۰۱/تير/۱۴۰۵
|
۱۳:۰۶
نگاهی به دفتر شعر «باران سلام» سروده محمد کاظم مزینانی

شعرهای روایی

الف.م.نیساری: انتشارات «گویا» گزیده‌ شعرهایی را با نام کلی «شعر شباب» در حوزه‌ شعر نوجوان یا جوان، از بسیاری شاعران فعال این حوزه‌ منتشر کرده است. پشت جلد کتاب‌ها آمده این شعرهایی برای جوانان دبیرستانی است اما بسیاری از شعرهایی ساده و روان این کتاب‌ها دور از زبان عموم مردم نیست؛ از این رو، عنوان 14+ سال قیدشده در شناسنامه‌ کتاب‌ها نیز ظرفیت بخشی از این شعرها را اعلام می‌کند. ناشر برای هر شاعر، کتابی مستقل چاپ کرده که معمولا بین 60 تا 120 صفحه ‌است. 
این مجموعه‌ شعرها معمولا حاوی اشعار کلاسیک (اغلب در قالب چهارپاره) و شعرهای نیمایی و سپید‌ند که طبعا  تعداد این قالب‌ها در دفترهای متعدد متغیر و گاه نیز جای قالبی خالی است.
کار نشر گویا حرکتی است برای نزدیک‌تر کردن مردم به شعر و شعر سهل ‌و ممتنع، از پس دشوارنویسی‌ها و پیچیده‌نویسی‌هایی که در شعر امروز، خاصه در شعر نو ‌وجود داشته و دارد. 
یکی از مجموعه ‌‌کتاب‌های «شعر شباب»، دفتر شعر «باران سلام» محمدکاظم مزینانی است.
مزینانی متولد 1342 است، با 4-3 دهه سابقه‌ شاعری و البته داستان‌نویسی. این مجموعه در ۸۷ صفحه، گزیده‌ای از اشعار او است. شعرهای این دفتر همه در قالب چهارپاره‌اند، ‌غیر از ۲ شعر که یکی غزل است و دیگری شعر نو نیمایی. 
موضوع و مضمون دفتر شعر «باران سلام» بیشتر حول محور مسائل عمومی است، نیز از واقعیت‌های ملموس و امروزی و روزمره هم غافل نیست. از نام شعرهای این دفتر می‌توان تا حدی پی به مضمون‌ها و محتوایش برد؛ نام‌هایی چون «نان و پروانه»، «نامه‌ای برای باران»، «انار زندگی»، «پنج تابلو از جنگ»، «فال شاعر»، «خواب شیرین توت‌ها»، «باد شلخته»، «مثل چرخ خیاطی» و... اگرچه شعر کودک و نوجوان و جوان، خاصیت و واقعیت وجودی‌‌اش گرایش بیشتری به مسائل روزمره و طبعا واقعیت دارد.
مزینانی از جمله شاعران شاخص و کارکشته‌ حوزه‌ شعر کودک و نوجوان است. این حرف را به اعتبار سال‌ها ‌شناختی که از او دارم می‌گویم. او شاعری است که شعر کودک و نوجوان را بسیار جدی گرفته و می‌گیرد. نگاه او به شعر کودک و نوجوان یک نگاه سطحی نیست. او خوب می‌داند برای چه سنین حساسی شعر می‌گوید، از این رو شعرهایش نشان می‌دهد او هرگز کودکان و نوجوانان را دست کم نمی‌گیرد؛ اگرچه سعی دارد با ظرافت زبانی این ۲ گروه سنی به ‌شکلی مناسب کنار بیاید.
