژانتین، پاناما و اکوادور نمونه‌هایی از این رویکرد هستند. این دولت‌ها، یا از نظر سیاسی با ترامپ همسو هستند یا ملاحظات اقتصادی و امنیتی آنها را به پذیرش فشار آمریکا سوق داده است.
در مقابل، دولت‌هایی مانند بولیوی، کلمبیا و بخش‌هایی از جریان سیاسی برزیل، با صراحت بیشتری به انتقاد از این سیاست پرداخته‌اند. آنها دکترین دونرو را احیای امپریالیسم و نقض اصل حاکمیت ملی می‌دانند. اظهارات رئیس‌جمهور بولیوی در مجمع عمومی سازمان ملل که این سیاست را مقدمه نواستعمار خواند، بازتابی از این نگرانی گسترده است.
این شکاف، همگرایی منطقه‌ای را بیش از پیش تضعیف کرده است. سازمان‌های منطقه‌ای که زمانی قرار بود صدای مستقل آمریکای لاتین باشند، اکنون یا دچار انفعال شده‌اند یا به میدان رقابت داخلی تبدیل شده‌اند. دکترین دونرو، به ‌جای ایجاد ثبات، در عمل به تعمیق دوپارگی سیاسی منطقه دامن ‌زده است.
* نقدهای راهبردی؛ امنیت بیشتر یا بی‌ثباتی پایدار؟
منتقدان دکترین دونرو استدلال می‌کنند این سیاست بیش از آنکه امنیت بیاورد، بی‌ثباتی تولید می‌کند. نظامی‌سازی فزاینده، فشار اقتصادی و مداخلات آشکار، ممکن است در کوتاه‌مدت دولت‌ها را وادار به تبعیت کند اما در بلندمدت، زمینه‌ساز مقاومت، ملی‌گرایی ضدآمریکایی و نزدیکی بیشتر به رقبای واشنگتن خواهد شد.
از منظر نظری، دکترین دونرو بازگشتی آشکار به منطق حوزه نفوذ است؛ منطقی که با واقعیت نظم چندقطبی امروز همخوانی ندارد. آمریکای لاتین دیگر همان منطقه وابسته قرن بیستم نیست. چین، اتحادیه اروپایی و حتی بازیگران منطقه‌ای، گزینه‌هایی واقعی پیش روی دولت‌ها قرار داده‌اند. سیاست «همه یا هیچ» آمریکا، خطر از دست دادن نفوذ نرم را به ‌همراه دارد؛ نفوذی که بازیابی آن بسیار دشوارتر از اعمال فشار سخت است.
در نهایت، دکترین دونرو را می‌توان نشانه‌ای روشن از چگونگی مواجهه آمریکا با جهان در حال گذار دانست. این دکترین نه انزواطلبی است و نه تداوم هژمونی لیبرال، بلکه شکلی از تمرکز قدرت در حوزه نفوذ نزدیک است. آمریکا شاید دیگر نخواهد یا نتواند نظم جهانی را مدیریت کند اما حاضر است برای حفظ برتری در «حیاط خلوت» خود، هزینه بدهد.
آمریکای لاتین در این میان، نه صرفاً یک منطقه جغرافیایی، بلکه آزمایشگاهی برای سیاست خارجی عصر افول نسبی آمریکاست. موفقیت یا شکست دکترین دونرو، تنها سرنوشت این منطقه را رقم نخواهد زد، بلکه نشانه‌ای خواهد بود از اینکه ایالات متحده چگونه می‌خواهد با محدودیت‌های قدرت خود در قرن بیست‌ویکم کنار بیاید. اگر این دکترین به بی‌ثباتی گسترده‌تر منجر شود، ممکن است به ‌جای احیای قدرت آمریکا، شتاب افول آن را افزایش دهد.

ارسال نظر
captcha
پربیننده