فاطمه یوسفی: شهر مدرن با سرعت، پراکندگی و فراموشی زندگی میکند. آدمها کنار هم هستند اما در جهانهای جدا حرکت میکنند. این گسست عاطفی، ویژگی پنهان شهر است. در عین حال عجیب است که رخدادهایی است که میتواند شهر را از مدار معمول خود خارج کند و روح یکپارچگی را در آن بدمد. بیتردید تشییع باشکوه سردار شهید سپهبد سلیمانی هم نمونهای از این رخدادهاست. در کشوری که روزانه هزاران مرگ رخ میدهد، چه اتفاقی میافتد که برخی مرگها تبدیل به حماسه میشود؟ مرگی متمایز که ما از آن با «شهادت» یاد میکنیم. به رغم آنکه واژه «شهید» زینتبخش خیابانها و شهرهاست و این واژه به بخشی از بودن ایرانی بدل شده، هنوز هم درباره سوگواری جامعه ایران در سوگ شهیدانش کم نوشته و گفته شده است. توضیح اینکه چرا مردم ایران همیشه پای ثابت تشییع شهیدان بودهاند و اگر هر موضوع دیگری در طول این سالها کمرنگتر شده باشد اما بر این ارادت و همراهی هیچگاه غبار نمینشیند؟ چه میشود که با حضور شهید، شهر ناگهان خود را یکپارچه حس میکند؟ و این سوگ همگانی چیست که به جای آنکه اندوه بیاورد، بشارت میدهد و حیات میآفریند؟ چگونه این سوگ جمعی همبستگی میآفریند و این همبستگی نه فقط جامعه که حتی سیاست را هم میسازد؟
در شهر مدرن، سوگ یک رخداد صحنهای است؛ خیابان فقط مسیر عبور نیست و در یک لحظه، به میدان ظهور جمع تبدیل میشود. بدنها در کنار هم میایستند و یک حقیقت ساده شکل میگیرد: ما هنوز «ما» هستیم. این حقیقت را هیچ نظرسنجیای نمیسازد و نمیگوید. این حقیقت با تجربه زیسته شکل میگیرد و بعد به ذهنها و قلبها منتقل میشود و آنگاه خود را در خیابان نشان میدهد. گویی فضای شهر در این وضعیت همزمان مسجد و میدان و شبکه اجتماعی میشود. در تشییع باشکوه شهید سلیمانی، مردم از پوسته تنهایی شهر بیرون آمدند و تعلق را احساس کردند؛ تعلق قهرمان به شهر و تعلق شهر به قهرمان.
* شهادت به مثابه فناوری معنا
در باور ایرانی شهادت فقط نام یک نوع مرگ نیست، فناوری معناست؛ فناوری یعنی شیوهای برای تبدیل تجربه خام به امر قابل فهم و قابل انتقال. مرگ در قالب شهادت معنای ویژهای دارد، چون چند چیز همزمان اتفاق میافتد؛ اتفاق مرگ از تصادف به انتخاب نزدیک و «فقدان» از بیمعنایی به روایت تبدیل میشود و جامعه میماند و رنجی که دیگر تنها امر فردی نیست و حالا به امر جمعی ارتقا یافته است.
سردار سلیمانی به ما آموخت حتی در این عصر سفت و سخت که محاسبات میخواهد بر همه چیز بچربد، میتوان نقطه ثقل ارزش را در جای دیگری قرار داد و مختصاتی را آفرید که در آن زندگی فقط مصرف و رفاه نیست. شهادت سردار بویژه در آن مقطع، برای جامعهای که از بیاعتمادی و فرسودگی رنج میبرد، به واقع نقش احیاگر را داشت. گویی جامعه دوباره معیاری برای بزرگی و ارزشمندی پیدا کرده بود.
* تجلی اراده ملی در وداع با قهرمان
چرا مردم در سوگ قاسم سلیمانی حضور پیدا کردند و چرا این حضور رنگ ملی گرفت؟ در یک سطح یکی از پاسخهای مهم به این سوال استقلالخواهی جامعه ایران است. حضور میلیونی مردم در تشییع سردار یک راه بیان استقلالخواهی بود. دشمن مستکبر با ترور سردار شهید، به یکی از سرمایههای عظیم ایران دست یازید و مردم خواستند با این حضور جمعی نشان دهند تمامقد پشت کشورشان و قهرمانان کشورشان هستند.