4 شعر نخست دفتر شعر «باران سلام»، 4 تابلو است با نام‌های «مدرسه» و «خیابان» و «اتوبوس» و «خانه». شاعر در شعر اول به ‌شکل واضح و روشن از واقعیت مدرسه و کلاسی می‌گوید که محصلش دل خوشی از آن ندارد. در واقع شاعر می‌خواهد این تابلوی دروغین را که «دانش‌آموزان از مدرسه خوش‌شان می‌آید» بشکند که البته این شکست خود مقدمه‌ درک درست واقعیت‌هاست. حال شاعران حوزه‌ شعر کودک و نوجوان در وصف مدرسه هرچه می‌خواهند بگویند و بسرایند و در تعریف آن سخت بکوشند، جز اینکه خود را گول بزنند و دیگران را، حرف و حاصل دیگری نخواهد داشت. البته در این حرفی نیست که مدرسه هم زیبایی‌ها و خوشی‌ها و خاطرات شیرین خودش را دارد اما اینکه محصل ما در مدرسه احساس یک شخص در بند را دارد نیز حرف درستی است؛ حرفی که طبعا قابل بررسی است و باید  روانشناختی شود. مزینانی این واقعیت را نه با شعار، بلکه آرام و متین و با نشانه‌ها به ما نشان داده است:
«باز هم ناظم ما
زنگ را برده ز یاد
خوب شد خانه‌ ما
دور هم نیست زیاد
می‌کنم توی حیاط
یک نگاه، آهسته
«ای! چرا مشدی‌ علی
دکه‌اش را بسته؟»
چرخِ دستی دم در
با لبویی تازه
پشت هم صاحب آن
می‌کشد خمیازه
اصلا از توی کلاس
آسمان زیبا نیست
پشت این پنجره‌ها
طفلکی زندانی‌ست
ابرها چون پشمک
آسمان چون سینی
از خودم می‌پرسم:
«هی... چرا غمگینی؟»
دنگ و دنگ! انگاری
این صدا از زنگ است
زنگ هم از غصه
مثل من دلتنگ است»
زبان این شعر بیشتر به شعر نوجوان می‌خورد اما قدرت کلامی دارد با زبانی روان و سلیس و جاافتاده که این از جمله ویژگی‌های اصلی شعر محمدکاظم مزینانی است و نشانه‌ درک دقیق و ظریف او از زبان، خاصه زبان کودکان و نوجوانان؛ زبانی که به شاعر قدرت کلام می‌دهد و به زیبایی‌های شعرش می‌افزاید؛ در عین حالی که همین زبان، خود عامل اصلی زیبایی و ظرافت است:
«پرنده یک لانه
میان ساعت داشت
پرنده کوکی بود
به خواندن عادت داشت...»
شعر «از زمین تا آسمان» این ظرافت و زیبایی و هارمونی زبانی را از اول تا آخر به ‌راحتی و روانی نشان می‌دهد:
«صندلیِ چوبی‌ام
بی‌خیال و تنبل است
گوشه‌ای لم داده او
در خیال جنگل است
کفش‌های چرمی‌ام
توی فکر بره‌ها
توی صحرا می‌چرند
شاد و آزاد و رها
بالشم را باز هم
می‌گذارم زیر سر
گوش من پر می‌شود
از صدای بال و پر
می‌روم در خواب ناز
در سکوت خانه‌مان
جسم من روی زمین
روح من در آسمان»
مزینانی نه تنها در گزیده‌ اشعار «باران سلام»، بلکه در اغلب اشعارش به‌ جای حرف‌ زدن و شعار دادن و نصیحت‌ کردن، نیز به ‌جای راه را به دیگران و کودکان و نوجوانان نشان ‌دادن و آنان را از بیمِ چاه باخبر کردن، سعی دارد حرفش را با تخیل و تصویرسازی نشان دهد؛ از راه اشیا و پدیده‌های طبیعی. او بیش از هر چیز روی واقعیت‌ها انگشت می‌گذارد و بیان غیرمستقیم و کنایه‌وارش به ‌مراتب بیش از نصایح شاعرانه و معلمانه موثر است. او در شعر «بی...» از «با...»هایی می‌گوید که زمانی زندگی را برای ما دارای معنا و نشاط کرده بود. او از طبیعتی که می‌تواند ما را به زندگی طبیعیِ خود بازگرداند می‌گوید؛ طبیعتی که دیگر نیست و اگر نشانه‌هایش هست، انگار مسخ و مصنوعی ‌شده است. حرف‌های از این دست او طبعا ناامیدکننده نیست، بلکه هشداردهنده است؛ هشداری بی‌شعار و نصیحت که توانایی تعلیم هزار شاعر و معلم را دارد و می‌تواند مخاطبان جوان خود را تا آنجا که می‌شود و می‌تواند، به ‌سمت طبیعی‌تر زندگی‌کردن سوق دهد:
«حوض‌ها بی‌آسمان
آسمان‌ها بی‌عقاب
شاپرک‌ها کاغذی
اسب‌ها لای کتاب
حوض‌ها بی‌آسمان
خالی و ویران شدند
خانه‌ها بی‌حوض آب
مثل یک زندان شدند
آسمان‌ها بی‌عقاب
کوچک و کوتاه و زشت
می‌توان بر روی آن
یادگاری هم نوشت
شاپرک‌ها در هوا
مثل کاغذپاره‌اند
در میان شهرها
روز و شب آواره‌اند
اسب‌ها لای کتاب
سم به هر سو می‌کشند
خاطرات مرده را
روز و شب، بو می‌کشند»
شعرهای محمدکاظم مزینانی نغز و پرمغزند؛ شعرهایی که همیشه حرفی برای گفتن دارند؛ آن هم حرف‌هایی از جنس شعر که سرشار از اندیشه و اندیشه‌اش عمیق‌تر و فراتر از اندیشه‌های اجتماعی و فلسفی است؛ اندیشه‌هایی که تازه و نابند؛ آنگونه که پرده‌ها را از جلوی چشم مخاطب کنار می‌زنند، تا او اشیا و پدیده‌ها را تازه ببیند؛ آنگونه که هستند و واقعیت دارند و حتی گوناگون و متنوع؛ تا از این راه خود را نیز بشناسد؛ ‌شناختی از آن دست که مخاطب را در پایان با یک «یا» و یک «علامت سوال نامرئی»، در حال تعلیق نگه می‌دارد تا به باورِ قاطع خود و از روی قطعیت در شناخت فریفته نشود و راه را پایان‌‌یافته تلقی نکند؛ آنگونه که در شعر «من کیستم؟»:
«در من، کلاغی خواند
آوازهایش را
آهسته با من گفت
او رازهایش را
دریا صدایم زد
خود را به من آویخت
او رنگ آبی را
در چشم‌هایم ریخت
روزی اناری سرخ
در دست من خندید
با یک نوازش، او
بغضی شد و ترکید
در من دوید اسبی
افشاند یالش را
شیهه‌کشان پرسید
از من، سوالش را
در سنگ رازی بود
در خار، در گل نیز
من نیز چون آنها
از رازها لبریز
من کیستم، یک سنگ
یا اسب، یا دریا؟
یک گل، اناری سرخ
یا یک کلاغم، یا...»
یکی دیگر از ویژگی‌های شعرهای این دفتر و در کل، اشعار مزینانی قصویت‌ داشتن و روایی‌ بودن اشعارش است. یعنی شاید هیچ شعری از او سراغ نداشته باشیم (حداقل اکثر شعرهایش) که خالی از بار و جوهر قصه باشد و روایت نداشته باشد؛ حال در شعری کمی بیشتر و در شعری دیگر، کمی کمتر اما خالی از این مقوله نیستند. شما با نگاهی گذرا به چند شعری که پیش از این مثال و نمونه آوردیم، درخواهید یافت شعر اول که یک قصه‌ کامل است، از اول تا آخر، شعرهای بعدی هم کم‌وبیش دارای قصه هستند یا حداقل خالی از روایت نیستند و این شاید برمی‌گردد به داستان‌نویس‌ بودن مزینانی؛ شاعری که یکی از بهترین داستان‌نویسان هم‌روزگار ما هم هست؛ خاصه با کتاب مشهور و پرسر و صدای «آه باشین و شین بی‌شاه» که یک رمان دوجلدی است برای بزرگسالان.
اما یکی از بهترین ‌شعرهای روایی دفتر شعر «باران سلام» شعر «تابلوی دوم جنگ» است:
«آسمان سوراخ است
چون پتوی بابا
مثل گچ می‌ماند
رنگ و روی بابا
این صدا انگاری
ناله‌ یک گاو است
پدرم می‌گوید:
«نه، صدای ناو است»
شهر، دشمن، آتش
خانه‌هایی ویران
مادرم می‌نالد:
«حیف از این آبادان!»
یک هواپیما رفت
سوی پالایشگاه
پدرم می‌گوید:
«هست ارتش در راه»
مثل مرغی، بی‌بی
گوشه‌ای گز کرده
با حنا مویش را
تازه قرمز کرده
«می‌رویم از این شهر»
پدرم می‌گوید
بعد هم سیگاری
بر لبش می‌روید
رادیو می‌لرزد:
«حمله کرده دشمن...
دست بی‌بی گم شد
توی موهای من»
حرف آخر اینکه، دفتر شعر «باران سلام» یکی از بهترین دفترهای شعر در میان سلسله‌کتاب‌های «شعر شباب» انتشارات گویاست. خواندن آن را نه‌تنها به نوجوانان و جوانان، بلکه به بزرگسالان هم توصیه می‌کنم.

ارسال نظر
captcha
پربیننده