در سطح دوم، سلیمانی برای گروهی از مردم نماد امنیت بود. او هزاران کیلومتر دورتر از مرزهای ایران برای امنیت ایران میجنگید و این فاصله اتفاقا او را به قلب مردم ایران نزدیک و نزدیکتر کرد. ما وقتی امنیت را بهتر میفهمیم که نبودش را حس کنیم. شهادت سردار بیشتر از هر سخنرانی و بیانیه و کتاب و مقاله بخوبی نشان داد چه رشادتها برای امنیت ایران شده است؛ پس این حضور نوعی قدردانی هم بود و همزمان تایید این مرام. در سطح سوم، جامعه در پی چهرههایی است که بتواند از آنها اعتماد نمادین بگیرد. اعتماد نمادین یعنی این حس که هنوز میتوان کسی را حامل خیر عمومی دید. خیر عمومی اغلب زیر فشار نزاعهای سیاسی و تجربههای تلخ اقتصادی کمجان میشود. در چنین شرایطی شخصیتی که تصویرش با سادهزیستی و کارآمدی گره خورده باشد، قابلیت تبدیل شدن به نقطه تلاقی احساسات متفاوت را دارد. از این منظر شهید سلیمانی تجلی خیر عمومی در جامعه بود.
* شهادت و بازتعریف مرزهای «ما»
شهادت سردار سلیمانی، سلسلهای از موضوعات را هم در صدر نشاند؛ امنیت ملی، سیاست منطقهای، توان بازدارندگی و وحدت داخلی، موضوعاتی بود که شاید پیش از این رخداد نیز مهم تلقی میشد اما سوگ شهادت ایشان، این مفاهیم را از سطح تخصصی و نخبگانی به سطح گفتوگوی عمومی مردم آورد. گویی جامعه با پوست و گوشت خود احساس کرد از چه نعمتهایی برخوردار بوده و هست. هویت جمعی همیشه با مرزها ساخته میشود؛ مرز میان «ما» و «دیگری»، مرز میان «خوب» و «بد»، مرز میان «ارزش» و «ضدارزش». شهادت سردار سلیمانی این مرزها را فشرده و روشن کرد. جامعه در لحظه شهادت او از خود پرسید: «ما چه کسی هستیم و چه چیزی برای ما خط قرمز است؟» پس از شهادت سردار، این مرزها به چند شکل فعال شد: مرز «کرامت ملی» در برابر «تحقیر خارجی»، مرز «وفاداری به وطن» در برابر «بیتفاوتی» و مرز «ایثار» در برابر «منفعتطلبی». البته شهادت سردار مسؤولیت جامعه و حاکمیت را هم سنگینتر کرد، چون حالا نمونهای از یک قهرمان ملی تراز وجود دارد که باید اندیشهاش تبدیل به یک الگو شود؛ الگویی برای تمام حوزهها. برای درک بهتر، این پرسش راهگشاست: چگونه میتوان تفکر شهید سلیمانی و مشی او را در حوزههای دیگری نظیر مسائل اقتصادی و اجتماعی پیادهسازی کرد؟
شهادت در ایران همواره برانگیزاننده بوده و در عصر جدید بیشتر، چون به یک نیاز عمیق پاسخ میدهد؛ نیاز به معنا در جهانی که زندگی را خرد و پراکنده میکند. حضور مردم در «سوگ سردار» برای بسیاری به معنای احساس وظیفه ملی بود. جامعه با حضور خود به سیاست فهماند کجا باید حساس باشد و کجا حق ندارد بیتفاوت بماند. شهید فقط یک چهره نیست و شهادت هم نه صرفا رخدادی تاریخی که یک معیار زنده است؛ معیاری که میتواند پشتوانه تصمیمهای سخت شود و همین است که شهادت را در ایران به نیروی هویتساز و در عین حال به نیروی پرسشگر بدل میکند.
یادداشت
شهادت سردار، ما را بیدار کرد
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها